پیامهای تک و توکی که میآیند همینطور ترساننده شدهاند: مادرم رفت، پدرم رفت، تصادف کردیم، خانهی فلانی ویران شده، فلان کس کار از دست داده و فلان داروی اساسی پیدا نمیشود. من اما این سمت نشستهام. در حیاط خیلی کوچک سرامیک شده در گوشه سبز استانبول. منطقه شیبهای شدید و حیاط های طبقه طبقه. هر صبح، یک عالمه کرم و حشرات مختلف سخت پوست و نرم تن از خاک طبقه بالا به اینجا سقوط میکنند. خودشان را کف زمین موزاییک شده میکشانند. و خب چند ساعت یا چندین ساعت بعد میمیرند.
Wednesday, April 29, 2026
چهارصد و پنج
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپدید شدهاند. جهان فارسی زبانم ساکت شده. چند نفری در یکی دوتا گروه باقی ماندهاند که تمام حرفهایمان ماه اول تمام شد. از تلاش برای رساندن منظورم در مورد تمامیت ارضی، از اهمیت زیرساخت، از اهمیت جان آدمها، از خطر شدید تورم دست برداشتم. این وسط فقط میم یک دفعه بعد از چند ماه پیام داد که فلانی مادرم رفت.
Subscribe to:
Posts (Atom)
جزیره میداند
پیام بدم و برات بگم که صبح، ویران بیدار شدم؟ که بعد از این همه روز و زمان و هفته و ماه و کوفت توی خوابم بودی و آن هم چه بودنی؟ برات بنویسم ...
-
ماه و زهره را به طرب آرم
-
غروبهای استانبول فقط مرز بین روز و شب نیستند. کوتاه و گذرا. طولانی و کشدار و غریب یه یک ساعتند. زیبایی غریبیه.
-
نود و سومین شب بعد از نبودن بچه، دختر یاد گرفته جای خواهر رفتهاش بخوابه. عمیقترین شکل سوگواری که در زندگیم شاهد بودم و خوندم رو توی این سه...