Monday, July 20, 2026

جزیره میداند

 پیام بدم و برات بگم که صبح، ویران بیدار شدم؟ که بعد از این همه روز و زمان و هفته و ماه و کوفت توی خوابم بودی و آن هم چه بودنی؟ برات بنویسم که توی خوابم، تمام تن بودی؟ عریان. آن هم چه عریان بودنی؟ برات از پرش های درون خواب بنویسم؟ پرش از این سمت به آن سمت؟ از خیابان ها، ماشین ها و مسیرها؟ از هزار چیز دیگر مثلا؟ از این خواب خیلی عجیب که هنوز بعد از هشت ساعت مزه تلخ توی دهنم و گیجی توی سرم کمتر نشده؟ یا نه. به آسانی رهاش کنم تا محو شود. که پرگویی، اتلاف زمان است.

قرار به دانستن باشد، تو خودت میدانی.

Thursday, July 16, 2026

یار

باید برات می‌نوشتم عزیز دل قشنگم. نمی‌نویسم اما. به سادگی، چون کسی عزیز دل این روزها -سالها- نیست که قشنگ باشد یا نباشد. هرکس می‌رسد، می‌پرسد چه خبر از یار؟ کدام یار اما؟ بدتر اینکه دماغی هم برای دلبری و دلداری نمانده. توی ذهنم یک لیست بلند از کارهای فوری ِ انجام شدنی دارم. چای خوردن با پسر خوشگله (گمانم در سن ما خوشگلی که هیچ، پسره هم دیگر از سکه تعریف افتاده) هیچ کدام از صد دغدغه اولم نیستند.
واکسن بچه‌ها، عمل دومی، عوض کردن خانه، کار، قبض اینترنت، غذای گربه‌های حیاط، ریختن خاک جدید بر سر با برگشتن جنگ. تمام کردن کتابی که صبح شروع کردم. نوشتن. مشخص کردن تکلیف ارشد. مهاجرت بعدی. فکر کردن. راه رفتن. این دو کیلوی ته وزن. آب دادن به گلدان‌ها. شستن ظرف‌ها. هماهنگی اسباب کشی. صد دغدغه را بنویسم؟ 

Sunday, July 5, 2026

شور

دوست جدیدم -دیوانه‌ی کامل- گفت آتش رو صدا بزن. یادم آورد چقدر شوق زندگی داشتم. چه جوانی ناب زیبایی گذراندم. دیدم همیشه از ترس، ترسیدم اما شور رو از دست دادم.
صداش زدم که: بیا!

Sunday, June 28, 2026

قطار

بعد از هشت سال، که قطار حرکت کرد و من جا موندم، دوباره رفتم ایستگاه. دوباره حرف زدم. دوباره خواستم. فکر میکردم این دوران زندگی برای همیشه تموم شده. 
و نمی‌دونم شده یا نه. اما این بار سرزنده‌ام

Sunday, June 21, 2026

.

نشستم و به هلال ماه زل زدم که بخش به بخش پایین می‌رفت. آسمون پر ستاره بود. اون همه ستاره رو توی کدوم شب دیده بودم؟ وقتی سرم رو بالا می‌بردم و زل میزدم به تصویر آشنای بالای سرم؟ سی سال شاید گذشته. وسط شهر خیلی بزرگ، با یکی از بدترین آلودگی‌های نوری ممکن، دقیقا زیر تیر چراغ برق، با هلال ماه شب پنجم ششم، باز ستاره‌ها رو میشد دید. 
این همه سال و این همه مسیر اومدم که به این شب برسم؟ پس می‌ارزید.

Saturday, June 20, 2026

Saturday, June 13, 2026

شنبه عصر

بعد، در مورد مرگ حرف زدیم. در مورد اینکه وقتی کسی عاشق تو باشه و تو عاشقش باشی، همیشه نمیتونین جلوی چشم هم بمیرید. اوج عشق برای بدن اینه که در تنهایی با روح خداحافظی کنه.
و بعد زار زدم. مرگ وقتی لمست می‌کنه هیچ وقت زندگی به شکل سابق برنمی‌گرده. این موهبتشه البته اما موهبت سنگینیه.

جزیره میداند

 پیام بدم و برات بگم که صبح، ویران بیدار شدم؟ که بعد از این همه روز و زمان و هفته و ماه و کوفت توی خوابم بودی و آن هم چه بودنی؟ برات بنویسم ...