Wednesday, February 13, 2019

سطح اضطرابم دوباره با سیر صعودی در حال افزایشه. بی‌قرارم. نگرانم و کنترلم کمتر از قبل شده. تمرکزم خیلی خیلی کمتر شده و انگار وسط فیلم اینسپشن افتادم و جهانم در حال متلاشی شدنه.

حالم خوش نیست. این روزها بیشتر از همیشه به انکارش میگذرونم و حالا دیگه میدونم هر چقدر هم سعی کنم به روی خودم نیارم و نشون بدم مشغول زندگی عادی هستم، چیزی هست که درست کار نمیکنه: تن. اکثر کارهای معمولی ام به مشکل خورده. پایین اومدن از پله ها، تنظیم دمای بدن، راه رفتن ِ بیشتر از بیست دقیقه. یک ساعت گرسنه بودن. یک ساعت زودتر بیدار شدن. اصلا بیدار شدن. غذا خوردن. راه رفتن. گرم شدن. حالم خوش نیست.
دوره ی هورمونی این ماه گذشته و ضعف شدیدی به جا گذاشته. دیگه خون از دست دادن، اون هم این همه زیاد و این همه بی امان که اینبار بود، طبیعی ِ تن نیست. حالا فقط روزی دوازده ساعت بیرون تختم. مشغول به زندگی ام. زنده ام. حالم خوش نیست و حالا که دارم از تاریکی و تاری و مه روان بیرون میام، همراهی نکردن جسم سخت تره برام.

Monday, February 11, 2019

مکاتبات


نمی‌دانم زندگی‌مان چه طور پیش خواهد رفت، نمی‌دانم چه می‌شود، راه خیلی دور است، کلمات تاریک و روشند و چیزهای دیگری هم هست.
ما ایرانی‌ها شاعری داریم که می‌گوید
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
بله ما وارد مصرع دوم بیت اول غزل شده‌ایم. این یک واقعیت است. اما هر چه بشود، سه چیز از خاطرم نمی‌رود. شب کادیکوی، خانه‌ی شمع‌ها و بادکنک‌ها و این که تو یکی از بهترین دوستانم هستی.

خط کشیدن روی کاغذ

هر کس به یه جور رفاقت عادت داره.
اون روز دوست دخترش اومد اینجا. قرار نبود خونه بمونم. یک عالمه کار داشتم و میدونستم تا لازم نباشه از این خواسته ها نداره. دخترک مهربونه. آرومه و بی سر و صدا و بی اندازه محجوب. برنامه ام رو کنسل کردم و گفتم بیاد حتما. قبل اومدنش سعی کردم کمی مهمون داری کنم و اطرافم رو مرتب کنم و خونه به هرج و مرج سابق نباشه. رسید دختر. چند ساعتی حرف زدیم و معاشرت کردیم و خوب بود تا خودش رسید. رفت که دستاش رو بشوره و به دختر گفتم الان میاد و میگه اینجا چقدر تمیزه. خبریه؟ دختر خندید. از در اومد تو و گفت اینجا چقدر تمیزه. خبریه؟ ریسه رفتم.
هر کس به یه جور رفاقت عادت داره.
صبح پیغام داد کتابا و نوشته ها و وسایلت رو جا گذاشتی. خندیدم که میام میگیرم. گفت الان دیگه نه. میخوام استراحت کنم. گفتم فردا. نشد بگم اون شبی که خونه اش خوابیدم چه آروم خوابم برد. من که این همه عاجزم از اینور و اونور رفتن. از خونه ی مردم خوابیدن. که خونه ی بابا تا صبح خوابم نمیبره و ملتهبم.
هر کس به یه جور رفاقت عادت داره.
من به حضور پسرک عادت کردم. به مهربونیش هر وقت نیازش دارم. به اخم همیشگیش. به بزرگ شدنش. به اعتمادش به من. توی قلبمه. میدونم چرند میگم که من ایران موندم چون هزار کار دارم و اینها. من اینجا هستم چون پسرک هست. و ازش دور نمیشم. تا وقتی که بتونم ازش دور نمیشم.
هر کس به یه جور رفاقت عادت داره. من به دوستانی عادت دارم که اسمشون اینه اما برای من اعضای خانواده اند.

Monday, February 4, 2019

اون هاله‌ی بیمار دور چشم‌هام داره از بین می‌ره.

Saturday, February 2, 2019

باید بتونم فشار روی خودم رو، روی تنم رو کم کنم. حجم نگرانی، حجم استرس و حجم دلواپسی جوری با سرعت داره تحلیلم میبره که گاهی می ترسم از این چاله نتونم خودم رو خارج کنم.
از دل سکوت صدای سُرنا شنید. گفت خبر آمدن بهار.

به جان

رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