یه لحظههایی هست که داره میخنده و من نفس نمیکشم انقدر که تمام یاختههای تنم در حال ضبط اون لحظهاند.
جوری میخنده که انگار مهمترین کار جهانه. با تمام دل. با تمام صورت. با کنارهی چشم. با گشوده شدن لبها.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
به جان
رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟
-
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپ...
-
پرسیدم چه بلایی سرمون اومده؟ ما که رویابینان جهان بودیم. گفت از واقعیت شکست خوردیم. و گمونم درست گفت.
-
درد.
No comments:
Post a Comment