Monday, October 22, 2018

جایی درون دل

دلم می‌خواد زمان رو نگه دارم و فقط چند روز سوگواری کنم‌. دقیقا یکم تا هفتم. که مثلا کاش حلوا پختن بلد بودم. به نذری دادن باور داشتم. کاش میشد جای به روی خودم نیاوردن، جای چشم‌ها رو بستن و به روزمره ادامه دادن، کمی مکث کنم و درد رو بهش رسمیت بدم و بعد عبور کنم. این وضعیت، اینجور زندگی کردن که انگار چیزی نشده داره از درون پوکم می‌کنه.
دیروز فهمیدم. که چه هر کلمه‌ای داره از الک این زخم‌ها رد میشه و حتی بی‌آزارترینشون هم شبیه سم مهلک به تنم می‌خوره. فکر نمی‌کنم فقط محکوم کردن خودم راه چاره باشه. شاید فقط باید بپذیرم که کناره گرفتن می‌خوام. که دردم اومده و این درد رو هضم نکردم. فقط صورتم رو چرخوندم که نبینمش.
حاصل همینه: هیولا هست. حالا نگاهش کن.

Sunday, October 21, 2018

فاصله

میم قرار بود جمعه بیاد ایران. بار هشتادممون بود که قرار دیدارمون کنسل میشد. واقعا به دیدن اینبارش دل بسته بودم‌. شبیه اشعه‌ی نازک آفتاب در کوهستان ابری. دم دمای صبح بیدار شدم و سرم رو گرم زندگی کردم. دوش گرفتم. قهوه خوردم‌. کتاب دست گرفتم و هنوز شش صبح هم نشده بود. میم قرار بود تنها بیاید. بدون دختری. برای دخترمون نوشتم این همون هفته‌ایه که تو نمیایی و چراغ‌ها رو خاموش کردم و جمع شدم زیر پتو و تلخی خفه‌ام کرد. نزدیک ظهر پیغامم رو دید. جواب که داد فکر کردم خوبی تابستون همین بود. میشد بی‌هوا زیر گریه بزنی و پشت شیشه‌ی عینکت مخفی شی.
میم امروز گفت خودمم شاید نیام. پای تلفن قهقهه خندیدم. فکر کردم آدم گاهی چیزی برای از دست دادن نداره. که امان از جغرافیا. درد از جغرافیا. داد از جغرافیا.

ترک آغوشم کنی

شبیه بهانه‌ای برای کابوس دیدن

Friday, October 19, 2018

هورمون‌ها

انگار که آیین ماهانه باشد، چراغ‌ها را خاموش کردم.‌ گرم‌ترین لباس مجاز برای تخت را پوشیدم. خزیدم بین دوتا پتو و یک ساعت و چهل و سه دقیقه و بیست ثانیه‌ی تمام اشک ریختم.
به عنوان بی‌خاصیت‌ترین مونث جهان.

Tuesday, October 16, 2018

دخیل

حالا شب‌ها به دو دسته تقسیم می‌شن: شب‌هایی که قبل از خواب قرص میخورم و شب‌هایی که به سادگی خوابم می‌بره. این وقت‌ها به خانم زاناکس فکر می‌کنم. به تمام بارهایی که از کمک گرفتن شیمیایی برای حل یک مشکل فیزیکی استفاده کردیم و ازش نوشتیم.
پوست صورتم خشک شده. کرم پیدا نمیکنم. هزار چیز بی‌ربط دور و بر خونه ریخته و یادم نمیاد قوطی کرم رو کجا گذاشتم. امشب خشکی‌اش کلافه ام کرد. روغن نارگیل رو برداشتم و آروم صورتم رو باهاش چرب کردم و انگشت‌هام رو مالیدم روی خطوط تازه شکل گرفته. چروک خوردم. خیلی کم. اما خطوط در حال عمیق شدن هستند. انگار زمان داره مداوم و پیوسته از روی تنم رد میشه. من زمینم و اون آب و داره شیارم میده. میدونم شکست با منه. دارم سعی میکنم شگفتی فرایند رو از دست ندم.
ازم پرسیده بود دلت تنگ نمیشه؟ مثلاً شب‌ها؟ راستش دارم به این دنیای آدم بزرگ‌ها فکر می‌کنم. به درس‌هایی که عمر داره یادم میده. که هیچ چیز رو نمیشه کنترل کرد به جز خودت. به جز شب‌هات. که به دو دسته تقسیم می‌شن. و قرص‌ها معرکه‌اند. هر حالی که باشی، چند دقیقه بعد راحت می‌خوابی.
و همه چیز رو رها می‌کنی تا فردا.

Sunday, October 14, 2018

ما را بس

کسی گفته بود یا جایی نوشته شده بود؟ یادم نیست. که آدمها ابتدای زندگی برای درک خوب و بد نیاز به قهرمانی دارند که میمیرد. که می‌ماند و برای همیشه خوشبخت می‌شود. که بعد از بلوغ تضاد و تعارض و تراژدی در گسستن و پیوستن و اتفاقات رخ می‌دهد. مرحله‌ی بعدی هم هست. آنجا که زندگی همینطور که هست روایت می‌شود. حداکثر در پخته شدن یک حس‌. گذر از یک دو راهی. تداوم یک جور ِ بودن.
نه اتفاق مهیبی لازم است. نه تحول خانمان سوزی. زندگی یک روزمره‌ی امن و قابل تکرار شده باشد برای این روزهام کافی است.
رسیدم به جایی که سپر آویختم از ماجرا. الک آویختم.