Saturday, March 15, 2025

ایمان

امید خلیده زیر پوستم. یک هفته؟ ده روز؟ همین حوالی. از خانه بیرون زدم و دیدم بهار شده. کل امسال در اضطراب و پشت میز گذشت. بدون اغراق. از تیرماه تا حالا، نفس نکشیدم. اضطراب پشت اضطراب. چطور زنده ماندم؟ چطور ادامه دادم؟
حالا امید وسط مغزم دم تکان می‌دهد که ببین.
دیشب رفتم لب دریا. چند ماه بود دریا را فقط از دور دیده بودم؟ هوا خفه بود. گرم بود و آدم فت و فراوان. فکر کردم که در نهایت زنده ماندم. دوره‌ی یک ساله تمام شد. سه ساله تمام شد. دوره‌ی پنج و هفت و هزار هم. 
بعد از شب طولانی. بعد از گرمای جهنم.
حالا نمیمیرم.

Saturday, February 8, 2025

چاه.

به بچه گفتم بیا اینجا. شبیه نخی که من رو روی زمین نگه داره. حداقل تا وقتی کسی اطرافم هست نگه داره. به سین هم گفتم برام کتاب داستان میفرستی؟ نیاز به نوشتار غیر جدی دارم. نوشتار نرم. نوشتار برای نوشته. جونم اما نمیدونم تا رسیدن بچه دووم بیاره. نمیدونم حتی سین یادش مونده یا نه. هیچ چیزی نمیدونم. فقط میدونم خونه به غایت خودش کثیفه. ظرفها نشسته. یخچال خالی. کل روز چمبره زدم. کنار گلدون ها. روی تخت. روی زمین. حتی به هر لطفی که میشد سمتم بیاد چنگ زدم که شاید نجاتم بده و همه‌اش پوچ شد. بعد تنها کارهایی که هنوز ازم بر می اومد رو انجام دادم: نشستم کف زمین زار زدم. و اومدم بنویسم.

کاش بچه برگشته بود. کاش بچه نمی‌اومد. کاش کابوس این زندگی تموم بشه. بلد نیستم دیگه نور به زندگیم دعوت کنم. بلد نیستم از آدمها بخوام بهم نور بدن تا نوروز بشه. سی‌وش یکبار گفته بود تو در دیدن جزئیات چقدر توانایی. چیزی که از چشم بقیه دوره و چقدر دیگه اون آدم نیستم.

هیچ.

Monday, February 3, 2025

.

با چاقو افتادم به جونش. تکه پاره‌اش کردم و بعد سطل زباله. میون اون ضربه‌زدن‌ها، یک لحظه ترسیدم از دونستن اینکه آنقدر خشم و انزجارم زیاده که به جای پارچه، اگر تن بود، باز ضربه میزدم.

Friday, January 24, 2025

.

 توانایی تحمل این حجم درد رو ندارم.

صدا بزن

 شب، گفته بودم بیا این کوچه رو تا پایین بریم. میخواستم برسیم به خیابان کندی که من خیلی دوستش داشتم. میخواستم چیزی رو از چشم من ببینه. چیزی که در کلام گنجوندنی نیست و با قدم زدن دیروقت در کوچه های استانبول قدیم بدست میاد. گم نشدیم اما چیزی که میخواستم رو ندید. کوچه های تاریک دید. سرما دید و گیج شدن در خیابونی خلوت که برای رسیدن به اسکله باید خیلی راه میرفت. بعدها - که میشه حالا - دیگه دلم نخواست گوشه هایی که چشمم میبینه رو با کسی شریک شم. همیشه با آدمها چه نزدیک و چه دور جاهای معمول تر رفتم. تقریبا همیشه راضی بودند.

پریروز قدم زدم و رسیدم به همون حوالی. خیابون ناآشنا بود و نگاهم به مسیر. وقت برگشت، در و دیوار و بالا رو نگاه کردم و ساختمونی دیدم که عجیب میچسبید عکاسی بشه. ساختمون قدیمی. سبز شده و پر از تاریخ. یاد اون یک عالمه گشت و گذارمون برای ثبت تهران کوبیده شد توی صورتم. یاد پنجره ها. ساختمون ها. دستش که دوربین رو چطور نگه میداشت. من که اون سالها صدها عکس از انگشتانش روی دوربین داشتم. کوچه بعدی رسیدم به یک کلیسا. چرخیدم و عکس گرفتم. از پنجره ها. از نور. و از خاطره ای که هیچ کدوم از آدمهاش دیگه حاضر نبودند.

Friday, January 10, 2025

ناگزیر

 گفت بهت زنگ بزنم؟ گفتم آره فقط پنج دقیقه صبر کن. زنگ زد و یک جوری از دقیقه ی اول با مهر تمام بهم صحبت کرد که من اینور ذوب شدم. هجده سال بود از من خبر نداشت. من رو هنوز به شکل سال اول دبیرستانم به یاد می آورد. همون سالی که خودش استاد دانشگاه شد. آدم مخاطب صداش دختر شاد برونگرایی بود که فکر میکرد جهان رو میگیره. 

آدم - من - فقط از درون عوض نمیشه. از بیرون بیشتر عوض میشه. وقتی خودت رو با بازخوردها تنظیم میکنی، بعد از مدتی با همونها هم تعریف میشی. نه؟

دلم برای اونطور مخاطب قرار گرفتن تنگ شده بود. این وقتها میفهمم چقدر خسته و نابودم.

عقوبت

من نمیتونم اینطوری ادامه بدم. این رو فشار شدید این چند وقت بهم نشون داده. احساس فرسودگی که نه، پوسیدگی دارم. احساس گسستگی عمیق از جهان. دیشب فکر کردم دیگه نمی‌تونم ادامه بدم. شب به فکر اینکه نمیتونم غذا پختم. خونه رو جمع کردم . برنامه ریختم. همه چیز مرتب بود. بدون هیچ میلی به ادامه. با خودم شرط کردم یا امروز صبح زندگی رو تمومش میکنم یا دیگه فکرش رو نمیکنم. همه چیز رو پک کردم. بسته قرص رو گذاشتم کنار تختم و دراز کشیدم و اجازه دادم سیاهی اونقدر بالا بیاد که من تصمیم بگیرم.
بعد مامان زنگ زد. با هق هق گریه. که جوابم رو ندادی و ترسیدم. حس کردم در خطری. چیزی شده؟ آدمی که گاهی جوابش رو دو هفته دیرتر میدادم بابت یکساعت و نیم ترسیده بود. خندوندمش تا قطع کردیم. فکر کردم از کجا فهمید؟ فکر کنم هیچ وقت نفهمم.
دلم برای آدمهام تنگ شده. چه آدمهایی که خاطره‌ای از رفاقت داشتیم و چه آغوش. درد خاطره رو استحاله میده. یادم نبود. حالا از کسی بدی به یادم نمیاد. امروز به خودم اجازه دادم بچرخم و خاطرات آرامش‌بخش به یاد بیارم. آرامش خوبی بود. وسط این همه استرس. فکر کردم اگر تهران بودم جرئت بریدن نداشتم. حالا قدرت در زیستن در اون شهر نهفته است یا نزیستن؟
نمی‌دونم که بعد از امروز چی میشه. نمی‌دونم. هیچ نمی‌دونم. فقط کاش بنویسم. می‌خوام که بنویسم. لازم دارم.

ایمان

امید خلیده زیر پوستم. یک هفته؟ ده روز؟ همین حوالی. از خانه بیرون زدم و دیدم بهار شده. کل امسال در اضطراب و پشت میز گذشت. بدون اغراق. از تیرم...