تلفن رو قطع میکنم و زل میزنم به تیغهی آفتاب روی تخت. به برگ انجیر سبز. صدای توی سرم میپرسه میترسی؟ میترسم. آره. میترسم.
بعد، در مورد مرگ حرف زدیم. در مورد اینکه وقتی کسی عاشق تو باشه و تو عاشقش باشی، همیشه نمیتونین جلوی چشم هم بمیرید. اوج عشق برای بدن اینه که ...
No comments:
Post a Comment