Saturday, June 13, 2026

شنبه عصر

بعد، در مورد مرگ حرف زدیم. در مورد اینکه وقتی کسی عاشق تو باشه و تو عاشقش باشی، همیشه نمیتونین جلوی چشم هم بمیرید. اوج عشق برای بدن اینه که در تنهایی با روح خداحافظی کنه.
و بعد زار زدم. مرگ وقتی لمست می‌کنه هیچ وقت زندگی به شکل سابق برنمی‌گرده. این موهبتشه البته اما موهبت سنگینیه.

استانبول

مردم این شهر بارون رو دوست ندارند. روزهای بارونی و ابری و بادی طرفداری نداره. به چشم «خب صبر کنیم بگذره که آفتاب دلپذیر برگرده» نگاهش میکنند. نشسته بودم بالکن. کتاب می‌خوندم و می‌خندیدم و هیچ کس نبود. برخلاف همیشه که تابستونها آدمها مثل مور و ملخ از خونه بیرون میزنند. 
یه مرغ دریایی وسط بارش بارون پرواز کرد و چرخید و چرخید. منم همینطور مارتی عزیزم. منم مثل تو عاشق این چهره از شهرم.
کاش تو هم من رو آشنا ببینی عزیز دل.

Tuesday, June 9, 2026

رویا

نوشت که میخوام برات یک ونوس با شاخه های سبز بسازم. اجازه میدی؟

Sunday, June 7, 2026

.

نون پرسید چطور دوام میاری؟ با دکتر صحبت کن و قرص بگیر. گفتم که نه. همین عملکرد نصفه نیمه ی من رو هم قرص مختل میکنه. واقعا علاج کارم الان قرص نیست. اما سخته رفیق سخته. گفت آره این روزها عجیب سخته. بعد انگار ترسیده باشم که نکنه ناشکری کرده باشم، گفتم اما نه به قدر پارسال. هیچ چیز به سختی پارسال نیست. هیچ چیز به سختی پارسال نیست.

امسال شک ندارم که همه چیز عبور میکنه. پارسال هر دقیقه منتظر مردن بودم. 

حالا الان آدمی هستم که سختترین سالش رو گذرونده. هر چیزی بشه، سختترین سال گذشته.  و هیچ چیز قدرتمندتر از دانستن این نیست که سختترین ِ کل زندگی ام، عبور کرده.

.

زندگی به حرکت افتاده. امیدوارم بتونم به نوشتن برگردم.

Sunday, May 31, 2026

سلام بر روی زیبای مرگ، و بوسه

شش ماه. آلارم ده صبح رو خاموش کردم. هفت دقیقه دیگه آلارم ده شب رو خاموش میکنم. حالا اونقدر توان دارم که اندوه رو کنارم نگه دارم. 
فصل رفتن بچه‌ها فصل بودن بچه‌ها تموم شد.
برگردیم به زندگی.

Thursday, May 14, 2026

حنا.

 چند ساعت دیگه میشه یکسال که بچه دیگه نیست. دیشب ف پرسید مگه هنوز داغشون تازه است؟ فکر کردم اومدن این دوتا دختر جدید آرومت کرده باشه. گفتم که نه راستش. این دوماه یکبار هم نشده اسمشون رو بیارم و نبارم. آدم با آدم، اندوه با اندوه فرق میکنه دیگه. نه؟ هرکس صلیب خودش رو به دوشش داره.

چند ساعت مونده تا سالگرد روزی که زندگی برای همیشه عوض شد. بعد از اون دیگه نه خشم همیشگی همراهمه نه هزار چیز دیگه. میگن خشم از هر احساس دیگه ای قوی تره. میگن میاد و کنترل رو به دست میگیره و میتازه. اما راستش اندوه دنیا رو پر میکنه. آدم رو عوض میکنه. خشم این قابلیت رو نداره، مگه نه؟ 

بعد چند ماه تیغ افسردگی باز روی گلوم نشسته. هیچ کاریش هم نمیشه کرد به جز سلام کردن بهش. سلام بر اندوه شب های تاریک. سلام بر خاموش شدن شعله های روشن. یه همچین کلمات بی سامان عجیبی. کار دیگه ای میشه کرد؟

دیشب برکه جای بچه خوابید. کاری که به ندرت میکنه. بوسیدمش و با هم خوابمون برد. 

شنبه عصر

بعد، در مورد مرگ حرف زدیم. در مورد اینکه وقتی کسی عاشق تو باشه و تو عاشقش باشی، همیشه نمیتونین جلوی چشم هم بمیرید. اوج عشق برای بدن اینه که ...