Wednesday, January 7, 2026

تتیس.

 آلارم ساعت ده صبح گوشی رو چند لحظه پیش خاموش کردم. الان باید بغلش میکردم و قرص هاش رو میذاشتم دهنش. اول قرص برای از بین بردن ویروسش. بعد قرص قلب و بعد کلیه.  فشار خونش رو باید صبح قبل از اینکه چیز زیادی بخوره بهش میدادم. چیز زیاد خوردن یعنی من وقتی میرفتم آشپزخونه و دنبالم می اومد که خوردنی بده. این چند ماه عادت کرده بود زیاد تشویقی و خوراکی رنگ رنگ و سوپ و حتی مرغ بخوره. آدم هی با خودش میگه حیوون باید نظم داشته باشه دیگه. اما خب من رسیده بودم به اونجا که با خودت میگی نظم چی؟ بذار سرپا نگهش دارم فقط. امروز آلارم رو خاموش کردم. سر یخچال هم هنوز نرفتم. قهوه هم نذاشتم. آب هم برنداشتم. ته ظرف سوپش مونده بود و ریختم فسقلی بخوره و بعد قوطی خالی رو توی دستم نگاه کردم فکر کردم خب من دیگه این برند رو نمیخرم. دیگه این سوپ رو نمیخرم. تموم شد. بهانه ام ته کشید.

امروز باید ملحفه و روتشکی و همه چیز رو بشورم. خونه بوی مرگ میده. نگه داشتنش دیگه فایده نداره. اولین کاری که دیشب کردم -قبل خاکسپاری- بردم بسته ی غذاش رو دادم به پت شاپ که خودتون بدین گربه ها بخورن. من که دیگه به کارم نمیاد. این غذا رو خیلی کم خورد. شاید دو سه وعده. مخصوص گربه های سالمند بود. هفته ی پیش براش گرفته بودم. تا قبلش فقط دنبال غذایی بودم که بخوره. دنبال غذای کیتن. دنبال حتی مرغ آبپز. فقط غذا بخوره. آب شده بود بچه آخه. این رو چندبار دیگه بنویسم تا حق مطلب ادا بشه؟ دخترک از سه کیلو و دویست که از تهران خارج شدیم رسیده بود به یک کیلو و هفتصد هفته ی پیش. دیروز چقدر؟ نخواستم بدونم. نمیتونستم بدونم. راستش واقعا این یکی رو نمیتونستم. بعد بردم داروهاش رو تحویل بیمارستان دادم. به چه کارم می اومد آخه؟ شربت ها رو هم با قرص ها پس گرفتن. قطره های چشم و دندون رو اما برگردوندن. گفتن اینها به دردت میخوره دوباره. استفاده روزمره داره. استفاده ی روزمره اما صدای آلارم گوشی منه. ده صبح یکبار. ده شب یکبار. قطره های چشم هر چندبار تونستی در طول روز. ضدعفونی کننده دندون هر چند ساعت که یادت بود.  

دکتر خیلی اصرار داشت خیلی تلاش کردی. فقط دکتری که تجویز سه ساعت آخرش رو انجام داد نه. تمام دکترها و پرستارهای این دوتا کلینیکی که این چندماه دائم رفتیم. من نمیتونم به این فکر کنم که کجای مسیر رو اشتباه رفتم. میتونم الان دونه به دونه رفتارهای خودم رو بشمرم که شاید اگر تابستون اونطور در عمق افسردگی نمیرفتم بچه رو سریعتر نجات میدادم. شاید اگر فلان کار رو میکردم نجات پیدا میکرد. دمای تنش از شب قبل یواش داشت می اومد پایین. دکتر بهم گفته بود گرم نگهش دارم. شب آخر روی سینه ی من خوابید. تا صبح. نزدیک صبح گذاشتمش کنارم و چسبوندمش به خودم زیر پتو. بعد هم لای حوله و با کیسه آب گرم نگهش داشتم تا ظهر که رفتیم دکتر. یعنی بیست و چهارساعت پیش من هنوز توی خونه بچه ام رو داشتم. خوابیده به پهلو. در حال نبرد برای زندگی. حتی با خودم میگم اگر اون یکساعت آخر خونه نمیرفتم و اصرار میکردم توی بغلم باشه و گرم نگهش میداشتم میموند. بچه الان اما توی یکی از آخرین لباسهایی که از ایران با خودم آوردم پیچیده شده و زیر خاک نزدیک یه کاج خوابیده.  با تن خیلی سرد. با تن خیلی خیلی سرد.

این دوتا بچه شاهد جوونی ام بودند. دیروز که بچه رفت، یک بخش بزرگ زندگی ام تموم شد. حالا دیگه به طور رسمی دورانی از زندگیم به پایان رسیده. خوب یا بد تموم شده. هفته ی پیش، وقت خروج از خونه و وقت غذا دادن بهش، اشتباهی دو سه بار دوتا دختر رو با هم صدا کردم. خداحافظ تتیس. خداحافظ حنا. یا تتیس مامان، بیا. حنا، بیا. هر دو بار هم مکث کردم که نکنه این صدا کردنم یعنی این یکی هم داره میره. دلم هر دو بار لرزیده بود. میدونستم اما آخرشه. حتی بار آخر که بردنش سرم بزنن، گفتم وای کاش میبوسیدم بچه رو. من دیگه این رو زنده نمیبینم. نکردم اما. نمیدونم چرا. بار بعد که بوسیدمش زنده نبود. تنش سفت شده بود.

