میم میون یکی از بحرانها، بهم پیام داد که دارم یک یادداشت مینویسم برای فلان مجله در مورد آدمهایی که نوشتن رو ترک کردن. بیا و برام بنویس چرا ترک کردی. ننوشتم براش. جوابش رو هم ندادم. انگار از من میخواست روی گوری که عزیزترین بخش بدنم رو به خاک سپردم سنگ بذارم.
ابوتراب خسروی یک داستان شگفت انگیز داره با همین مضمون. آدمهایی که در یک آسایشگاه زندگی میکنند و بخش بخش بدنشون فاسد میشه و قطع میشه و به خاک سپرده میشه. آدمهایی که گاهی سر مزاری میرن که بخشی از بدنشون توش به خاک سپرده شده و برای اندام خودشون سوگواری میکنند.
کجای زندگی ام؟ همون جا.
خوب میفهمم، خوب درک میکنم ... :-(
ReplyDelete