دختر میگفت این امضای مهمان داری توست. یک سینی بزرگ برمیداری. پر میوه میکنی. میشینی روبروی آدم. حرف میزنی و پوست میکنی و قاچ میکنی و می شنوی. آدم به خودش می آید و میبیند سیر و راضی و در امان است.
پرسیدم چه بلایی سرمون اومده؟ ما که رویابینان جهان بودیم. گفت از واقعیت شکست خوردیم. و گمونم درست گفت.
No comments:
Post a Comment