Monday, June 18, 2018

از لا به لای کتاب ها.

اینجا نوشته:  میخواستم بندی او باشم، نه به خاطر تنش، بلکه به این سبب که با او سرخوش بودم. میخواستم بمانم. با او گفت و گو کنم، نه تنها گفتگو، دست پختش را بخورم. به او لبخند بزنم. در افکارش انباز باشم. و تا زده ام در هوایش به پرسه درآیم.
.
آدم از پس زندگیش بر میاد. تا وقتی ادبیات هست، از پس زندگی میشه بر اومد. کلمات رالف شبیه مانیفست زنده بودن تمام وجودم رو داره می لرزونه و فکر می کنم تمام حیات همینه. هرچقدر سعی کنند که ناامید بشیم، که دل ببریم، که به نیستی تن بدیم، این جهان شوخی تر از اونیه که اینطور بودنش بتونه ما رو به زانو در بیاره. شبیه یک راز. یک راز بسیار قدیمی. که حرف به حرف لا به لای ادبیات خودش رو پیچیده.
.
از بین کتاب ها، این دومین کتابیه که مانیفست من برای زندگیم بوده. تمام این پانزده سال اخیر. پرنده ی خارزار. گاهی مگی و گاهی رالف.

Sunday, June 17, 2018

زن.

برای رابطه ی ما، ژنتیک بیشتر از اینکه برکت به بار بیاره، نفرین بوده: من به چهره شبیه زنی هستم که سال های کودکیش رو خراب کرده. بدجور خراب کرده. هیچ وقت برام سعی نکرده از تنهایی و وحشت اون سال های تلخش بگه. هیچ وقت گلایه ی بیش از اندازه ای نکرده. گاهی فقط چند کلمه ای اشاره داشته. بیشتر چیزی که برام گفته هم، در دوران نوجوانیش بوده و نه الان. این چند سال اخیر و هر چقدر شباهت ظاهریم بیشتر شده، تلاشش رو بیشتر بر این گذاشته که من رو شبیه خودم ببینه. که من خودم باشم.
ولی خب من رو تا سال ها دوست نداشت. همیشه دلیلی بود. من سهم بیشتری از توجه می بردم. من در ظاهر سر به راه تر بودم. شیطنت های من هیچ وقت رو نمی شد. دست من برای آتش سوزوندن به مراتب بازتر بود. من عزیز کرده تر بودم. اون شجاع تر بود. راه رو اون رفته بود. من به سادگی پشت سرش قدم می زدم. زندگی به من ساده تر گرفت. همیشه زندگی برای من ساده تر بود. همین، گاهی خشمگینش می کرد. من رو تا سال ها دوست نداشت. یا در نگاه من دوست نداشت. من تا سال ها ازش می ترسیدم. ازش حساب می بردم. و تا حد مرگ دلتنگش میشدم.
این چند سال که با هم دوست شدیم، جهان بدجور تغییر کرده. من برای اولین بار با زنی در ارتباطم که لازم نیست براش چیزی از گذشته ام بگم. توی لحظه لحظه اش حاضر بوده و این، برای من که دائم آدم هام از دستم رفتن، هر چند سال یکبار از ریشه شخم خوردن و حضورشون قطع شده، تجربه ی عجیبیه. گاهی شروع می کنیم و از یک آدم مشترک حرف می زنیم و صحبت به نیمه نرسیده، از خنده غش می کنیم. برای هر دو نفرمون فامیل یک اصل مهمه و صحبت کردن از آدم هایی که حالا به سبک زندگی جدید، شاید دیگه نبینیمشون حال دید و باز دید عید داره.
عجیب تر از همه چیز، جهت گیریش در برابر آدم هاییه که بسیار و سال ها آزارش دادند. جوری با وارستگی ازشون صحبت می کنه و جوری هر بار می تونه براشون کاری کنه، سریعا داوطلب میشه و پا پیش می ذاره که من خجالت زده میشم. مهربونی براش ارزش نیست. سبکی برای زیستنه و انقدر این آجین شدن با جانش پیوند خورده که من گاهی از اینی که هستم خجالت می کشم. این همه مغرور. این همه بی تفاوت به جهان. و این همه خودخواه.
کم به کم، جوری که خودم نفهمیدم از کجا شروع کردم دوباره عاشقش شدن. عاشق اون بی همتایی روحش. عاشق اون حجم شرفش. عاشق اصول مندی زندگیش و پایبندی به تک تک کلماتش. عاشق اینکه چطور در جهان می جنگه و چطور بارش رو نه به هر قیمتی که به سلامت به مقصد می رسونه. عاشق اون همه شکننده بودن و بی پناهیش در برابر جهان و علی رغم همه ی اینها، عاشق پایداریش. عاشق صداش وقتی خسته ی روز میخواد که بخوابه. و عاشق اون کشیدن کلماتش وقتی قبل از شش صبح به وقت خورشیدش، بیدار میشه.
نیمه های شب تلفن رو قطع می کنیم - من میرم که بخوابم، اون میره که به روز برسه - گاهی قلبم ازش درد می گیره. تمام عمرم نگاهش کردم و بسیار تحسینش کردم و باز هنوز دیدنش معمولی نشده. این جادوی شخصیشه. این توانایی تبدیل هر چیز کوچک، به گنجینه ای شاهوار.
چیزی که من ندارم. ژنتیک لعنتی اینجا هم دست من رو پوچ گذاشته.

