Sunday, September 9, 2018

شاخ

تلفن رو قطع می‌کنم و زل می‌زنم به تیغه‌ی آفتاب روی تخت. به برگ انجیر سبز. صدای توی سرم می‌پرسه می‌ترسی؟ می‌ترسم. آره. می‌ترسم.

No comments:

Post a Comment

چهارصد و پنج

جنگ یک باره مهاجرم کرد.‌ اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد.‌ به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشه‌های قوی ایرانم ناپ...