قدرت نوشتنم به وضوح کم شده. قدرت، از تمرین به دست می آید و حالا مدت هاست تمرین نوشتن ندارم. خواندنی ها هم همینطور. به شدت کم شده اند. خوراک بد، بدن بد به همراه دارد و حالا من هم درگیر همینم. بد نوشتن. بد خواندن. و همین، یعنی داستانهای زندگی از زیر دستم در میروند. آن هم حالا، که بعد از چند سال دوباره اتفاقات در حال رخ دادن هستند
شمردم. روی دست راستم بیست و دو جای ساس زدگی وجود دارد. یادگاری شب دوم. که سلول جا نداشت و اتاق بازجویی خوابیدم تا صبح. دیروز مچ خودم را گرفتم که برای هر کس میبینم از این دو سه روز تعریف میکنم. پوستم کنده شده. ساس گزیده، خودم خارانیده ام و واقعا پوستم کنده شده. عجیب و بیشتر از عجیب، واقعی. آدمها میگویند خوب این چند روز را هندل کردی. من اما فکر میکنم گزینه ی دیگری داشتم؟ به جز ایستادن، به جز جوک ساختن، به جز پیدا کردن راه که مشکل حل شود، به جز فهمیدن اینکه چه شده اینجا رسیده ام و بعد حل کردنش. دلم میخواهد اینجا هم بنویسم. اما خب ممکن نیست.
ده ماه میشود که اقامتم در این کشور دیگر موقت نیست. دائم شده اما هنوز مهاجرم و همین، این همه اذیت برام به همراه داشته. مسیر اما تا شهروند بشوم هنوز بدجور طولانی باقی مانده. بعدش چه؟ تا آن زمان چه؟ حالا چه؟
خانه جدید آن سمت بغاز است. دلم میخواست چند سالی در سکوت، در یک روستای کوچک زندگی کنم. روستا هم نه، در یک شهرستان کوچک. این چند سال زیستن در کارتال استانبول برام همین بود. حالا این دوره حیاتم تمام شده. خانه نو. همه چیز از نو. همه چیز به ادامه.
باید برات عکس میفرستادم که عزیز قشنگم. ح اما نشانم داد که من هیچ وقت اهل بیان نبوده ام. همیشه خودم را در چندین لایه دفن کرده ام که نگویم. ننویسم عزیز ِ من. نگویم عزیز قشنگم. به جاش از نوشتن بگویم. از قدرت. از پوستم. از ساس ها. از زندان. که خودم را اینطور درونش حبس کرده ام.
روزهای آخر قلعه باستیل است.
حواست نیست و میبوسمت.
No comments:
Post a Comment