کوروش میگه تو حتی توی جلساتمون هم برات سخته روی ضعیفت رو نشون بدی. به جز یکی دوبار معمولا اون آدمی رو میاری میشونی روی صندلی که از پس همه چیزش برمیاد. همه کاری رو خودش میکنه. که چیزی آزارش نمیده. تلخش نمیکنه. که مسائلی که پیش میاد اونقدر بهش آسیب نمیرسونه. خودم اما فکر میکنم دائم دارم پیشش غر میزنم و تصویر یک آدم ناکام رو بروز میدم. جلوی اون. توی نوشتههای با رفقا. مابین خطوط اینجا.
دیروز عین گفت حالا اگر مشخص نشد مشکل تن چیه، کافیه بری جلوی بیمارستان و خودت رو برسونی اورژانس و بگی نمیتونم نفس بکشم. خندیدم بهش. که چطوری یعنی؟ خودش ادا در آورد و گفت بعد اجازه بده بقیهی مراحل رو خودشون برات طی میکنن. غش کردم از خنده.
امروز رنگ قرمز لب رو بیشتر کردم. بیشتر. بیشتر. من زانو نمیزنم ژوزه.
من نمیتونم که زانو بزنم.
Tuesday, September 11, 2018
جان به لب
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
بگریزم
درد.
-
با خساست تمام، چشم دوختم به آخرین قطرههای توانام. مراقب. منتظر. نگران.
-
ماه و زهره را به طرب آرم
-
نود و سومین شب بعد از نبودن بچه، دختر یاد گرفته جای خواهر رفتهاش بخوابه. عمیقترین شکل سوگواری که در زندگیم شاهد بودم و خوندم رو توی این سه...
No comments:
Post a Comment