Friday, April 5, 2024
.
گفتم دختر جون، تو که اینطور از دل و جون معتقدی، یادته بزرگترین گناه در اسلام چیه؟ گفت ناامیدی؟ گفتم ناامیدی.
Thursday, March 28, 2024
.
گفتم میدونی، من خواستن، محدودم کرده. صرف فعل خواستن. گاهی خودم رو میبینم که دیگه چیزی نمیخوام. یا فلان چیز رو نمیخوام. یا توی مدل قبلی عادتیم موندم. فراموش کردم حرکت کردن اول از قصد میاد. از میل. که نیت کردن اصل زیربنایی جهانه. اول بخواه، بعد حرکت کن. برای من، توی تمام این کوبیدن ها و هرس کردن ها، یک جا خواستن متوقف شده. مشکل اینه آرزو کردن رو متوقف کردم. مثل هر چیز، شمشیری دو لبه شده: روی مثبت، حاصلش وجود غنای لذت بخشی در زندگی، روی منفی، حاصلش ثبات پیدا کردن در همه چیز. در ضعف و در قدرت.
حالا که همه چیز زندگی خوبه، قراره دوباره آرزو کنم. که دوباره حرکت کنم. میدونم این گام امسال میشه.
Monday, March 25, 2024
خونه
به دختر گفته بودم اگر بچههام تو رو از من بیشتر دوست داشته باشند پایان دوستیمون خواهد بود. خندیده بود جوری که انگار چه شوخی بامزهای کردم. شوخی نکرده بودم. صبح که بیدار شدم یکی از دخترها یک طرف بالشت خوابیده بود و یکی طرف دوم. دختر رو صدا کردم که فلانی دوستیمون پابرجاست.
حالا چند روزی - به زودی چند هفتهای- شده که دخترها اعتصاب کردند برای من. پیشم نمیان. بازی میکنند که قبلا نمیکردند، تشویقی میخورند ولی پیش من نمیخوابند. هر دوتا، وقتی تنها خوابند کابوس میبینند. گاهی صدای نالهی در خواب یکیشون بلند میشه. من به عادتم از اینور که هستم صدا میزنم که مامان جان، من اینجام. بعد آروم میشن. هنوز اما پیش من نمیخوابند. نمیفهمم چکار کردم من. قهر کردند. و قهر بدجور روی قلب رو خنج میندازه.
حالا چند روزی - به زودی چند هفتهای- شده که دخترها اعتصاب کردند برای من. پیشم نمیان. بازی میکنند که قبلا نمیکردند، تشویقی میخورند ولی پیش من نمیخوابند. هر دوتا، وقتی تنها خوابند کابوس میبینند. گاهی صدای نالهی در خواب یکیشون بلند میشه. من به عادتم از اینور که هستم صدا میزنم که مامان جان، من اینجام. بعد آروم میشن. هنوز اما پیش من نمیخوابند. نمیفهمم چکار کردم من. قهر کردند. و قهر بدجور روی قلب رو خنج میندازه.
Sunday, March 17, 2024
کندی میکر
داشتیم صحبت میکردیم که پرندهی اول از بالای خونه رد شد. شبیه درنا بود. چند لحظه بعد دومی و بعد تا دهمی. دوربین رو چرخوندم سمت پنجره که ببین. یک فوج کامل پرنده از روی دریای مرمره رد شد. از بالای خونه گذشت و رفت سمت شمال. انگار جوابمون در مورد اینکه وقت معجزه رسیده یا نه رو گرفته باشیم.
دوتایی سکوت کردیم.
Saturday, February 24, 2024
Thursday, February 22, 2024
واکاوی
سومین زمستان استانبول. سرمای هوا شکسته. به شدت شکسته. از برف وحشتناک سال اول و تعطیلی شهر، به زمستان ترسیده و وحشت زده ی سال پیش به امسال رسیدم. زندگی روال گرفته. چیزی که نبود.
اثر سن، استفاده زیاد از موبایل، عدم ارتباط با آدمها یا بخاطر از سر گذروندن یک دوره اضطراب نسبتا بی پایان، روی حافظه و قدرت فکر کردن و انتخاب کلمه و همه چیزم به شدت مخرب بوده. خودم متوجه هستم جملاتم به زیبایی سابق نیستند. دم دستی ترین کلمات رو انتخاب میکنم و جملات سخت رو متوجه نمیشم. گاهی باید دو یا سه دور بخونم. گاهی رها میکنم. انگار از خلایی عظیم گذر کردم و خلا لمسم کرده و خلا تسخیرم کرده. چیزی رو از دست دادم. اون تند و تیزی و چابکی سابق رو.
آرومم اما.
ناامیدی، پوچی، اشتیاق فراوان به مرگ درونم بدجور ریشه کرده اما آرومم. چند شنبه ی پیش، تمام روز گریه کردم. شبیه وقتی هیچ چیزی نیست سر پا نگهت داره و سعی میکنی از صورت انسانی به مایع تبدیل بشی. فکر کردم تنها چیزی که نجاتم میده کوهستانه. نداشتن کوهستان، دور بودن از کوهستان داشت تمام وجودم رو خنج میکشید. دو شب بعد، جایی از جهان بودم که بهش میگم خونه. میون بوران و برف و کوهستان، فکر کردم من هرگز خودم رو نبخشیدم. بعد از تمام این سالها هیچ وقت خودم رو نبخشیدم. هر روز و هر گام مشغول تنبیه خودم هستم برای رها کردن تمام انتخابهای زندگیم. رها کردنی که در نهایت منجر شده زندگی به پیش بره، اما جلاد درون وجودم هر روز انگار مشغول تنبیه کردن منه. یک بخش دیگه هم هنوز مشغول مویه است. جلاد رو میشناختم اما توی کوه بعد از سالها صدای مویه توی گوشم پیچید که همزمان هنوز داغدارم.
سومین بهار استانبول نزدیکه.
باید بیشتر بنویسم.
Tuesday, February 13, 2024
.
نگاه میکنی و میبینی همه چیز رو پاک کردی. محو کردی. هیچ ردپایی نمونده. هیچ یادی هم. حالا چی اسماعیل؟
Subscribe to:
Posts (Atom)
آبان
در مدح و مذمت فرصت دوباره.
-
برخیز.
-
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپ...
-
درد.