Sunday, May 27, 2018

در بین همه ی شبکه های اجتماعی و فیدخوان و غیره، دلم بند اینوریدر شده. بچه ها کم تعدادند. گاهی کامنتی، نوتی چیزی روی متن های وبلاگ ها هست. بین هر سیصد چهارصد متن شاید یکی باشد که دو سه نفری زیرش صحبت کنیم. سرزمین آدم های درونگراست. سرزمین آدم های کلمه. سرزمین آشنا.

Friday, May 25, 2018

احوالات

وقتی میگفتن ده تا هدف بنویسین که می خوایین بهش برسین و دقت کنین حتما تا ده تا برسه، من همیشه شونزده تا می نوشتم. بیست تا. بعد وقت می گذاشتم که حذف کنم. همیشه از زمان توقع بیشتری داشتم. از خودم هم. هجده سالگی می دونستم قراره بیست و هشت سالگی کجا باشم. بیست و چند سالگی هم حتی مطمئن بودم میدونم ده سال دیگه چی می خوام.
حالا بی خیالی یخی اطرافم رو گرفته. اتفاقات که رد میشن، گاهی از خودم می پرسم نگاهش کن، میخوایش؟ جواب این سال اخیر نه بوده. نگاه کردم که فرصت ها رد میشن و میدونستم فرصتی نبوده. چیزی نبوده. فاصله داشتن با اتفاقات انقدر زیاده که خواستنی در کار نبوده.
این چند روز یکی دو گاز کوچیک از اتفاقات زدم که فلان چیز رو میخوای؟ دیدم که بدم نیومده براش وقت صرف کنم. براش انرژی بذارم و بعد ازش بهره مند شم. بعضی هاش حتی به نظرم وسوسه انگیز دارن میان.
میم دوچرخه داره. قرار بود ماه پیش برم و ازش بگیرم و چند وقتی قرض دست من باشه. از دیروز که از اون نقطه ی جادویی گذشتم و دیدم که دارم بدون کمک رکاب می زنم، توی سرم چرخیده بهتر نیست دو هفته سه هفته دیگه معطل کنم و بعد یکسره برم از خونه ی میم تا اینجا رکاب بزنم به جای وانت گرفتن؟ ته دلم صدایی داره به این تصور می خنده.
دیروز رفیق برگشت گفت اشتباه روی دوچرخه میشینی. بد میشینی. نگران میشینی. تصورت ازش اشتباهه. فکر کن که یارته. از خنده از حرفش ریسه رفتم و چند لحظه بعد بود که کنترل اوضاع دستم اومده بود.
برام یه فیلم گرفته از خودش که داره میره سر کار. از یه جاده ی سرسبز و اونقدر زیبا که مشخصه برنامه ریزی کرده من رو وسوسه به سفر کنه. توی همون چهل ثانیه پیام تصویریش، یک زن از دور میاد و می دوه و از کنارش رد میشه. تصویر دوم که وسوسه ام می کنه همینه. که با دوچرخه خودم رو از اون جاده به خونه اش برسونم. دلم براش تنگ شده. گمونم وقتشه برم و این رو براش بنویسم.

پرستو

دارم در احساسات رو باز می کنم و اولین حسی که بیرون میاد دلتنگیه. دو هفته پیش زنگ زدم بابا. که دلم برات تنگ شده گفتم بهت زنگ بزنم. خندید و چند کلمه حرف زد و قطع کردیم. بار اولی بود به گمونم چنین چیزی رو بهش میگفتم. دیشب که برگشتم خونه، دیدم دیگه طاقت این حد غار ندارم. دارم بال بال میزنم با خواهر صحبت کنم و صداش رو بشنوم. یک ساعتی معطل کردم تا شش صبحش شد و زنگ زدم و حرف زدیم. زیاد حرف زدیم. از مهمونی شب من و آدم ها. از دوست های مشترکمون. از دوچرخه سواری کردن من و خواب دیدن رفیق که دارم زمین میخورم و زمین می خورم. از نحوه ی جدید زندگیش که سه هفته است شروع شده و اونقدر توی صداش نشاط ایجاد کرده بود که ده سالی بود این همه سبکبال نشنیده بودمش.