روشن

کارش داشتم. بهش گفتم بیا. تلفن رو با زنگ سوم برداشته بود. گفت نمیرسم. گفتم بیا. گفت چشم.
دو ساعت بعد نشسته بود روی مبل. من روبروش نشسته بودم روی زمین. داشت حرف میزد. طفره میرفت. از ترس میگفت. بهانه می آورد. داشتم شبیه یه کتاب ِ باز میدیدمش. نشونش میدادم که پشت حرفت این رو جا انداختی. این بخش رو ندیدی. این جا رو فرار کردی.
بعد، مکث کرد. نگاهم کرد و گفت من بهت اطمینان دارم. تمام جریان اینه. من به تو اطمینان دارم اما مطمئن نیستم کسی غیر از تو اگر این حرف ها رو می شنید هنوز میتونستم امن باشم. که اگر شفاف باشم هنوز میتونم امن باشم.
اون جایی که حاصل این رفاقت رو، جدا کردن من یک نفر از کل جهان میدونست، اونجا که اون همه از اطمینان می گفت، لالم کرد. نزدیک بیست و چهار ساعت گذشته و دائم یکی توی ذهنم تکرار می کنه همین یک اتفاق به کل عمری که اینقدر خون ازت ریخت، می ارزید.

Friday, June 15, 2018

کاش رفیق ایران بود. کوچه پس کوچه قدم میزدیم. حرف می زدیم. گوش میداد. گوش می دادم. سبک می شدم. بعد به جشن امشب وصل می شدیم. ته دلم سنگ اندوه بستن. سنگینی اندوه دهان چاه رو بازتر می کنه.

مخاطب این کلمه ها خود نگارنده است

نوشتن نباید بهانه ی خاصی نیاز داشته باشه. نباید روز تبدیل به یک تابلوی بی نظیر بشه که از اون وسط یک نقطه اش رو بیرون بکشیم و بنویسیم. نباید اتفاقات اونقدر پیچیده در لفافه ی زراندود بشه و اونقدر بی نظیر باشه که از ترس فراموش کردن بنویسیم. نوشتن نباید بهانه ی خاصی نیاز داشته باشه. ننوشتن اما نیاز به دلیل داره. نیاز به زخم عمیق داره. نیاز به خشکی روح داره. برای نوشتن چرا باید دنبال بهانه گشت؟ مثلا بوی غلیظ پوست میوه ی روی میز یا صدای خفیف کولر یا زبری کاغذ به قدر کافی اگر خوب نباشند برای نوشته شدن چی باقی می مونه از حیات؟ فقط اون لمس تبدار مثلا؟ فقط اون شکستن ِ تا دم ِ مرگ؟ فقط  اون نفس گیری بختک؟

