Thursday, May 14, 2026

حنا.

 چند ساعت دیگه میشه یکسال که بچه دیگه نیست. دیشب ف پرسید مگه هنوز داغشون تازه است؟ فکر کردم اومدن این دوتا دختر جدید آرومت کرده باشه. گفتم که نه راستش. این دوماه یکبار هم نشده اسمشون رو بیارم و نبارم. آدم با آدم، اندوه با اندوه فرق میکنه دیگه. نه؟ هرکس صلیب خودش رو به دوشش داره.

چند ساعت مونده تا سالگرد روزی که زندگی برای همیشه عوض شد. بعد از اون دیگه نه خشم همیشگی همراهمه نه هزار چیز دیگه. میگن خشم از هر احساس دیگه ای قوی تره. میگن میاد و کنترل رو به دست میگیره و میتازه. اما راستش اندوه دنیا رو پر میکنه. آدم رو عوض میکنه. خشم این قابلیت رو نداره، مگه نه؟ 

بعد چند ماه تیغ افسردگی باز روی گلوم نشسته. هیچ کاریش هم نمیشه کرد به جز سلام کردن بهش. سلام بر اندوه شب های تاریک. سلام بر خاموش شدن شعله های روشن. یه همچین کلمات بی سامان عجیبی. کار دیگه ای میشه کرد؟

دیشب برکه جای بچه خوابید. کاری که به ندرت میکنه. بوسیدمش و با هم خوابمون برد. 

No comments:

Post a Comment

حنا.

 چند ساعت دیگه میشه یکسال که بچه دیگه نیست. دیشب ف پرسید مگه هنوز داغشون تازه است؟ فکر کردم اومدن این دوتا دختر جدید آرومت کرده باشه. گفتم ک...