Wednesday, May 23, 2018

اطناب - 2

قلبت رو باختی. این رو اولین باری که از اون پله های تاریک بالا میری و زنگ میزنی و باز می کنه و روبروت میبینیش و سلام می کنی میدونی. میدونی که گیر افتادی. می فهمی که قلبت رو باختی و اون نداشتنش دیوانه ات می کنه. آدم صبوری نیستی. آدم انتظار نیستی. آدم نرسیدن نیستی اما یک وقت هایی عجیب خجالتی میشی و حالا تک تک اینها رو با زمان یاد میگیری. یاد میگیری از فاصله دوست داشتن رو. از فاصله مراقبت کردن رو. البته که یاد میگیری چطور بخندونیش. یاد میگیری و روزی که باور می کنی از دستش دادی، شروع می کنی خود زخمیت رو لیسیدن. اندوهت رو بقچه می کنی و به آغوش دیگری میبری. یاد میگیری نصفه شب لعنتی در روشنای برفی هوا بیدار شی. به صدای تنفس تن غریبه ی کنارت گوش بدی و با جانی زخمی فکر کنی تمام شد. از تنت فرار می کنی. از خودت می گریزی. تا فراموش کنی.
قلبت رو باختی. میدونی که میشه فراموش کرد. قرار شده که فراموش کنی. حالا چند سال وقت داشتی که تمرین کنی زندگی با این جای خالی رو. از خودت دور میشی. از این آغوش به دیگری. از این آدم به بعدی. میبینی چطور قلابت با شباهت های کوچک به آدم ها گیر می کنه. چشم هات هنوز بسته است. به روی خودت. به روی احساست. فقط تمرکز می کنی روی یک چیز: فراموشی. تا یادت می ره. یادت رفته. مطمئنی. هر بار خود خونیت رو می بری پیشش و براش تعریف می کنی چی شده. گوش میده. کافیه.
قلبت رو باختی. یک روز ِ بی هوا، توی تاکسی دستش رو حلقه می کنه دورت و به یاد میاری. با تمام دلت به یاد میاری. چند دقیقه قبل تر، در آغوشت گرفته. تو تپش قلبش رو شنیدی. داغ شدی. الو گرفتی. زبانه کشیدی. تمام سلول هات به یاد میارن و هنوز به هفت تیر نرسیده، تمام وجودت انقلاب شده. باید حرف بزنی. از هر چیزی. از کارت ماه تاروت حرف میزنید و تمام سال های بعد سایه ی ماه رو روی زندگیت حس می کنی. دو روز بعد، دوباره میبینیش. می چشیش. شهدآگینه. هیچی ازت نمیمونه. هیچ چیز.
قلبت رو باختی. عقلت اما سر جاشه. میدونی که نمیشه. این نشدن اونقدر بدیهیه که یکبار دیگه فرار می کنی. فکر می کردی شاید فقط هوس باشه. تجربه کردنش اما همه چیز رو بدتر می کنه. بی چیز فرار می کنی. بی خود. بی دل. با باقیمانده ی عقلت. فرار می کنی فقط. یک شب بارونی، در میانه ی جمع پکی از سیگارت می زنه. تو می سوزی. سیگار رو هم حتی کنار می ذاری.
قلبت رو باختی. جانی هم نداری. قلابت رو به کسی گیر میدی. میری که بری. میری که فراموش کنی. میری که بپذیری سرگردانی مهر شخصی ات شده. میری و تمام زندگیت رو به داو خطرناک می گذاری و فرار می کنی. وزن کم می کنی. زیستنت عوض میشه. موهات. عادت هات. و میبینی ورای همه ی اینها سایه اش همیشه هست. شبیه صدای باد که در سکوت شنیده میشه. نیازی نیست منتظر دیدارهای حالا به ندرت شده باقی بمونی. میدونی توان کافی نداری در برابرش. پیش خودت سپر میندازی. فریاد میزنی تسلیم. میری.
پسر کنار گوشت زمزمه می کنه بمون. برای من بمون. ازت قول پرهیزگاری میخواد و تو سال ها چنین آدمی نبودی. قول میدی اما. پایبند هم میشی. شروع می کنی جهان رو با دیگری کشف کردن. جغرافیا رو البته. تاریخ رو، کلام رو و جان رو با دیگری خوندی. با هم جهان رو قدم می زنید. سیر آفاق می کنید.
 هفته ماه میشه. ماه به سال می کشه. سال عدد می ندازه.
تا بارون میگیره. یک بارون بی هوای قبل از تحویل سال. یک هوای معتدل و دیوانه میشی. یادت نمیاد در این سال ها بدون دیدنش عیدی تحویل شده باشه. همین رو بهانه میگیری. مینویسی که سلام.
