Tuesday, March 24, 2026

75Hard/1

 امروز یک سری جدید از سونتی فایو هارد رو شروع کردم. دو سال ناموفق شدم و یک سال موفق و حالا سال چهارمه.  صبح زنگ زدم به ف که ببین تاریخ رو یکسال اشتباه زدی. دقت کردی؟ رسیدیم به سال 2026 اما تو یکسال قبل انگار زندگی میکنی. خوش نبود. گفت بد خوابیده و این وقتها حرف زدنش هم قاطی پاتی میشه. مثل خودم. هنوز به فکر کردن و حرف زدن به زبانی به جز فارسی عادت نکردم. یه وقتهایی مغزم همراهی نمیکنه. قفل میکنه و انقدر لکنت میگیرم وقت حرف زدن که حوصله خودم رو هم سر میبرم. من به زبان غیر فارسی خجالتی ام.

به زبان فارسی چطور؟ به زبان فارسی خجالتی نیستم اما برنده ام. تیز شدم. دیگه اثری از مهربانی ام باقی نمونده. دیگه چه چیزهایی نیستند؟ یکی امیدم. یکی همراهی ام. یکی سرزندگی ام. ذره ذره شون رو توی این سالها جا گذاشتم و حالا نمیدونم که کدوم کجا جا مونده. دردناک خالصه. آخرین چیزی که از دست دادم همین نرم بودنمه. با مرگ بچه ها انقدر عوض شدم، انقدر تلخ شدم که خودم باورم نمیشه. شدم اما. این من جدید که حرف نمیزنه، نمیخواد، دنبال نمیکنه، به دست نمیاره.

دلم نمیخواد برگردم به روزهای خیال پردازی ام. وسط جنگ و مرگ اصلا وقت این چیزها نیست. پریشب خواب بچه رو دیدم. مشخصه که صبح زهرمار بیدار شدم. عصر که شد، واو پیام داد که کاوه یهو دیشب مرد. کاوه با سی نوشته میشد نه با کا اما همیشه من رو یاد اون کاوه که با کا نوشته میشد مینداخت. کاوه با سی، پسر گربه ای عزیز ما، یهو افتاد و مرد. نشستم با واو در مورد جزئیات دفن صحبت کردم و بهش چندتا پیشنهاد دادم و عر زدم اینور. گفت تو حق مادری به گردنش داشتی. خواستم در جریان باشی چی شد. به واو نشد بگم که واو جان، تو هم دوران مادر بودنت مثل من که دوران مادر بودنم تموم شد به پایان رسیده. بیا ببینیم چه خاکی تو سرمون بریزیم. این درد رو چطور سامون بدیم.

بعد صبح بیدار شدم و رفتم توی اپلیکیشن کوفتی بله که مطمئن بشم آدمهام زنده اند. میم دیروز زایمان داشت و امروز قرار بود عکس بچه رو ببینم. دیگه از تولد بچه که شادتر نداریم. داریم؟ عکس رو دیدم و بچه خوشگلی هم بود که از میم بعید بود. اسکرول کردم پایین تر دیدم نوشته یه دست بچه یه انگشت اضافی داره. یعنی انقدر روزهای سیاه و مزخرفی شده که حتی تولدهاش هم با نکبت همراهه. داشتم هنوز به میم دلداری میدادم که ر پیام داد. که پدرمادرش تصادف کردند. عید سیاه همینه دیگه نه؟ این همه سال کابوسش عدم سلامت مادرش بود و چهارم فروردین نشده از دستش داد.

میبینی؟ نوشتن ها هم دیگه مزه ندارن. خوندن هم نباید داشته باشه پس. تیز شدم. مهربونیم پر کشیده. به جاش زخم روی زخم باقی مونده. ما قراره چطور این سیاهی رو دوام بیاریم؟ سیاهی مرگ بچه ها. سیاهی مرگ مادرها. سیاهی مرگ و ویرانی. چطور قراره این ناسوتی و نامیزونی رو دوام بیاریم؟

سرده. و من شبیه زنی که بودم نیستم. اصلا شبیه زنده ها نیستم.

سرده.

خیلی سرد.

No comments:

Post a Comment

75Hard/1

 امروز یک سری جدید از سونتی فایو هارد رو شروع کردم. دو سال ناموفق شدم و یک سال موفق و حالا سال چهارمه.  صبح زنگ زدم به ف که ببین تاریخ رو یک...