Sunday, April 3, 2022
به جان
اصالت
عجیبه. فرق بزرگترین شاهکارهای سینما و ادبیات با مسخره ترینشون در همون ساده ترین و پایه ای ترین کلماتند. مثلا؟ مسئولیت.
جنگیدن انسان در برابر خواست خدایان و تلاشش برای به رسمیت شناختن اراده اش. همون نقطه که می ایسته و میگه نه اینکه خداست، که چیزی بر خلاف اونه. همان که باید. خودش.
.
میدونی، گاهی فکر میکنم زندگی و زمان یک تکرار عجیب بیشتر شاید نباشه. بچه در سن پونزده سالگی خونه اش رو و امنیت خیال برادرش رو از دست داده. بسیار شبیه من در سن پونزده سالگی. به چهره اش نگاه میکنم که به نظرم شبیه ترین انسان کوچکتر از من به منه. و به نظرم جهان عوض نمیشه. یه داستان یکسان رو با لهجه های مشترک بیان میکنه فقط.
و پسرک توی شهر مونده. ارتش روسیه یک شهر رو در یک قدمی کیف گرفته و طبق آخرین عکسها به زنها تجاوز کرده و به قتلشون رسونده و تمام مردهای شونزده تا شصت ساله رو کشته. پسرک توی شهر مونده. پسرک توی شهر مونده. این جنگ بیشتر از اونچه باید کش پیدا کرده. و فکر میکنم بیشتر از اون چیزی که توقع داریم تلفات بده.
Saturday, April 2, 2022
هنر زیستن در سرزمین میانه 2
Friday, April 1, 2022
هنر زیستن در سرزمین میانه
یه مسابقه ای جدیدا بین آدم ها انگار راه افتاده - قبلا بود و من تازه فهمیدم یا قبلا آدمهای اطراف گزیده تر بودند یا قبلا زندگی انقدر پیش نرفته بود - که ادامه ی راهبرد لعنتی بر حق بودن همیشگی در زندگیه. اونجا که هیچ کس هرگز نمیگه اشتباه کردم. یا اگر هم میگه منظورش با هزار تبصره و آیه است. اینطور منجمد بودن آدمها در مسیرشون، اینطور همیشه حق به جانب بودن، به شدت آزارنده است اما. پس اون لحظه که صبر میکنی و جهان رو سعی میکنی از زاویه ی مقابل ببینی چی؟
دلم میخواد یاد بگیرم اون سمت داستان رو، ادامه ی وقتی که حق با من نیست رو هم ببینم. آدم گاهی باید مسیر عوض کنه. نه با تبصره. نه با آیه. نه با پانویس. واقعا مسیر عوض کنه. من سالها و بارها از اینطور نصفه زیستن آدمها جیغم در اومده. میخوام بدونم خودم به وقتش به قدر کافی توانا هستم که بپذیرم؟
جادو
یازدهم فروردین
یه علامت بسازیم که اعلام کنه من امروز روز سختمه. لطفا کمی آروم تر. بعد نصب کنیم سردر زندگیمون. مابقی روز رو هم جمع بشیم زیر پتو. مابقی امروز اضافه بود.
به جان
رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟
-
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپ...
-
پرسیدم چه بلایی سرمون اومده؟ ما که رویابینان جهان بودیم. گفت از واقعیت شکست خوردیم. و گمونم درست گفت.
-
درد.