قلبت رو باختی. وقتی در آغوشش میگیری می فهمی که این همه وقت خودت رو هم از دست داده بودی. می سوزی دوباره. می دونی با بیرون رفتن از این در، گریز بزرگتری پیش رو داری. میدونی سیب سرخ برای نگه داشتن نیست. توی آغوشش اما طعم خونه رو می چشی. بهش پناه می بری. در آغوشت پناهش میدی. دوبار از تخت بیرون می زنید. اون وضعیت، اون داغی برات زیاده. باید قدم بزنی که بتونی برگردی. شب از در بیرون میری و اینبار هر سپری برای فراموشی ساختی یکباره میریزه. رابطه ات، خانه ات، امانت، جانت، همه با هم از دست میرن. قلبت؟ اون رو هیچ وقت بهت پس نداده. اون رو هیچ وقت پس نگرفتی ازش. نخواستی هم.
قلبت رو باختی و در گریز اینبار، تا گلو در باتلاق فرو میری. نفس از دست میدی اینبار. ضعیف میشی. میدونی از خودت برای دوست داشتنش انتقام میگیری. انگار راه چاره ای نداری. مریض میشی. دلت برای صدای خودت که به کسی بگه دوستت دارم تنگ شده. دلت برای دوست داشتن تنگ شده. حالا دلدادگی نمی کنی. دلبری نمی کنی. دوست نداری. حالا هیچ چیزی باقی نمونده. قلبت رو باختی. فقط افسوس و تسلیم مونده. این تنها چیزیه که حالا واقعیت داره.
قلبت رو باختی. حتی هیچ وقت باهاش صحبت هم نکردی. نوشتی فقط. بوسیدی فقط. تن در آغوش حرف زده. مستقیم تر؟ هیچ. حالا از بزرگترین خطر زندگیت گذشتی و فکر می کنی بدتر از زندان که نیست. میری که باهاش حرف بزنی. فرار می کنه. اصرار می کنی. بوی خوبی نمیاد. قبول می کنه.
قلبت رو باختی. از در که میاد تو یادت میاد که چرا. می پرسی که چای؟ دکمه ی کتری برقی تق صدا می ده و دستت رو بلند می کنی که برش داری و دوتا لیوان پر آب جوش بریزی و می فهمی این بازی دو سر باختنه حالا برات. از خودت می پرسی اگر بخواد بمونه چطور بنویسم؟ نمی خواد بمونه اما. نمی تونی حرف بزنی. همونطور کلمه ها توی گلوت گیر میکنن و گریه می کنی. کنترلی دیگه نیست. از در میره بیرون و باز گریه می کنی. حالا گریه می کنی.
قلبت رو باختی.  عقلت رو هنوز داری. دست هات رو؟ سعی می کنی اون ها رو پس بگیری. سعی می کنی بنویسی. از کوچک ترین چیزها. از بی ارزش ترین ها حتی. از تکراری ها. دست هاش رو به یاد داری. اون هلال قشنگ ناخن ها. انگشت ها. جزئیات انگار نه در مغزت که نه در استخوانت هک شده. سعی می کنی که دوباره خودت رو بسابی. که چنگ بزنی به زندگی. میتونی. باید بتونی.
قلبت رو باختی. این چیزیه که حالا در مورد خودت میدونی. قلبت رو باختی و باد خنک بغلت می کنه و یاد شرم صبح یازده سال پیش می افتی که شش و بیست دقیقه ی صبح فهمیده بودی بیداره و دچار کلمه است و حتی همین داغت کرده بود. خیلی قبل تر از اونکه از پله ها بالا بری.  قلبت رو باختی و سپرت رو گم کردی و اونقدر نازکی که می ترسی از خودت. قلبت رو باختی و توی غاری. توی غاری اونقدر که یادت نمیاد قبلا زندگی چطور بود. قلبت رو باختی. وقتی برای باختن بیش از این نداری اما. چیزی هم.
قلبت رو باختی. حالا اما گاهی مچ خودت رو میگیری که وقت قدم زدن روزانه بین ابروهات اخم نیست. حالا از لبخند آدمهای روبروت می فهمی گاهی وقت قدم زدن لبخند میزنی. قلبت رو باختی اما. حالا سبکی. شروع می کنی به یاد گرفتن اینکه همین هم میتونه خوب باشه. به جاش دیگه نگران این نیستی که عاشق کسی بشی. مرد میگه دوست داشتن بله و عاشق شدن نه و تو می خندی. از ساده دلی کلماتش. اون بی حساب کتاب پیش رفتن ها رو خیلی وقته که فراموش کردی. تو قلبت  رو باختی. حالا بیشترین چیزی که داری کلمات هستند. نوا. اون دیوانه سری جا مونده. قلبت رو باختی و فقط داری سعی می کنی خودت رو پس بگیری. رویاهات رو. اسمت رو. خودت رو. یا اگر خیلی خوش شانس باشی صدات رو که میتونه به کسی بگه دوستت دارم.
قلبت رو باختی. بار آخری که به تپش قلبش گوش دادی، گفته بود چیزها رو به درونت ببر. شبیه یک آتش. حالا درونت هیچ چیز نیست. زود سردت میشه. زود از نفس می افتی. ولی زنده ای. همین خوبه. همین کافیه. زمان کمکت می کنه. قلبت رو باختی و خب راستش داری فراموش می کنی قلب داشتن چطور بود.

