Tuesday, June 5, 2018

خون ارغوان ها

هنوز با هم صحبت نکردیم. چند دقیقه یا ساعتی مونده. قراره برای بار اول از ابتدای رفاقتمون، از زیر چیزی که مربوط به اون میشه شونه خالی کنم. کلمه هام رو توی این چند روز چند باری جوریدم. امروز مطمئن شدم که باهاش صحبت می کنم و حالا فقط منتظرم به وقت صحبت برسیم.
خب، وقتشه آخر دهه ی سوم از اسب خیال پایین بیام. شروع کنم لیست نمی شود و نمی رسم ها رو به رسمیت بشناسم. مثلا همین که نمی شود آن شب کنار هم پرگویی کنیم و بخندیم. نمی رسم رفیق. نمی رسم.

No comments:

Post a Comment

چهارصد و پنج

جنگ یک باره مهاجرم کرد.‌ اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد.‌ به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشه‌های قوی ایرانم ناپ...