Sunday, April 5, 2020

عقده من لسانی

از لکنت زبانش که داشت حرف میزد، نیشم تا بناگوشم باز شده بود. مدت ها بود کسی رو ندیده بودم مشکل مشابه من داشته باشه و از اون قشنگ تر، بتونه به مشکلش بخنده. 
زبان من گره میخوره. نمیدونم از کِی. حتی نمیدونم خجالتم محصول همین سکته های کلامی بوده یا زاینده ی این تپق زدن ها. خنده داره. انگار یک لایه ی فکرت روی لایه ی دیگه می افته و بعد روی لایه ی بعدی و بعدی. تو میخوای جمله رو با یک کلمه کامل کنی و هر مرحله از مغزت یک کلمه ی جدا تولید میکنه. تو ترکیبی از چند کلمه میگی. شترگاو پلنگ. الکن. فقط کافیه از لغات معمولی روز کمی سعی کنی فاصله بگیری. جوری جمله ی عجیبی میگی که فقط میشه بخندی.
همین بخش نوشتن رو دوست دارم. من رو از بیان نجات میده. همینه پیدا کردن دوست با نوشتن همیشه برام ساده تر بوده. امشب داشتم فکر میکردم چه خوشبختم من که در زمانی زیستم که تونستم با کیبورد زندگی کنم و مجبور نبودم فقط از صدا برای بیان خودم استفاده کنم.
قرنطینه هزار بدی داشته و یک خاصیت. دلم برای حرف زدن تنگ شده. دلم برای بچه های یکشنبه ام، گروه دوستانم که دور هم جمع میشدیم و قصه میگفتم، دلم برای قیافه ی شگفت زده ی رفیق که تو چقدر داستان بلدی، دلم برای اون حالی که میشینی و کلمه میبافی تنگ شده. من توی وجودم یه عنکبوت زندگی میکنه. آرکنه. موجود زیر پوستم عاشق ریسیدن و بافتنه. امشب، با دختر که قدم میزدیم بهش گفتم دلم میخواد شروع کنم قصه گفتن رو. زمانه ی ما نیاز به نقال داره. تایید کرد که چه خوب.
انگار اینجا هنوز چند نفری پای ثابت داره و جز من، کسانی هستند که به وبلاگ هنوز وفادارند. پس میشه کمکم کنید؟ اگه بخوام داستان بگم، نقل کنم وحکایت بگم، یا اگر بخوام با این زبان نارسام و اجبارم برای برگشت و دوباره و چند باره گفتن جسارت کنم و حرف بزنم و ضبط کنم و پادکست بیرون بدم، اسمش رو چی بذارم؟
برام بنویسید. لطفا

Thursday, April 2, 2020

.

اگه از اینجا به بعد زندگی رو به یه فرمون دیگه بگذرونیم چی میشه ژوزه؟ جوری که این روزها نگذشته؟

Monday, March 30, 2020

خواب

تا صبح چه کردی که الان خسته‌ای سرباز؟
وسایل خونه رو بار کامیون کردم برای چیدن در خونه‌ی خودم قربان. 

Saturday, March 28, 2020

.

نوک انگشت هام پر خشم شده. خشم گیر کرده. خشم ته نشین شده. وسایل ظریف مختلف توی دستم از فشار انگشت ها چندین بار شکسته اند. حواسم پرت شده و فشار صدای ترک خوردنشان را در آورده و گاهی ریزه هایشان زمین ریخته. استیصال، عصبیت و ناامیدی. هر سه تا ترکیب شده اند و نوک انگشت های دست راست و چپم جمع شده اند.
این روزها قرار است یاد انسان بماند. یادگاری که بارها و بارها در ادبیات و فیلم ها تکرار خواهد شد. قرار گرفتن. سر جای خود ماندن. من؟ سیاه. انگشت هام هم بدون نوازش کردن از خشم سنگین شده اند. آنقدر که حتی گاهی طره مویی عقب زدن هم دردناک شده.
دلم برای خانه تنگ شده. دلم برای آن امید لعنتی کشدار چند سال قبلم تنگ شده. دلم برای آن ایمانی که مسیری هست، جایی هست برای رفتن، کاری هست برای انجام دادن که سهم من هست تنگ شده. نگرانی شدید روزهای اخیر عقب نشسته و از حجم عظیم سیاهی به وحشت افتاده ام. حتی از بلعیده شدن اینبار نمیترسم. خستگی بیشتر از هراس شده.
دِینی گردنم مانده. چیزی که باید پرداخت کنم. راهی که باید بروم. یک ماهه نمیشود اما تا قبل از پایان تابستان سبک خواهم شد. آن وقت؟ آخ که آن وقت.