نفرین گیلگمش

چند لحظه پیش هشتمین متنی که در مورد میم نوشتم هم آرشیو شد. هر هشت تایشان یکجور هستند فقط بینشان شش سال زمان کشیده شده: از میم میگویم. از مهربانی هاش. از دوست داشتنش و از ترسم از زمان که اینطور بی رحمانه ازش عبور می کند. و از امنیت بودنش.
امروز نهار خانه ی میم هستیم. فقط همسرش هست. خودش نیست. دیشب بابا گفت من میروم و  اگر خواستی بیا. من همیشه عاشق حال خانه شان بودم. انگار از تهران جداست. همه چیز همیشه همان شکل سابق است و تا بن دندان دوست داشتنی. اما خب میم نیست. نمی آید. چند سال است. براش سوار هواپیما شدن سخت است. این همه راه پیمودن سخت است. رسیدن به ایران سخت است. چند سال پیش گفته بود بروم اینبار، برنمی گردم. و حالا عمل کرده.
میم، یک تکه از قلبم را با خودش همراه دارد و داشت.در خاطره های بیست سال اخیر زندگیم میم همیشه بوده. هر سال بوده. با آن مهربانی بی حد و حصرش. با هدیه های بی شماری که فقط مخصوص من داشت (و من چقدر همیشه کودکانه خوشحال می شوم ازش) و با آن لبخند همیشگی روی صورتش و بیان اینکه چقدر همه چیز خوب است. به به. چقدر همه چیز را دوست دارم. به به. زن مهربان، این شانزده سال که پسرهاش رفته بودند همیشه دو تکه بود. گاهی ایران گاهی آنجا و حالا برای همیشه از ایران دست کشیده.
پیری زده به گله ی دوستان پدر. دیشب نقل قول از آن یکی دوست خیلی عزیزش می کرد که گفته من فقط تا پنج شش سال دیگر زنده ام. بعد توانم آنقدر خواهد بود که از این بستر مریضی به دیگری بروم. تلخ ترش همین است. زودتر از آن چیزی که برای همیشه از پیشمان بروند، در همان جغرافیای پراکنده، پیش بچه هایشان برای همیشه می مانند. دور از دسترس من. و عمیقا درون قلبم.

