در بهشت اکنون
Saturday, March 15, 2025
ایمان
Saturday, February 8, 2025
چاه.
به بچه گفتم بیا اینجا. شبیه نخی که من رو روی زمین نگه داره. حداقل تا وقتی کسی اطرافم هست نگه داره. به سین هم گفتم برام کتاب داستان میفرستی؟ نیاز به نوشتار غیر جدی دارم. نوشتار نرم. نوشتار برای نوشته. جونم اما نمیدونم تا رسیدن بچه دووم بیاره. نمیدونم حتی سین یادش مونده یا نه. هیچ چیزی نمیدونم. فقط میدونم خونه به غایت خودش کثیفه. ظرفها نشسته. یخچال خالی. کل روز چمبره زدم. کنار گلدون ها. روی تخت. روی زمین. حتی به هر لطفی که میشد سمتم بیاد چنگ زدم که شاید نجاتم بده و همهاش پوچ شد. بعد تنها کارهایی که هنوز ازم بر می اومد رو انجام دادم: نشستم کف زمین زار زدم. و اومدم بنویسم.
کاش بچه برگشته بود. کاش بچه نمیاومد. کاش کابوس این زندگی تموم بشه. بلد نیستم دیگه نور به زندگیم دعوت کنم. بلد نیستم از آدمها بخوام بهم نور بدن تا نوروز بشه. سیوش یکبار گفته بود تو در دیدن جزئیات چقدر توانایی. چیزی که از چشم بقیه دوره و چقدر دیگه اون آدم نیستم.
هیچ.
Monday, February 3, 2025
.
Friday, January 24, 2025
صدا بزن
شب، گفته بودم بیا این کوچه رو تا پایین بریم. میخواستم برسیم به خیابان کندی که من خیلی دوستش داشتم. میخواستم چیزی رو از چشم من ببینه. چیزی که در کلام گنجوندنی نیست و با قدم زدن دیروقت در کوچه های استانبول قدیم بدست میاد. گم نشدیم اما چیزی که میخواستم رو ندید. کوچه های تاریک دید. سرما دید و گیج شدن در خیابونی خلوت که برای رسیدن به اسکله باید خیلی راه میرفت. بعدها - که میشه حالا - دیگه دلم نخواست گوشه هایی که چشمم میبینه رو با کسی شریک شم. همیشه با آدمها چه نزدیک و چه دور جاهای معمول تر رفتم. تقریبا همیشه راضی بودند.
پریروز قدم زدم و رسیدم به همون حوالی. خیابون ناآشنا بود و نگاهم به مسیر. وقت برگشت، در و دیوار و بالا رو نگاه کردم و ساختمونی دیدم که عجیب میچسبید عکاسی بشه. ساختمون قدیمی. سبز شده و پر از تاریخ. یاد اون یک عالمه گشت و گذارمون برای ثبت تهران کوبیده شد توی صورتم. یاد پنجره ها. ساختمون ها. دستش که دوربین رو چطور نگه میداشت. من که اون سالها صدها عکس از انگشتانش روی دوربین داشتم. کوچه بعدی رسیدم به یک کلیسا. چرخیدم و عکس گرفتم. از پنجره ها. از نور. و از خاطره ای که هیچ کدوم از آدمهاش دیگه حاضر نبودند.
Friday, January 10, 2025
ناگزیر
گفت بهت زنگ بزنم؟ گفتم آره فقط پنج دقیقه صبر کن. زنگ زد و یک جوری از دقیقه ی اول با مهر تمام بهم صحبت کرد که من اینور ذوب شدم. هجده سال بود از من خبر نداشت. من رو هنوز به شکل سال اول دبیرستانم به یاد می آورد. همون سالی که خودش استاد دانشگاه شد. آدم مخاطب صداش دختر شاد برونگرایی بود که فکر میکرد جهان رو میگیره.
آدم - من - فقط از درون عوض نمیشه. از بیرون بیشتر عوض میشه. وقتی خودت رو با بازخوردها تنظیم میکنی، بعد از مدتی با همونها هم تعریف میشی. نه؟
دلم برای اونطور مخاطب قرار گرفتن تنگ شده بود. این وقتها میفهمم چقدر خسته و نابودم.
عقوبت
ایمان
امید خلیده زیر پوستم. یک هفته؟ ده روز؟ همین حوالی. از خانه بیرون زدم و دیدم بهار شده. کل امسال در اضطراب و پشت میز گذشت. بدون اغراق. از تیرم...
-
کاش یک شیوهی درست تشکر یاد بگیرم. باید تشکر کنم و کلمات کافی نیستند.
-
توانایی تحمل این حجم درد رو ندارم.
-
از این همه گریه کردن خسته ام.