یکماه دیگه که از این خونه برم دیگه نمیتونم سر مزار بچه برم. حالا میفهمم چرا در تمام داستانهای آمریکای جنوبی اسکلت مردهها رو به وقت جا به جایی بر دوش میکشند.
در بهشت اکنون
Friday, August 7, 2026
Tuesday, August 4, 2026
جزیره میداند
قدرت نوشتنم به وضوح کم شده. قدرت، از تمرین به دست می آید و حالا مدت هاست تمرین نوشتن ندارم. خواندنی ها هم همینطور. به شدت کم شده اند. خوراک بد، بدن بد به همراه دارد و حالا من هم درگیر همینم. بد نوشتن. بد خواندن. و همین، یعنی داستانهای زندگی از زیر دستم در میروند. آن هم حالا، که بعد از چند سال دوباره اتفاقات در حال رخ دادن هستند
شمردم. روی دست راستم بیست و دو جای ساس زدگی وجود دارد. یادگاری شب دوم. که سلول جا نداشت و اتاق بازجویی خوابیدم تا صبح. دیروز مچ خودم را گرفتم که برای هر کس میبینم از این دو سه روز تعریف میکنم. پوستم کنده شده. ساس گزیده، خودم خارانیده ام و واقعا پوستم کنده شده. عجیب و بیشتر از عجیب، واقعی. آدمها میگویند خوب این چند روز را هندل کردی. من اما فکر میکنم گزینه ی دیگری داشتم؟ به جز ایستادن، به جز جوک ساختن، به جز پیدا کردن راه که مشکل حل شود، به جز فهمیدن اینکه چه شده اینجا رسیده ام و بعد حل کردنش. دلم میخواهد اینجا هم بنویسم. اما خب ممکن نیست.
ده ماه میشود که اقامتم در این کشور دیگر موقت نیست. دائم شده اما هنوز مهاجرم و همین، این همه اذیت برام به همراه داشته. مسیر اما تا شهروند بشوم هنوز بدجور طولانی باقی مانده. بعدش چه؟ تا آن زمان چه؟ حالا چه؟
خانه جدید آن سمت بغاز است. دلم میخواست چند سالی در سکوت، در یک روستای کوچک زندگی کنم. روستا هم نه، در یک شهرستان کوچک. این چند سال زیستن در کارتال استانبول برام همین بود. حالا این دوره حیاتم تمام شده. خانه نو. همه چیز از نو. همه چیز به ادامه.
باید برات عکس میفرستادم که عزیز قشنگم. ح اما نشانم داد که من هیچ وقت اهل بیان نبوده ام. همیشه خودم را در چندین لایه دفن کرده ام که نگویم. ننویسم عزیز ِ من. نگویم عزیز قشنگم. به جاش از نوشتن بگویم. از قدرت. از پوستم. از ساس ها. از زندان. که خودم را اینطور درونش حبس کرده ام.
روزهای آخر قلعه باستیل است.
حواست نیست و میبوسمت.
Monday, July 20, 2026
جزیره میداند
پیام بدم و برات بگم که صبح، ویران بیدار شدم؟ که بعد از این همه روز و زمان و هفته و ماه و کوفت توی خوابم بودی و آن هم چه بودنی؟ برات بنویسم که توی خوابم، تمام تن بودی؟ عریان. آن هم چه عریان بودنی؟ برات از پرش های درون خواب بنویسم؟ پرش از این سمت به آن سمت؟ از خیابان ها، ماشین ها و مسیرها؟ از هزار چیز دیگر مثلا؟ از این خواب خیلی عجیب که هنوز بعد از هشت ساعت مزه تلخ توی دهنم و گیجی توی سرم کمتر نشده؟ یا نه. به آسانی رهاش کنم تا محو شود. که پرگویی، اتلاف زمان است.
قرار به دانستن باشد، تو خودت میدانی.
Thursday, July 16, 2026
یار
باید برات مینوشتم عزیز دل قشنگم. نمینویسم اما. به سادگی، چون کسی عزیز دل این روزها -سالها- نیست که قشنگ باشد یا نباشد. هرکس میرسد، میپرسد چه خبر از یار؟ کدام یار اما؟ بدتر اینکه دماغی هم برای دلبری و دلداری نمانده. توی ذهنم یک لیست بلند از کارهای فوری ِ انجام شدنی دارم. چای خوردن با پسر خوشگله (گمانم در سن ما خوشگلی که هیچ، پسره هم دیگر از سکه تعریف افتاده) هیچ کدام از صد دغدغه اولم نیستند.
واکسن بچهها، عمل دومی، عوض کردن خانه، کار، قبض اینترنت، غذای گربههای حیاط، ریختن خاک جدید بر سر با برگشتن جنگ. تمام کردن کتابی که صبح شروع کردم. نوشتن. مشخص کردن تکلیف ارشد. مهاجرت بعدی. فکر کردن. راه رفتن. این دو کیلوی ته وزن. آب دادن به گلدانها. شستن ظرفها. هماهنگی اسباب کشی. صد دغدغه را بنویسم؟
Sunday, July 5, 2026
شور
دوست جدیدم -دیوانهی کامل- گفت آتش رو صدا بزن. یادم آورد چقدر شوق زندگی داشتم. چه جوانی ناب زیبایی گذراندم. دیدم همیشه از ترس، ترسیدم اما شور رو از دست دادم.
صداش زدم که: بیا!
Sunday, June 28, 2026
قطار
بعد از هشت سال، که قطار حرکت کرد و من جا موندم، دوباره رفتم ایستگاه. دوباره حرف زدم. دوباره خواستم. فکر میکردم این دوران زندگی برای همیشه تموم شده.
و نمیدونم شده یا نه. اما این بار سرزندهام
Sunday, June 21, 2026
.
نشستم و به هلال ماه زل زدم که بخش به بخش پایین میرفت. آسمون پر ستاره بود. اون همه ستاره رو توی کدوم شب دیده بودم؟ وقتی سرم رو بالا میبردم و زل میزدم به تصویر آشنای بالای سرم؟ سی سال شاید گذشته. وسط شهر خیلی بزرگ، با یکی از بدترین آلودگیهای نوری ممکن، دقیقا زیر تیر چراغ برق، با هلال ماه شب پنجم ششم، باز ستارهها رو میشد دید.
این همه سال و این همه مسیر اومدم که به این شب برسم؟ پس میارزید.
Subscribe to:
Posts (Atom)
.
دفتر نوشتههای مهرماه رو پیدا کردم. نوشتم: گربه جدید خیلی بانمکه اما تتیس سرحال نیست. یکماه دیگه که از این خونه برم دیگه نمیتونم سر مزار بچه...
-
ماه و زهره را به طرب آرم
-
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپ...
-
پرسیدم چه بلایی سرمون اومده؟ ما که رویابینان جهان بودیم. گفت از واقعیت شکست خوردیم. و گمونم درست گفت.