Tuesday, May 22, 2018

غر میزد یا توضیح میداد که چقدر داره سعی می کنه همه چیز جوری بشه که میخواد و نمیشه. چیزی کمه. کیفیتی نیست. صدای من بهش گفت به خاطر خوراکیه که به خودمون میرسونیم و خروجی که از خودمون میگیریم. که این سال ها بیشتر از شادی و خوب خوندن و خوب دیدن، به نگرانی داره می گذره. به غم. که معلومه اینطور وقتی پیش میره، از درون پوک میشیم. میریزیم. خراب میشیم. این، تفاوت بزرگ بین امروز ما با اون روزهامونه که بهش طلایی میگیم: بیشتر از اون چیزی که توان تحملش رو داریم نگرانیم. کمتر از اون چیزی که باید موثر.
گفته بود اولین مخاطب کلمات هر کس خودشه. اولین کسی که کلمات رو شنید خودم بود. و فکر کردم که وقتشه تموم شه.
این نگرانی، این نگرانی کور کننده. وقتشه دست از سرش بردارم. زندگی می تونه بدتر از این بشه اما با غصه خوردن هیچ غولی به زانو در نمیاد.
اما ممکنه من ِ این روزها از درون ترک بخوره. از بیرون بریزه.

Monday, May 21, 2018

یکشنبه ها که جمع میشدیم خانه ی خودم، با آخرین دختری که از خانه می رفت بیرون میزدم. هر چقدر دلم میخواست از مغازه ی سر کوچه خرید چاق می کردم و بعد یک بشقاب چاق چیپس و پنیر می ساختم. حالا تا برسم خانه حوالی یازده شده. دیر برای حوصله داشتن که چه بپزم. که چه بسازم. که بخورم حتی.
دیشب حوالی خانه که رسیدم هوس مستی کردم. به قدر مستی یک نفره هنوز الکل مانده بود. به حد امساک.  چند سال پیش - شش؟ هفت؟ بیشتر؟ - یکی از شب ها را خانه ی یکی از رفقای آن وقت مانده بودم. هم پتوش و هم تشک و هم بالش خوابش هر سه برام اندازه نبودند. زن با برنامه ای بود. از آنها که شش و بیست دقیقه ی هر روز صبح از خانه بیرون می زنند. بیدار که شد، سر جام نشسته بودم. صبحانه یک لیوان آب سیب زرد سن ایچ بهم تعارف کرد. گمانم در یک لیوان سفالی. از آن وقت هر بار دلم لذت مشروع میخواهد، دنبال همان طعم آب سیب می گردم.
مغازه آبمیوه ای که میخواستم را نداشت. پنیر دودی داشت. آب میوه های گرمسیری و همین. همزمان ِ با من، پسرکی بود که لیوان یکبار مصرف خرید. هایپ و خیارشور و چندجور مزه. خواستم بهش بخندم که یک شب مستی سر راهه؟  به جاش کارت کشیدم و اخم شبانه را کشیدم بین ابروها و سپرش کردم و رفتم که برسم به شب خانه.
الکل وظیفه شناسی بود. صبح که بیدار شدم، عطش داشتم فقط. عطش آب. عطش آغوش. عطش کلام. عطش آفتاب.