Tuesday, June 9, 2026

رویا

نوشت که میخوام برات یک ونوس با شاخه های سبز بسازم. اجازه میدی؟

Sunday, June 7, 2026

.

نون پرسید چطور دوام میاری؟ با دکتر صحبت کن و قرص بگیر. گفتم که نه. همین عملکرد نصفه نیمه ی من رو هم قرص مختل میکنه. واقعا علاج کارم الان قرص نیست. اما سخته رفیق سخته. گفت آره این روزها عجیب سخته. بعد انگار ترسیده باشم که نکنه ناشکری کرده باشم، گفتم اما نه به قدر پارسال. هیچ چیز به سختی پارسال نیست. هیچ چیز به سختی پارسال نیست.

امسال شک ندارم که همه چیز عبور میکنه. پارسال هر دقیقه منتظر مردن بودم. 

حالا الان آدمی هستم که سختترین سالش رو گذرونده. هر چیزی بشه، سختترین سال گذشته.  و هیچ چیز قدرتمندتر از دانستن این نیست که سختترین ِ کل زندگی ام، عبور کرده.

.

زندگی به حرکت افتاده. امیدوارم بتونم به نوشتن برگردم.

Sunday, May 31, 2026

سلام بر روی زیبای مرگ، و بوسه

شش ماه. آلارم ده صبح رو خاموش کردم. هفت دقیقه دیگه آلارم ده شب رو خاموش میکنم. حالا اونقدر توان دارم که اندوه رو کنارم نگه دارم. 
فصل رفتن بچه‌ها فصل بودن بچه‌ها تموم شد.
برگردیم به زندگی.

Thursday, May 14, 2026

حنا.

 چند ساعت دیگه میشه یکسال که بچه دیگه نیست. دیشب ف پرسید مگه هنوز داغشون تازه است؟ فکر کردم اومدن این دوتا دختر جدید آرومت کرده باشه. گفتم که نه راستش. این دوماه یکبار هم نشده اسمشون رو بیارم و نبارم. آدم با آدم، اندوه با اندوه فرق میکنه دیگه. نه؟ هرکس صلیب خودش رو به دوشش داره.

چند ساعت مونده تا سالگرد روزی که زندگی برای همیشه عوض شد. بعد از اون دیگه نه خشم همیشگی همراهمه نه هزار چیز دیگه. میگن خشم از هر احساس دیگه ای قوی تره. میگن میاد و کنترل رو به دست میگیره و میتازه. اما راستش اندوه دنیا رو پر میکنه. آدم رو عوض میکنه. خشم این قابلیت رو نداره، مگه نه؟ 

بعد چند ماه تیغ افسردگی باز روی گلوم نشسته. هیچ کاریش هم نمیشه کرد به جز سلام کردن بهش. سلام بر اندوه شب های تاریک. سلام بر خاموش شدن شعله های روشن. یه همچین کلمات بی سامان عجیبی. کار دیگه ای میشه کرد؟

دیشب برکه جای بچه خوابید. کاری که به ندرت میکنه. بوسیدمش و با هم خوابمون برد. 

Wednesday, April 29, 2026

چهارصد و پنج

جنگ یک باره مهاجرم کرد.‌ اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد.‌ به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشه‌های قوی ایرانم ناپدید شده‌اند.‌ جهان فارسی زبانم ساکت شده. چند نفری در یکی دوتا گروه باقی مانده‌اند که تمام حرفهایمان ماه اول تمام شد. از تلاش برای رساندن منظورم در مورد تمامیت ارضی، از اهمیت زیرساخت، از اهمیت جان آدمها، از خطر شدید تورم دست برداشتم. این وسط فقط میم یک دفعه بعد از چند ماه پیام داد که فلانی مادرم رفت.
پیامهای تک و توکی که می‌آیند همینطور ترساننده شده‌اند: مادرم رفت، پدرم رفت، تصادف کردیم، خانه‌ی فلانی ویران شده، فلان کس کار از دست داده و فلان داروی اساسی پیدا نمی‌شود. من اما این سمت نشسته‌ام. در حیاط خیلی کوچک سرامیک شده در گوشه سبز استانبول. منطقه شیب‌های شدید و حیاط های طبقه طبقه. هر صبح، یک عالمه کرم و حشرات مختلف سخت پوست و نرم تن از خاک طبقه بالا به اینجا سقوط می‌کنند. خودشان را کف زمین موزاییک شده می‌کشانند. و خب چند ساعت یا چندین ساعت بعد می‌میرند.

Thursday, March 26, 2026

75Hard/3

روزهای دردهای بیشمار. جایی زیر آسمان هنوز هست که پر از معجزه باشد؟

رویا

نوشت که میخوام برات یک ونوس با شاخه های سبز بسازم. اجازه میدی؟