برای اینکه التهاب اعصابم رو آروم کنه، همون کاری رو کرد که همیشه سعی کردم با آدمها انجام بدم: با نهایت آرامش کنار تنم قرار گرفت و سعی کرد آرومم کنه. آروم شدم.
بعدتر، بهش فکر کردم و دیدم چقدر به نهایت با کلمهی «دوست» میشه توصیفش کرد. بدون نیاز به بار احساسی بیشتر. با نهایت حس امنیت. گریهام گرفت.
یخ درونم داره آب میشه. داره آبم میکنه.
Tuesday, May 14, 2019
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
جزیره میداند
پیام بدم و برات بگم که صبح، ویران بیدار شدم؟ که بعد از این همه روز و زمان و هفته و ماه و کوفت توی خوابم بودی و آن هم چه بودنی؟ برات بنویسم ...
-
ماه و زهره را به طرب آرم
-
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپ...
-
پرسیدم چه بلایی سرمون اومده؟ ما که رویابینان جهان بودیم. گفت از واقعیت شکست خوردیم. و گمونم درست گفت.
No comments:
Post a Comment