Wednesday, August 15, 2018

بیهودگی

غمگینم. وقت غم، احساس بی‌پناهی می‌کنم و درگیر بی‌پناهی که می‌شم، دلم برات و برای حضورت تنگ میشه. انگار یه حفره‌ی بزرگ وسط دنیا دهن باز کرده. مثل اونجا که میگه: و جهان، از هر سلامی خالی است.

Tuesday, August 14, 2018

ادامه

برگشتم خونه‌ی خودم. امنیت خودم. رحم خودم. حالا می‌تونم ادا در بیارم و چشم‌هام رو ببندم و فکر کنم سال سخت اصلا وجود نداشته. که سارومان اونطور بی‌رحمانه و مدید نگاهم نکرده. می‌تونم یک امشب رو فراموش کنم که چقدر یادم رفته افسارگسیخته دوست داشتن یا احساس دوست داشته شدن رو. می‌تونم روی عطف کتاباش دست بکشم و تقدیمیه‌ها رو مرور کنم و به روی خودم نیارم زمان گذشته.
گذشته و چیزی که عبور کرده دیگه به دست نمیاد.
مهم نیست اما. برگشتم خونه‌ی خودم. حالا دیگه می‌دونم که زنده می‌مونم.

Monday, August 13, 2018

بازگشت

جا به جایی غمگینیه. دست تنها بودن اینبار بدجور توی ذوقم داره می‌زنه. هی با خودم تکرار می‌کنم از اسباب کشی تنهایی، چیزی هست که بدتر باشه: اسباب کشی تنهایی وقتی که بی‌پول هم هستی. بعد هی گرفتی توی گلوم رو قورت میدم.
حقمه. وقتی زبون کمک خواستن ندارم همین میشه.

Sunday, August 12, 2018

صنم

اسم کوچه دل داشت: دلیوند. وقتی خونه رو دیدم این اسم دلم رو لرزوند. درخت گنده‌ی ته کوچه هوایی‌ام کرد و دیدم چه زیاد پنجره داره. همین سه تا برای عاشق شدنم کافی بود. گفتم می‌گیرمش. میام و اینجا زندگی می‌کنم.
دل دادم به رنگ کردنش، به گرفتگی لوله‌هاش، به حال نامناسب آشپزخونه‌اش، به دیوارهای نازک و رفت و آمد همسایه‌هاش. سعی کردم احوالم رو باهاش میزون کنم. اسم کوچه دل داشت. باید میشد زیر سقفش دلدادگی کرد. نه؟
نه. گاهی نمیشه.
نشد هم. زیر سقف این خونه، نشنیدم کسی به زمزمه یا نجوا بگه که دوستت دارم. انگار اسم کوچه باید دل بند باشه. چیزی ناگفته موند. حالی به سامان نشد. نشد.
فردا اسباب کشی نهاییه. دارم برمی‌گردم به ریشه‌هام. به خونه‌ی بهار. گمونم خوش شانسم که اگر پیش نمی‌رم، راه برگشتم هنوز هست. هنوز میتونم پشیمون شم از کارهام. توی این زمانه تجمل کمی نیست.
گاهی زندگی مطابق توقعات و خواسته‌هامون پیش نمیره. توی دنیا، همه چیز کاتوره‌ایه.

Saturday, August 11, 2018

بدن، خالی می‌کنه. خنده‌دار نیست؟ انگار هنوز داره انتقام سال سخت رو ازم می‌گیره.

Friday, August 10, 2018

کبک

عین می‌خندید که زن‌ها دو دسته‌اند: خانم و باجی و تو دختر، ذاتت خانم نیست. همینه که نمی‌تونی از طمطراق قدم‌هات کم کنی. نمی‌تونی حواست رو فقط معطوف به طنازانه حرف زدن کنی یا لباس ست کنی و ناخن بکاری و ناز، بخندی. همینه که دیرت می‌شه سریع موتور می‌گیری. یه لباس رو مهمونی و عزا و کافه می‌پوشی. برات مهم نیست لباس‌هات رنگ‌شناسیشون! به هم بخوره. دردسر زندگی برات توی این بخش‌ها نیست و باجی‌وار زندگی می‌کنی. حواست به بالا رفتن سن و چروک پوست و خطوطش نیست. وزن و سن عدد ممنوعه نیست برات. جون به جونت کنم باجی هستی.
بعد قهقهه می‌خندید.
ذات آدم‌ها عوض نشدنیه. اینبار به کوروش می‌گفتم. که چه دلم برای آدم‌هایی که ذات دارن، منش دارن، غنج می‌زنه. همین یکی، همین یک بخش از این سه دهه زندگی نصیب خودم هم شده باشه که دیگه عالی‌.

Thursday, August 9, 2018

مکنده

افسردگی من یک زنه‌. با موهای بلند رنگ نشده که تا کمرش می‌رسه. لباس یکسره سفید می‌پوشه انگار که روح باشه. یا عروس. لباسش شبیه اون پیرهنیه که اون وقت‌ها انتخاب کرده بودم. پایین زندگی می‌کنه. از طبقه‌ی یک پایین‌تره. خیلی پایین‌تر.
اسمش؟ اسمش عسله. عسل.
دیشب خوابش رو دیدم. نزدیک بود گیرم بندازه یکبار دیگه. لحظه‌ی آخر تونستم فرار کنم و عصبانی شد. دنبالم کرد. دنبالم می‌گرده.
سحر از خواب پریدم. نفس نفس زنان. هراسان. زیادی بهش نزدیک شده بودم. عسل.
یکبار دیگه من رو دیده بود.