Sunday, April 21, 2019

نمکین

نوشتن -اینطور عریان که هنوز تلاش میکنم بنویسم- زیستن روزمره رو حتی تحت تاثیر قرار میده.  وقت تجربه کردن صدای تعریف اتفاق رو میشه گاهی شنید. اینطور که شخم میزنم که لحظه رو به تمامی اون‌طور که تجربه میکنم ثبت و نگهداری کنم، انگار راهی برام باز می‌کنه که خودم رو ببینم. خودم رو بشناسم. خودم رو درک کنم.
سه شب پیش لای کلمات، رسیدم به حسرت سال قبل که فکر می‌کردم از دستش دادم. دوست داشتن رو عرض میکنم. از سال پیش چاق‌تر شدم. از سال قبلش چاق‌تر. دوست داشتن پوست من رو شفاف می‌کنه. دوست داشته شدن لاغرم می‌کنه. اون امنیت دور هر بار به من می‌رسه به تراشیده شدن اندامم ختم میشه. من بدن «چاق» و «لاغر» ندارم. اندامی دارم که می‌دونه دوست داشته میشه یا تنهاست. اون نگرانی، اون حسرت، اون تاریکی خالص خودش رو به صورت توده‌ی اضافی اطراف استخوان‌ها ظاهر می‌کنه.
به گمونم دارم لاغر میشم.

Friday, April 12, 2019

پوچ

چند دقیقه طول کشید. از وقتی سعی کردم از روی زمین بلند شم و خودم رو به ظرف غذا برسونم که بوش خونه رو برداشته بود شروع شد و تبدیل به یه نبرد کوتاه و عجیب شد. تلاش برای راه رفتن. سر پا موندن. زمین نخوردن. رسیدن. تلاش برای نگه داشتن در. برای پیچوندن مچ دستم. تلاش رقت آمیز. مفتضحانه. 
می نویسم که یادم بمونه. که فرمانروای اصلی این وجود، بدنه. اونه که تصمیم میگیره هر اتفاقی رخ بده و حالا بیشتر از یکساله که داره بهم نشون میده زمان میتونه خیلی فشرده تر از توقعم باشه. می نویسم که یادم بمونه. فقط همین.
توان تحمل فشار رو ندارم دیگه. توان این بار عصبی که این هفته تحمل کردم رو ندارم. توان ندارم. عجیبه. عجیبه.

Sunday, April 7, 2019

پناه

چند ماه پیش خواب سیل دیده بودم. گفته بودم. که سیل اومده بود و آب غرقش کرده بود. حالا دیوار سد درونم شکسته. موج به موج شوریدگی هجوم میاره و من از این غلیان لایه‌های درونم لالم.
تن به تلاطم دادم. انگار آخرین فرصت زیستن باشه.

Saturday, April 6, 2019

انگار تمام اون مرزهای دوست نخواهم داشت، دل نخواهم سپرد و دوباره خطر نخواهم کرد داره مثل موم آب میشه. طول کشید. خیلی زیاد طول کشید.
خودمم دارم آب میشم. از چشم‌هام اشتیاق جای درد بیرون می‌ریزه. قطره قطره.

زیر نویس عکس های اینستاگرام رو میخونم. تلاش آدم ها برای اینکه بقیه رو تحت تاثیر قرار بدن و بگن که چقدر خوبن. چقدر خاص و متفاوتن. هر چقدر این بازی بیشتر پیش میره، بیشتر حس میکنم چقدر دلم برای معمولی بودن تنگ شده. برای صحبت کردن در مورد چیزهای عادی. در مورد با کارهای معمولی وقت گذروندن. با چیزهای عادی سرگرم شدن. همین بخش های کوچک و ندیدنی رو ارج گذاشتن.

Tuesday, April 2, 2019

خداحافظ جی دوست داشتنی

گودر که تعطیل شد، همه پخش شدیم. یه عده رفتند فیس بوک. یک عده سر از توئیتر در آوردن و بعضی از ما هم به ساز و کار پلاس خو گرفتیم. وبلاگ هم برای خودش حفظ شد و همین حیات آرومش رو ادامه داد. بعدتر وحید توئیتر رو آباد کرد و یکی یکی جمع آدمها سمت اونجا رفتن و پلاس از برکت افتاد. امشب اولین شبیه که پلاس هم دیگه نیست.
من تقریبا در زمان گودر هنوز به سن عاشقی نرسیده بودم. یک دلبر (دلبر آخه؟) قدیمی از زمان گودر تا پارسال داشتم که پرونده اش تقریبا یکساله که بسته شده. اولین معاشر خارج از دانشگاهم هم از همونجا بود. از نوتها و وبلاگش میشناختمش. پلاس اما طوفان معاشرت هام بود. از دوستان عزیزی که هنوز هم با همیم و از معاشرین محترمی که با هم بزرگ شدیم و تا آدمهایی که از یک قهوه تا چند مهمونی با هم بودیم و مردی که طولانی و پیوسته باهاش در ارتباط بودم رو همه رو پلاس بهم داد. 
این وسط مدت های زیادی پیش می اومد که اونجا ننویسم. از یک ماه تا شش ماه غیبم میزد و وقتی برمیگشتم همیشه انگار خونه ام باشه و خانواده باشن، روی گشوده ی آدمها منتظرم بود. 
اون بهار رتباطمون که تموم شد، تنها راه خبر گرفتن ازش همون پلاس بود. علاوه بر نوت های پابلیکش گاهی چیزی پرایوت و برای حلقه هاش مینوشت و دوست داشتم بدونم در چه حاله. دیگه نوت ننوشتم. با حساسیت شدیدی که روم پیدا کرده بود میدونستم اگر بفهمه هنوز از پلاس حذفم نکرده در ثانیه این در هم بسته میشه. بلاخره یکسال بعدش فهمید ولی انقدر این فاصله زیاد شده بود و انقدر از جو پلاس دور شده بودم که دیگه نشد برگردم. برنگشتم.
حالا پلاس امشب خاموش شد. یک بخش اصلی و اساسی هویت آنلاین من. احساس میکنم حالا بلاخره سالهای دهه‌ی بیست زندگیم تموم شده.
 اون دوران دیگه تکرار نمیشه. دلم برای تک تک خنده ها و خاطراتی که خاموش شد تنگ میشه.

