Thursday, March 21, 2019

نوروز

توی خوابم بود. دم دمای صبح. گربه های توی حیاط بعد از سال تحویل شروع به دعوا کردند و نزدیک صبح هم، چیزی درخت توی حیاط رو جوری تکون داد که کوبیده شد به شیشه و با هراس پریدم از خواب. با هراس شکستن شیشه. با هراس فروآمدن آن همه خرده ریز تیز درون تنم. دیدم چاره ای نیست. با همان هراس خوابیدم و توی خوابم بود. دم دمای صبح.
توی همون خونه ی عجیب هزارتویی که قبل تر دیده بودم. اونجا ساکن بود و روی صندلی راننده که نشست، یک دستم مشغول تنش شد و دست دیگرم کنترل ماشین رو به دست گرفت. راندم تا خونه اش. تا اتاق خواب هابیتی عجیبش. بهش گفتم من هنوز تنم روزهای خونش رو تموم نکرده. رومیزیت رو بنداز روی تخت و پلاستیک رو پهن کردیم و بعد بیدار شدم.
توی خوابم بود. دم دمای صبح. عید با دلتنگی رسید. سال با دلتنگی نو شد. خورشید با دلتنگی طلوع کرد. 

Wednesday, March 20, 2019

هفت ساعت و چند دقیقه ی آخر سال

هفت سین نچیدم امسال. تمیز کردن خانه هم نصفه ماند. دلم خوش نیست. این ناخوشی بالاتر از شهر تلخ و اوضاع مالیه ی نامساعد و دور بودن ِ حالا به سالیان ِ رفقاست. دلم خوش نیست.

Saturday, March 16, 2019

هزار و هشتصد و هفتاد و چهار: بیشتر یا کمتر.

خونه تکونی نصفه موند. هنوز نصفه مونده. مطمئن بودم همین میشه. وسایل رو بیرون ریختم. لباس ها. کتاب ها. خاطراتی که جمع کرده بودم و یا نشانه گرفته بودم و بسته بودم که ده بیست یا چهل سال دیگه باز کنمشون و بگم اوه فلان اتفاق و فلان چیز.همه رو باز کردم و بعد جمع نشد. هر چیزی اما از سابق تر، سبکتر شده. کتاب هایی هستند که از خشمم در امان موندن و دور نریختمشون و حالا اینجان. وسایلی که نشکوندمشون رو حالا میشه دوباره استفاده کنم. لباس هایی که بار اول به اشتیاق نگاهی خریدم یا گرمای انگشتی از تنم درشون آورد اینجان. بعد از چند سال حالا دوباره میتونم لمسشون کنم و فقط واقعیت فیزیکیشون رو لمس کنم. هرچند خیلی از پارچه‌ای‌ها و کاغذی‌ها قربانی شدند. باقیمونده ها حالا خودشون هستند.

Wednesday, March 13, 2019

بودنش امنیته و این دقیقا همون بخش گمشده ی این چند سال اخیر بوده.

مستدام

میم از من یکبار پرسیده بود چقدر دوستش داری؟ گفته بودم نمیدونم. این آدم ظرف دوست داشتن منه. هر چقدر بیشتر میتونم دوستش داشته باشم، انگار توانم برای دوست داشتن بیشتر میشه. پیاله ی مهر ورزیدنمه. حالا داره یکسال میشه که این پیاله شکسته. تلاشم برای خونه تکونی نشونم داد. که حالا میتونم به یادبودهای بودنش نگاه کنم و از اون پس پله ها درشون بیارم بدون اینکه تداعی شه. از اشیا رفته. کاملا رفته.
حالا شبیه کودکی که برای بار اول جهان رو کشف میکنه نیستم. یادمه که زخمی شدم و محتاط قدم برمیدارم. کم به کم پیش میرم. دیگه از اون خوش باوری ام اثری نیست انگار. اما به وضوح اون پیمانه شکسته. اون شراب نوشیده شده یا ریخته. شبیه بچه گربه ای که چشم نداره و با بوییدن و کشیدن خودش روی زمین پیش میره شدم. از نو. از دوباره. حتی بافتن کلمات دوست داشتن یادم رفته. از نو حروف رو ترکیب میکنم. از نو اعتماد میکنم. از نو پیش میرم. 
میدونم که کندم. میدونم که کاهلم. روانم انگار یکبار به تمامی سوخته و حالا به آرومی پوست میسازه و پوست میندازه.
من از امسال چی میخواستم؟ همین رو. که اگر زنده میمونم زخم هام سوزششون آروم بگیره. یا کمی فقط، آرومتر شه.

Sunday, March 10, 2019

به صدای نفس هاش فکر کنم تا خوابم ببره.

این چند دیدار اخیر هر بار نگران تر، ترسیده تر و بی پناه تر به غارم برگشتم.  نکنه که ادامه‌ی زندگی همین باشه؟ نکنه که بزرگسالی یعنی همین؟
اصلا جای قشنگی برای بیتوته نیست.