پری زنگنه اینجا میخواند که دم باد بی کسی، تکیه دادن به کسی

Tuesday, March 24, 2020

موت

پارسال روی همین تخت خوابیده بودم و منتظر بودم که سکه‌ی زندگی‌ام کدام وری می‌نشیند. شیر یا خط. ترکیب غلظت خاطره و حجم اخبار بد، دوباره با فکر کردن مواجهم کرده. گلو درد هم بی‌تاثیر نیست. حس تب هم. شروع سرفه‌ها هم ایضا. ضعف شدید روز اول خون هم.
یکی نوشته بود وقتش رسیده تصمیم بگیرید اگر بیمار شدید و نیازمند بستری، برای شما از آرامبخش برای مرگ سریع استفاده کنند یا از دستگاه تنفسی؟ برای عزیزانتان چطور؟ من فکر میکنم حالا به قدر کفایت زندگی کرده‌ام. اونقدر که حسرت نداشته باشم. چشمم دنبال چیزی نمانده باشد و فکر نکرده باشم قاچ بررگتری از حیات حقم بوده. قرار به انتخابی اگر باشد، برای من دریافت دوز آرامبخشه. یک خواب آروم چطوری میتونه باشه؟
شب یه گربه‌ی بالغ دیدم یه نوزاد لرزان رو به دندون گرفته بود انگار میخواست چیزی بگه، منتظر بود. اجازه داد نوزاد و خودش رو نوازش کنم و بعد انگار ناامید بشه بچه رو به دندون گرفت و رفت. بچه به نظر گرسنه بود. گربه مادرش نبود. یکسره صدای تو سرم میگه کاش وقت میذاشتی و براش غذا می‌گرفتی. نکنه امشب بمیره اون بچه. این تنها کار نکرده ی حسرت بار منه امشب. میشه بقیه ی جهان رو ترک کنم.

Monday, March 23, 2020

به سر حد توانم در برابر شنیدن خبر ابتلا به بیماری قرار گرفتم. از درون فرو پاشیدم دیگه.

Saturday, March 21, 2020

حول حالنا الی احسن الحال

با بچه ها جمع شده بودیم و یکی شون، مسئول گرداندن جلسه شده بود. گفت ورق بردارید و روش ده تا از ویژگی هایی که خودتون رو بهشون میشناسید و معرفی میکنید رو بنویسید. ده تا از داشته هاتون رو. ده تا از من فلان چیز هستم ها رو. بعد حالا کاغذ رو بچرخونید و پشتش پنج خط بنویسید اگر این حالت ِ بودن ازتون سلب بشه چی میشید؟
اولین چیزی که نوشتم وبلاگ نویس بودن بود. بعد از بچه هام نوشتم، از کارم، از استقلالم، از درسم، از تمام ویژگی هایی که وقتی به کسی اسم من رو میگی به نظر خودم توی ذهنش باید متبادر بشه.
بعد دونه دونه سلبشون کردم.
این سه ماه انتهایی سال، ماه های سلب شدن بود. تمام چیزهایی که مطمئن بودم باهاشون گره خوردم و آجین شدم رو از دست دادم. اون شب سوالم این شده بود که چرا من باید این چیزها باشم؟
چرا مثلا من باید پشت خط اضطرار فرضی خود ِ واقعی ام رو نگه دارم چون با یکی از شخصیت هایی که در انتظار بقیه هستم، همخوانی نداره؟ چرا من باید خودم رو با داشته ای تعریف کنم که حفظ اون، بار دو برابر از زمان و انرژی من می بره و خستگی به جا میذاره؟ اگر من اون آدم دل به خواه بقیه نباشم چطور میشه؟
بدترین بلایی که آدمها سر من آوردن، اون برچسب های سختی بوده که بهم چسبوندن و بعد کمکم کردند باورشون کنم. مثلا پشتکار نداشتنم. مثلا سر به هوا بودن. هزار چیز مثل این. که اونقدر درونی شده که حالا اگر خودم بخوام خودم رو معرفی بکنم هم از همین صفات استفاده میکنم. اگر اینطور نباشه اما چی؟ امشب، باد که میزد و قطرات ریز و خیلی سرد بارون که بهم میخورد، داشتم فکر میکردم از تمام چیزهایی که هستم دو چیز هنوز و شاید تا زمان طولانی با منه. یکی همین میل به نوشتن و دومی تمایل به عریانی. چیزهایی که ترکیبشون با هم من رو به تبدیل کردن هر تجربه ای (تقریبا هر تجربه ای!) بدون توجه به میزان اهمیتیش به کلمه کرده. صدای دائمی که توی سرم اضافه شده و همیشه در حال جمله بندی اتفاقات و نوشتنشون، با لحن همین نوشته است.
من وقتی ساکتم هم کسی هست درون مغزم در حال نوشتن و کوبیدن روی دکمه های کیبورده.
این بهار، برخلاف زمستونی که گذشت قراره فصل پس گرفتن تکه های من باشه. فعلا دو روزش گذشته و دو تا بخش خیلی مهم که از دست داده بودم سر جاش برگشته. بعد از دویدن امشب، وقتی نفس نفس میزدم و پاکشون سمت خونه می اومدم، صدای صحبت کردن دوتا زن اومد که یکی به اون یکی میگفت اوه ببینش. رفته ورزش کرده. خوش به حالش. و فکر کردم این دقیقا یه پازل دیگه است. یه تکه ی دیگه که نبود.
اگه جانمون اجازه بده و دوباره با بچه ها با همون فراغت خاطر جمع بشیم، یکبار شاید بد نباشه دوباره همون بازی رو انجام بدیم. اینبار خودمون رو از نگاه بقیه بنویسیم. اون برچسب هایی که بهمون زدن. بعد بگیم اگر باور نکنیم حرفشون رو چی میشه؟
من اگر باور نمیکردم صلح بیشتری داشتم. گمونم صدای سرزنش گر کمتری هم.
برای امسال مشق دارم.