خواهرک

تا حوالی سه صبح داشتیم با هم حرف میزدیم. هشت و نیم صبح که بیدار شدم دیدم پیغام داده و سوال تازه پرسیده و سر صحبت جدید باز کرده. من دراز کشیده بودم و داشتم باهاش حرف می زدم. اون رفته بود قدم بزنه. کنار ساحل بود. آفتاب می زد و پوست چوبی رنگش پر از خط های باریک طلایی شده بود. داشتم براش ویس می فرستادم که عکسش رسید و صدام پر از شوق شد از دیدنش.
با اون اندام باریکش، با اون خنده های دندونی قشنگش. با اون چروک نازک کنار چشمش. با اون سادگی و برازندگی و وقار اندامش.

Wednesday, June 13, 2018

سخت پوستی

ازم می پرسه بچه ها دارن از پیشت میرن؟ قلبم میریزه. میگم که نه. هراس همون چند ثانیه خودش رو تا نوک انگشت هام رسونده. می نویسم که چطور؟ میگه نوشته ات.
میخونم و میبینم همون شده که باید. از غم از دست دادن عزیزترین ها نوشتم وقتی که این همه بهم نزدیکند و نوشته ا م درست از آب در اومده. همون که باید. همین که وقتی این همه نزدیکند، از ته دلم میدونم این بدونشون چقدر موقته و چه زود خواهند رفت. از دستشون خواهم داد. که این نفرین زیستنه و این روزها چقدر از ته دلم به این نفرین آگاهم.
بهار عجیبی شد. شنیدم که دوستت ندارم و شنیدم که دوستت دارم. و خب زیاد باران بارید. هر چقدر من کمتر، شهر بیشتر خیس شد. و بلاخره شروع کردم به پس گرفتن. پس گرفتن اتفاقات. پس گرفتن معنای چیزها. پیر شدن رو این بهار تجربه کردم. دیدم چطور حال تن عوض میشه. حوصله آب میره. دیدم چطور از تیزی کلامم شرمندگیش برام میمونه.  آرزوم شد این که گوشه هام سمباده بخوره و انقدر تیز نمونه. نمونم.
دلم میخواد که برگردم به خونه ی بهار. دلم می خواد که برگردم دوباره به خونه ی بهار. دلم خیلی می خواد که برگردم. اون بار اولی که صحبت کردیم بهم گفته بود من لاک پشت بی لاکم این روزها. لاجرم زخم میزنم و نمی خوام تو رو بکشم توی این دایره.این بهار فهمیدم حرفش رو. من هم بخشی از لاکم رو خونه ی بهار جا گذاشتم انگار. اینجا همه چیزش بهتره. نور بیشتر. هوای بهتر. باران بهتر. اما لاکم خونه ی بهار جا مونده.  دلم میخواد که برگردم به خونه. جانم اونجا جا مونده. اونجا قدیمی تره. کوچک تره. بی تابشم اما.
سیزده سال پیش یکبار بخشی از شعر شاملو رو نوشته بودم همینجا. که برای زیستن دو قلب لازم است. سررسیدم رو امروز داشتم ورق می زدم و روزهای اول فروردین رو میخوندم که کارهای روز رو تیتروار نوشته بودم. رسیدم به یازدهم و دوازدهم فروردین. دوازدهم خالی بود. بین نوشته های یازدهم اضافه کردم که برای زیستن دو قلب لازم است. دوازدهم خالی موند. انقدر چیزهای زیادی برای نوشتن از اون روز هست.
مثلا چیزی رو با چیزی تاخت نزدن. ارزش هر چیز رو به قدر خودش و برای خودش دونستن. بی انصافی نکردن. زخمی رو با خون دیگری شفا ندادن. برای فراموشی به اعتیادی پناه نبردن.
چقدر درس برای تمرین کردن دارم.

به جان

رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