Sunday, August 7, 2022

43

 یه فرق بزرگمون - درد این تفاوت تا مغز استخوانه - یکسان نبودن مفهوم خونه در روان ما دوتاست. هزار تا دلیل میتونه داشته باشه که نتیجه انقدر متفاوت شده. از تفاوت جنسیت گرفته تا حس پناهی که خونه به من میده تا تلاشی که برای اضافه کردن هر تکه ی کوچک به خونه انجام دادم تا زندگی اون شد که هر کس پاش رو زیر سقف من میذاشت، میگفت انگار وارد روانت شدم. آخرین روزهای آخرین خونه ی ایران داره میرسه. مشخص نیست هنوز برگردم و این کتاب رو با فصل و صفحه و جمله ی آخر تموم کنم یا همه چیز یک دفعه ناپدید بشه و تمام. ارتباطم با قدیم داره نازک میشه. داره پاره میشه. 

زندگی افتاده دست یه روتیواتور. هر چند  روز یک بخش جدید داره زیر و رو میشه. میدونم شخم زدن زمین، اگر آدم باشی برات خوبه. اما حس میکنم یه کرم خاکی ام که هر دفعه توی این شخم زدن ها خطر پاره شدن تنم از وسط هست.

شنبه

آدم‌ها با من مهربونند. اگر قرار بود یک دونه سوپر پاور نام ببرم همین رو می‌گفتم. آدمها، چهره‌ی بهترشون رو به من نشون می‌دن.
سین میگه بابت اینه که من به حرفهای آدمها سعی میکنم توجه کنم (البته سعی رو من اضافه کردم که کمی جمله فروتنانه بشه). یعنی مثلا اینکه فلان زن نسبت به بقیه با من بهتر برخورد میکنه، معلول اینه که من وقتی زن رو میبینم ازش میپرسم چطوره و به حرفهایش گوش میدم. خودم اما فکر میکنم همین که آدمها با من صحبت میکنند، بخشی از سوپر پاور منه. هر چند کاش قدرت تسکین داشتم. قدرت مرهم گذاشتن. و البته قدرت خلق فراوانی‌ام دوباره برمیگشت.
راستش بدجور خوردم زمین. تنها چیزی که نگهم داشته همین دونستن مهر اطرافمه‌. هیچ وقت زندگی رو به یاد نمیارم آنقدر ترسیده باشم. آنقدر نگران باشم. اما بی‌انصافیه نبینم کجام.

Friday, August 5, 2022

شب

همه‌ی چراغ‌ها رو خاموش کردم به جز چراغ بالای سینک. با صدای آب و سکوت شروع کردم ظرف شستن و بعد سابیدن و سابیدن تا همه چیز تمیز شد. چراغ آخر رو هم خاموش کردم.
توی خواب، وسط اون بلبشو و وقایع، یکی گفت واو، چه آشپزخونه رو تمیز کردی. ظرفها رو. سینک رو. توقع نداشتم. چندین بار هم گفت. 
همه چیز یک طور دیگه بود به جز این یک نقطه. فکر کنم دیگه باید بپذیرم از درک خوابها عاجزم.

Wednesday, August 3, 2022

روزها

اینجا هم باید گوشی رو دوباره رجیستر کنیم - برای همه‌ی کشورها همینه؟- و بدون رجیستر گوشی حدود صد و بیست روز در سال کار میکنه. بعد میشه جای اسلات سیم کارت رو عوض کرد و دوباره صد و بیست روز. یه قانون دیگه هست مخصوص دوران کرونا، که هر دو ماه میشه رجیستر گوشی رو رایگان تمدید کرد. گوشیم رو برای همین رجیستر دائم نکردم من. اگه همه چیز درست پیش بره، سال بعد هم نیازی به رجیستری نیست. 
حالا چند روزه درهای غار رو باز کردم و رفتم توش. فقط مچ پام بیرونه. دو تا صد و بیست روزم تموم شده و دلم نمی‌خواد به شبکه وصل بشم. دلم میخواد گم کنم خودم رو. از خونه بیرون بزنم و دیگه هیچ جا نشه ردم رو گرفت. امروز داشتم فکر میکردم اگر باز حوا‌س‌پرت بازی در بیارم و اینترنت خونه مهلت پرداختش بگذره و قطع بشه، انگار با صدای ترکیدن حباب، بودنم زیر سوال میره. نشستم و خیال ساختم که اون موقع چکار می‌تونم بکنم. البته که همیشه میشه رفت یه کافه نشست و ارتباط رو وصل کرد. 
فعلا اما دلم میخواد فکر کنم که غاری هست بشه بهش پناه برد. هر وقت روز هر جا ساختش. از جهان محو شد. البته که گمونم تلاش زائدیه. ما هیچ کدوم اونقدر مهم نیستیم که باشیم. کلش یه پلک زدنه فقط. نه؟

چهارشنبه

 حالم؟ جاده ی چالوس. از تهران. بعد از سیاه بیشه. ابتدای هزار چم. اونجا که قبل از زلزله هفت دخترون بود و بعد از زلزله یکی دوتا از تخته سنگ‌ها شکست. جاده اما هنوز بود و پیچ‌ها هنوز بودند. همونجا. مابین اون پیچیدن‌ها و خنکی گزنده‌ی هوا و ارتفاع کم شدن و آبشار لعنتی و پیچ و پیچ و راستی آدامس داری و پیچ و کف و ادامه‌ی مسیر.


Monday, August 1, 2022

دوشنبه

رساندن فشار به حداکثر.

مانترا

عمیقاً احساس امنیت می‌کنم. میدونی؟ میون طوفان و وحشت و اضطرابم اما هسته‌ی جهانم امنه‌.

آبان

در مدح و مذمت فرصت دوباره.