انگار پسر پرنده ی کوچکی باشه که دست من به امانت سپرده باشند. حالا پرهاش دیگه مرطوب و لاجون نیست. ترسیده. مشکوکه. اما وقتشه که بهش اطمینان بدم که بپر.
داره میپره. داره میپره. برخلاف تصور چندین ماه قبلم، جدا شدن ازش از بهترین رخدادهای روزهاست.
پرسیدم چه بلایی سرمون اومده؟ ما که رویابینان جهان بودیم. گفت از واقعیت شکست خوردیم. و گمونم درست گفت.
No comments:
Post a Comment