دوتا پنجرهی اصلی که باید، پرده دار شدند. هنوز وقت برای رفتن به مولوی و گشتن بین طرحهای رنگ به رنگ پارچه پیدا نکردهام. شاید دو هفته بعد. شاید کمی بیشتر. خانه اما روح گرفته. جوری که هنوز نیمی از کارها مانده و خانه خانه شده. نبود. چند سال تردید کردم. اینبار اما همه چیز روی خط رخ دادن افتاده.
از نصفه شب گذشته. شالهای رنگی را دوباره شستم. همین حالا وقت پهن کردنشان است. تا صبح که اتو بکشم و آویزان کنم و باز پرده شوند. نامجو میخواند. فردا باید یکی از گلدانها را قلمه بزنم و باز در مورد قلمه زدن پیتوسها دل دل کنم. حال گیاهها همین دو هفتهای بهتر شده.
نور زده و طرح ترنجک روی دیوار تلالو کرده. امروز از خانه پا بیرون نذاشتم. شنبهی سختی بود. خسته تر از آنم که برای نوشتن این خطوط دنبال نتیجهی منطقی باشم.
Sunday, August 26, 2018
دل؟ لاله زار.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
چهارصد و پنج
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپ...
-
ماه و زهره را به طرب آرم
-
با خساست تمام، چشم دوختم به آخرین قطرههای توانام. مراقب. منتظر. نگران.
-
نود و سومین شب بعد از نبودن بچه، دختر یاد گرفته جای خواهر رفتهاش بخوابه. عمیقترین شکل سوگواری که در زندگیم شاهد بودم و خوندم رو توی این سه...
No comments:
Post a Comment