فقط یک لحظه نگاهش بین فاصلهی شالم و یقهی پیرهنم گیر کرد. دید. پلک زد. فقط یک لحظه صداش کش پیدا کرد. گذشت.
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپ...
No comments:
Post a Comment