Wednesday, February 16, 2022

حسرت

مهم نیست چقدر حرف زده باشی جرالدین. لحظات سکوت همیشه غوغای شدید کلماتیه که از گفته شدن جا مونده بودند. 

دانه

ذهنم به طرز غریبی شفاف شده. اون مه غلیظ این چند سال که سطح همه چیز رو کدر کرده بود یک دفعه محو شده و به جاش مغز سریع و تصمیم گیری مستقیم و دانستن اومده. انگار یک کمد به هم ریخته مرتب و دوباره چینی شده باشه. هر چیزی جای خودش. 
پانصد و هشتاد و نه روز پیوستگی استفاده از دولینگو رو سه روز پیش از دست دادم و صفر شدم. ذهنم جای کلافگی اعلام کرد که خب این هم شمارش از ابتدای همه چیز. بشمار که از این به بعد چطور پیش میری.
راه میری یا پرواز می‌کنی یا می‌خزی. هر کدوم که باشه باز حرکته.

Tuesday, February 15, 2022

برای فریادهاش

انسان حیوانی اجتماعی یا ناطق نیست جرالدین. موجودی چاه‌سازه.

Monday, February 14, 2022

نواختن

 یونانی های باستان دو کلمه ی مختلف برای زمان داشتند. یادم هست در حدود چه صفحاتی از چه کتابی بود که در موردش خوندم اما متن کاملش یادم نیست. فایل کتاب رو احتمالا میتونم هنوز بگردم و پیدا کنم. باید انجام بدم هم. بعد بیام و نقل کنم که چه بود. تا اون موقع اما باید این خود جدید رو مشاهده کنم. به طرز نویی پوست ترکوندم انگار. به بازی زمان برگشتم. به اون بستری که به جای تعلل میشد تصمیم بگیرم و اجرا کنم. بدجور احساس توان میکنم. بدجور احساس حرکت میکنم. انگارذهنم شفاف شده. دلم میخواد تکلیف هر چیز معطلی که در این روزهام مونده رو مشخص کنم و نتیجه رو ببینم و بعد قدم بعدی. دلم میخواد با خودم صادق باشم. نبودم. چند وقت بود انقدر احساس حرکت نداشتم؟ اصلا کل حرکت معنیش از حضور زمان گرفته میشه. وقتی زمان نباشه و سکون اونطور خفقان آور باشه، مشخصه که حرکتی در کار نیست. ریشه زدنی هم در کار نیست. اما خب توقف هم بخشی از موسیقی جهانه.

ده کیلو از وقتی که اومدم استانبول کم شدم. این خودش برام یک نشانه است که چقدر از  جمود دورم کاسته شده. دوباره گردن در آوردم. دوباره صورتم فرم گرفته. دست. پا. انگار گِل اطرافم ریخته باشه. این حال خوبیه. میدونی؟ انگار طوفان گذشته و حالا با خودم شفاف ترم. 

آمور فتی. چهار سال پیش عباس مخبر نازنین حدود ساعت شش و نیم عصر برامون از این جمله ی مارکوس اورلیوس گفت. از برخورد قهرمانانه در زندگی. از فلسفه ی رواقی. یادم هست که چقدر اون روز ترسیده بودم و منتظر بودم از پشت هر بوته ای، از دل هر سیاهی کسی بیرون بیاد و زندانیم کنه. هراس آدم رو سرد میکنه و هنوز میتونم وحشت اون شب رو وقت برگشت به خونه به یاد بیارم. میتونم خودم رو درک کنم که چی شد که قدم به قدم دور شدم و گم شدم و ساکن شدم. اما برای هر چیز در زیر آسمان زمانی هست. اگر زمانی برای ایستادگی کردن و مقاومت هست، زمانی هم هست که میشه حرکت کرد. میشه رشد کرد. میشه رفت. اسمش هنر زندگی کردن در زمانه ی توفان های عظیم باید باشه. جلوی توفان همیشه نمی ایستند. گاهی باید نرمی کرد. که بگذره.

فکر میکنم این رو یاد گرفتم.اومدم بنویسم که کاش این رو یاد گرفته باشم دیدم که نه. حالا یک قدم جلوترم. فکر میکنم این رو یاد گرفتم. وقتشه به خودم برگردم.