Friday, March 29, 2019

خالی کردن ذهن

گمون میکنم زمین بازی ام عوض شده. همین نوشتن رو سخت کرده. رسیدم به سرزمینی که مطمئن نیستم کجاست. 
از بهمن نود و شش شروع شد. اتفاقی افتاده بود - کاری کرده بودم - که دو سر داشت. میتونستم با موجی که اومده بود (و متعلق به من نبود) بالا برم بدون اینکه بدونم به کجا خواهم رفت و یا میتونستم کناره بگیرم. عصر اون روز با عباس مخبر نازنین کلاس اسطوره داشتیم. برامون صحبت کرد و اون جمله‌ی به گمون من ناب رو گفت: آمور فتی. به یادبود اون روز و تمام هراس و اتفاقات بعدش، این جمله رو به سبک خودم نگهش داشتم و بعد، از موج کناره گرفتم. این شروع یکی از بدترین دوره‌های سیاهی زندگیم شد.
رفیق دیشب میگفت. میگفت بعد از حدود دو سال بلاخره حالت خوبه. راست میگفت. دو سال پیش برای تولد سی سالگیش رفتم شمال و نه توی عکس ها و نه به سبک زندگی، هیچ چیزی از اون موقع به همراهم نمونده. حالا میتونم بدون مرثیه سرایی نگاه کنم و مطمئن باشم که راضی ام. از اون خداحافظی ابتدای بهار تا جایی که امروزم. زندگیم تغییر کرده و اون چیزی که عوض شده، نوع اولویت هامه. راضی ام. مطمئنم راضی ام.
قبلا فکر میکردم جواب همه ی سوال ها پیش منه. فکر میکردم میدونم چه چیزی برای چه کسی بهتره. حالا نمیدونم. حالا فقط به نظرم میاد دایره ی اختیاراتم از قبل خیلی کمتر شده اما نسبت به چیزهایی حس اختیار دارم که واقعا تغییرشون در توانم هست. میدونم هنوز وقتی حواسم نیست شروع میکنم برای آدمها تعیین تکلیف کردن. میدونم هنوز اون بخش «من بهتر میدونم» وجودم به شدت فعاله. فقط حالا به گمونم بیشتر در کنترل دارمش. یا امیدوارم بیشتر در کنترلم باشه.
صاد برای سال نو برام آرزو کرده بود دوباره عاشقی کنم. وقتی که گفت فهمیدم که چه از اون اوج ها و فرودهای شیرین (واقعا شیرین؟ قطعا شدید) احساسی جدا افتادم. از اون حال جهانی رو در لبخند کسی یافتن و برای کسی مردن و موندن. این به نظرم همون صفحه ای از زندگیمه که کامل تغییر کرده. حالا هنوز فاصله دارم. راضی ترم اما. حداقل مدت هاست - واقعا مدت هاست - از استیصالی که دیگری میتونه ایجادش کنه، جوری جیغ نکشیدم که صدام خروسی بشه. خودمم دیگه هیجان انگیز نیستم. امیدوارم آرامشبخش شده باشم.
گمونم زمین بازی ام عوض شده. همین نوشتن از خودم رو سخت کرده. آقای سین اون روز صدام کرد که بیا و برای نوروز یه تبریک بگو و خندیدم که نه. که من کسی نیستم که بخوام چنین کاری کنم. بعدتر، تک به تک روزهایی که پیام های نوروزی آدمها رو گوش میدادم فکر کردم که چه کار خوبی کردم. همین که به جای اینکه شهوت دیده شدنم رو ارضا کنم (و این میل اصلا درونم کمتر نشده) کمی به خودم زمان بدم. زمان بدم که اون «کسی» معهود رو بسازم.
اگر بهمن نود و شش نبود هیچ کدوم از این کارها رو انجام نمیدادم. میدونم. این زمین رو نمیشناسم اما خوبه که اینجام. خیلی خوبه.