یه لحظههایی هست که داره میخنده و من نفس نمیکشم انقدر که تمام یاختههای تنم در حال ضبط اون لحظهاند.
جوری میخنده که انگار مهمترین کار جهانه. با تمام دل. با تمام صورت. با کنارهی چشم. با گشوده شدن لبها.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
شنبه عصر
بعد، در مورد مرگ حرف زدیم. در مورد اینکه وقتی کسی عاشق تو باشه و تو عاشقش باشی، همیشه نمیتونین جلوی چشم هم بمیرید. اوج عشق برای بدن اینه که ...
-
با خساست تمام، چشم دوختم به آخرین قطرههای توانام. مراقب. منتظر. نگران.
-
ماه و زهره را به طرب آرم
-
نود و سومین شب بعد از نبودن بچه، دختر یاد گرفته جای خواهر رفتهاش بخوابه. عمیقترین شکل سوگواری که در زندگیم شاهد بودم و خوندم رو توی این سه...
No comments:
Post a Comment