Monday, February 7, 2022

خالی کردن ذهن

تقریبا تمام صحبت‌های یک سال اخیرمون در درباره «کمال» بوده. در مورد انجام بهترین و بی‌نقص‌ترین حالت یک کار که البته دو حالت مختلفند و الزاما به موقعیت یکسان اطلاق نمی‌شن. از دو دیدگاه مختلف به این موضوع نگاه میکنیم. از دو پله‌ی مختلف در زندگی که شامل تفاوتمون در تمام اجزا میشه. من هنوز در مرحله رد و پذیرش اهمیت کمال موندم گمونم. امروز اما داشتم فکر میکردم شاید داستان به سادگی ترس باشه. ترس شدید من از لمس کمال و باز برگشتن به جهانی که این همه ناقصه. یک جور حفاظت از منابع انرژی شخصی. من قانع نشدم نهنگ این دریا بشم. زرافه بشم. فیل بشم. قبول کردم یه جوجه رنگی باشم که ممکنه یک روزی به سادگی زیر پا لهم کنند. راستش چون وقتی حالتی از نهنگ بودن رو حتی تجربه میکنی، دیگه دنیات مثل سابق نیست. یا بهتره بگم همیشه ما از زخم خوردن توسط اتفاقات بد نیست که جانمون به خون می‌افته. اتفاقات خوب هم به همون اندازه من رو همیشه زخمی کردند. عشقی که با تمام جانم تجربه کردم. رابطه‌ای که وجودم رو زیر و زبر کرد. رفاقت‌هایی که هیچ کدوم کوچکترین شباهتی به دیگری ندارند و سرشار از بارقه‌های درخشان و منحصر به فردند. هر کدوم وقتی از جلا می‌افتند حسرت عمیقی دارند. زندگی کردن عمیق رسیدن به کمال رو ممکن می‌کنه و عمیقا زندگی کردن عمیقاً رنج کشیدن رو به همراه داره.
توی کتاب فرگوسن، یک‌جا نوشته که من سالها بازیکنی بودم که حضور یا عدم حضورم در هیچ تیمی تفاوتی ایجاد نمی‌کرد. مربی متوجه حضورم نمیشد. می‌ترسم به این نقطه رسیده باشم من. بی‌رنگ. بی‌شکل. یکی از بی‌شمار.

Friday, February 4, 2022

.

زن دستگاه رو گرفت جلوم و گفت رمز کارت بانکیت رو تعیین کن. این صد و چند روز که حساب بانکی نداشتم به هزار چیز فکر کرده بودم به جز همین. یک لحظه مکث کردم و همون کدی رو زدم که رمز بین ما بود. چهار رقم پشت هم. مثل کارت ایرانم. تکراری. مثل این چند سال.
میدونی، خاطره ها هیچ وقت ما رو رها نمیکنند. خاطره ها هیچ وقت ما رو سبک نمیکنند. من توی این شهر هم نقاطی دارم که یادم میندازن اون روزهای قدیم چطور بود. مثل اون جاده ی ساحلی که اون شب اصرار کردم بریم و نشونت بدم و تو چقدر دوست نداشتی و کلافه شدی از دستم. یاد کلافگی تو الان بر احساس دوست داشتنم غلبه کرده. دیگه پام نمیکشه تا اونجا برم. به جاش هر بار با قایق از تنگه رد میشم بهش نگاه میکنم و یاد اون شب می افتم. یاد تو. یاد اون روز ساحل که سرم رو چرخوندم سمت تو و عکس گرفتی و نگاهی که مخصوص تو بود رو ثبت کردی. خاطره ها ما رو رها نمیکنند. اما گمونم ما صحبت کردن با صدای بلند از خاطرات و آدمها و چیزها رو متوقف میکنیم. شاید چون عجیبه که هنوز بعد از این همه وقت یاد انقدر قدرتمند باشه. هست اما.
رمز کارتم همونه که چند سال قبل عوضش کردم. نمیدونم اما از این به بعد وقت زدن رمزم یاد چی می افتم. تو، اون روزایی که رویای عجیبی داشتیم یا یاد رویای عجیبی که داشتیم؟ نمیدونم 
نمیدونم و هیچ شرابی به سکرآوری زمان نیست.

خالی کردن ذهن

بعد از چهار ماه؛ بلاخره این هفته اولین دو سه روز کاری پشت هم رو تجربه کردم. احساس اینکه دارم کار میکنم؛ با وقتی که دارم کار میکنم متفاوتند. بلاخره بعد از صد و چند روز تونستم بفهمم کجام. که چه میکنم. که چطورم. حالا سالهاست برای من کار جای اون رابطه ی عاشقانه ی اساطیری رو در زندگیم گرفته. این صد و چند روز چطور گذشت؟ در بیابان. سرگردان. سرگردان. بدون امیدی به رسیدن. 
کاش این سه روز شروع و بازگشت باشه. و نه سراب. هیچ چیزی برام ترسناک تر از گم کردن شیوه ی کاریم در این چند ماه نبوده. هیچ چیز.

آبان

در مدح و مذمت فرصت دوباره.