غمم اندازه مرزهای خونه ام شده. به قدر دنیا نیست. من نمیدونم از این به بعد کی هستم حتی. 

عزیزترین تکه های وجودم رو از دست دادم. عزیزترین بخش های جانم رو از دست دادم. از این به بعد با هرکسی که آشنا بشم، نمیتونه بفهمه من وقتی مادر بودم چطور مهر میورزیدم. تموم شد. یه دوره برای همیشه تموم شد. یک من هم.

شناسنامه هاشون از سندیت افتاد. دیگه از این به بعد کاغذ باطله هستند.

دخترم رفت. 

Thursday, December 11, 2025

واحه

در یکی از غریب‌ترین چاله‌های افسردگی زندگی‌ام قرار گرفته‌ام. خواستم بنویسم پرت شده‌ام دیدم که نه. انگار غنوده باشم. درکم از زمان، درکم از جهان و درکم از آینده و گذشته به شدت مغشوش شده. دلم ادبیات ته چاه میخواهد. کتابهایی با ریتم این پایین. چیزهایی که همین پایین بخوانم. همین پایین سپری کنم. همین پایین بمانم. هیچ یادم نمی‌آید قبل از این روزها جهان چطور بود.

آخر هفته رفتیم سمت کارخانه‌ی فورد در اینجا. دوتا شهر آن طرفتر از استانبول. سر راه از یک عالمه کارخانه و صنایع مختلف گذشتیم. برعکس قبلتر که این وقتها مبهوت میشدم، این وقتها مغزم سعی میکرد درک کند برای ساختن چنین شاهکاری چه ساز و کاری طی شده، این دفعه درون سرم سکوت خالص بود. سکوت سهمگینی که برای بار اول توی سرم غریبه بودم با خودم. اینجا فهمیدم زیادی سخت گذشته. سختی دیگر تغییرم داده. نداده بود. الان اما از آن نقطه که بعدش هیچ چیزی شبیه قبل نیست عبور کرده‌ام. زورم نکشیده. حتی همین حالا، همین کلمات هم از یک صدای غریبه درون سرم است.

خودم، کجام؟

از ایده‌ی اینکه با فشار آوردن بسیار زیاد، کربن به الماس تبدیل میشود متنفرم. فشار، انسان را می ترکاند. چطور میشود برگشت؟ چطور میشود دوباره انسان شد؟

Thursday, November 20, 2025

.

پرسیدم چه بلایی سرمون اومده؟ ما که رویابینان جهان بودیم. گفت از واقعیت شکست خوردیم.  و گمونم درست گفت. 

Tuesday, November 18, 2025

.

گفت من اگر بودم انقدر دست و پا نمیزدم که تو زدی. میذاشتم حیوون بره. تو واقعا با چنگ و دندون نگهش داشتی این یکی دو ماه. 

Tuesday, November 4, 2025

Neverland

 نیاز دارم از خونه بزنم بیرون و برم و برم و برم و برنگردم. نیاز دارم برم به ناکجای خودم در این شهر. اما خب من در این شهر ناکجا ندارم و غربت یعنی همین. نداشتن نورلند در شهر.

Sunday, November 2, 2025

.

به کمربند جبار نگاه کن دختر و به یاد بسپار عمر انسان از اندوهش طولانی‌تره و بنیاد جهان از چیزهایی غیر انسان‌ساز ساخته شده، از حضور ما بسیار طولانی‌تر.
که هیچ چیز در زیر آسمان همیشگی نیست.

Monday, October 20, 2025

دریا

 وقتهایی که بچه بد نفس میکشه، رنگ نصف زبونش عوض میشه. صبح روی سینه ام خوابیده بود و با خس خسی ترین حال ممکن نفس میکشید و زل زده بودم به زبونش. صبر کردم تا کلینیک باز کنه و بزنمش زیر بغلم و ببرمش تا باز اکسیژن بگیره. این وقتها بهتر نفس میکشه اما اون تنش تو وجودش تلنبار میشه و چند ساعتی بی قراری میکنه. غول اصلی فرداست که وقت دکتر قلب داریم. گذاشتمش رو میز کنار دستم که بخوابه و من به کار برسم و ثانیه ای قرار نداره. دائم وول میزنه و مشخصه اون یکساعتی که ترسیده بوده، هنوز از وجودش خارج نشده.

دکتر میگه به من اعتماد کن. چت جی پی تی الکی میترسونتت. من اما فقط به نفسهای بچه اعتماد دارم. همونطور که اون، به نوازش انگشت من اعتماد میکنه و سعی میکنه بخوابه.

تتیس.

 آلارم ساعت ده صبح گوشی رو چند لحظه پیش خاموش کردم. الان باید بغلش میکردم و قرص هاش رو میذاشتم دهنش. اول قرص برای از بین بردن ویروسش. بعد قر...