Friday, June 29, 2018

طوفان و چنار

دوست داشتن آدم ها حال من رو خوب میکنه. دوست داشتن آدم ها فارغ از اینکه متقابل چقدر جواب میگیرم. دیروز روبروم نشسته بود و می گفت تو این زمستون خیلی حالت بد بود. این رو نه فقط از این رفیق که از خواهری و از چندین نفر دیگه هم شنیدم. گفت خیلی حالت بد بود و حالا اما خیلی فرق کردی. صدات فرق کرده حتی. توی نگاهت هم آرامشه. گفت برام مهم نیست عاملش چیه. فقط لطفا حفظش کن. برای من که رفیقتم سخته دیدن اون حالت. میشه برنگردی؟ میشه همینطور بمونی؟
دوست داشتن آدم ها حال من رو خوب می کنه. دوست داشتنی که بدونم بار روی شونه هاشون نیستم. همین صرف ِ دوست داشتن. میدونم آدم حتی به هورمون هایی از این جنس هم اعتیاد پیدا می کنه. میدونم حال سالمی نیست. یا شاید هست. شاید اعتیاد به اون بدی که بهمون قبولوندن هم نباشه.

Tuesday, June 26, 2018

بعد از بیست و یک ماه که از دعوا گذشته، نوشته که خوب نیست. وبلاگ نوشته و این یعنی اصلا خوب نیست. بدتر اینکه وبلاگ مخفی اش رو هم به روز کرده که این یکی یعنی فاجعه. دستم میره براش بنویسم چطوری دختر و دستم خشک میشه. میدونم دوستی ایجاب میکنه. میدونم میخواد دوستی ِ پاره شده برگرده. هی فکر می کنم می تونم. هی نمیشه.
دست و دلم بهش نمیره. مغزم میگه اشتباه می کنی. دست و دلم بهش نمیره. نمیره.
 و این تلخم می کنه.
از اون شب هاییه که دلم می خواد زیر هر آسمونی باشم به جز این جغرافیا و نمیدونم اندوهم از اقتصاد فروپاشیده ی امروز و جاساز مدارک در خونه ی اون مرحوم میاد یا کار هورمون هاست.

Monday, June 25, 2018

Friday, June 22, 2018

عقاید یک دلقک

خیلی حق به جانب و لوس، برگشت گفت اما من برام تحمل فلان عادتش ممکن نیست. سختمه. واقعا دوست دارم عوضش کنه. گفتم لعنتی، من همین عادت رو دارم. و هزار عادت بدتر از این. مغز سنتی تو اگر با دخان یا مسکرات مشکل داره، میدونی که هر دوتاش در عادت زندگی من هست. نوع روابطم هم با دیدگاه تو نمیخونه. نوع زیستنم. نوع هزار کار دیگرم. مشکل داری با من؟ گفت نه. به تو که می رسه همه چیز عادیه. قابل پذیرشه. چه عجیبه. گفتم داستان به سادگی اینه که ما در برابر کسانی که دوستشون داریم کمتر رواداریم. فکر می کنیم بهتر از اونها می فهمیم. بهتر از اونها میبینیم. بهتر از اونها درک می کنیم. خب لعنتی میدونی که اینطور نیست. که بذار آدمها در قالب خودشون باشن.
براش تعریف کردم از چهار سال پیش. که یکبار که اکسترا کاری کرده بود که به مرز جنون رسیده بودم، کشیده بودمش کنار و براش گفته بودم رفیق، تو سی و چند سال اینطور زندگی کردی و حاصلش، شده مردی که من این همه دوستش دارم. تو تصمیم خودت رو بگیر. تو راه خودت رو برو. من به انتخابت ایمان دارم و مطمئن باش در تصمیمات این همه کلانت دخالتی نخواهم کرد. قطعا صلاح تو رو از خودت بهتر، من نمیدونم.زندگیت رو بکن. من تاییدت می کنم. خیالت جمع. اگر حاصل سی و چند سال این بوده، حاصل از این به بعد هم از نظر من پذیرفته است. چشم هاش گرد شد که واقعا چنین چیزی گفتی؟
خندیدم که آره. البته که حواست باشه یک جا ازش بُریدم. خسته شدم. رفتم.
خندیدم که خیلی هم جدی نگیر من رو.

Wednesday, June 20, 2018

اطناب - 3

دوست داشتن تو تغییرم داده. این رو حالا که به نظرم به حد کافی زمان گذشته بهتر میتونم ببینم. به نگاه خودم مهربان تر شدم. روادار تر شدم. کمی ساده تر عبور می کنم. کمی آرام تر خنج می کشم. کمی صبورتر برخورد می کنم. شاید حتی مدارا یاد بگیرم.  خودم رو اما محکم تر از قبل می جورم. دیگه اون ایمانی که به همین یک مسیر ِ درست داشتم وجود نداره. با خودم کمی بی پرواترم. کمی بی پرده تر. حالا به جای اینکه جهان رو مسئول و مقصر و در کار بدونم، بیشتر به خودم نگاه می کنم. بیشتر خودم رو وسط می کشم.
اون یک سال و چند روز طوفانی که به پا کردی، حالا آروم گرفته. آروم تر گرفته. خشم لعنتی اقیانوسی من هم. حالا روی لنج خودم نشستم. یواش پارو میزنم. یواش به اطراف نگاه می کنم و بیشتر زل می زنم به اتفاقات که از روبروم رد می شن. من هر بار برای فرار از تو به آدم ها چنگ زدم. اینبار این مهم ترین عادتم فرق کرده. روی لنج کسی نیست. اطرافم کسی نیست. شوقش رو ندارم هم. تشنگی اش رو هم. یک جور وارستگی از قلاب کردن خودم و آدم ها به هم اینجا خونه کرده که اثرش بیش از هر چیزی آرامشه.
گاهی فکر می کنم اینها اثر تو هستن یا اثر سن؟ عجیبه که تاریخ هم با تو هم دست شده. تاریخ هم مهربون شده. تاریخ هم نرمم کرده. اون آتیش مزاجی و اون شیطنت دائمم آروم گرفته. این همه تغییری که در ده سال رخ داده، انگار من رو تقسیم به دو آدم مختلف کرده: آدمی ابتدای دوست داشتن تو و آدمی که الان هست. این چرخش رو دوست  دارم. به نظرم عایدی خوبی بود. هر چند تو بهتر بودی.
کم کم بعد از اون نفرین بی آرزویی و بی خواستگی، دارم به یاد می آرم طلب کردن چطوربود. صبح بیدار شدم و دلم پیراهن گلدار خواست. پوشیدم و چرخ زدم و فکر کردم برای سفر لباس لازم دارم. این بخش وجودم دست نخورده باقی مانده. همین رویا دیدن به وقت بیداری. همین بی توجهی به اینکه اصلا ویزایی در کار خواهد بود یا نه. حالا با چشم های باز رویای تولد سی سالگی میم رو میبینم و طعم کیکش رو می چشم. رویای دیدن برادرک. رویای سر زدن به مامان. گاهی فکر می کنم وقتش رسیده در چیزهایی که توی این سال ها جا گذاشتم و با توجیه سنگینی از سر خودم باز کردم دوباره بازبینی کنم. چیزهایی که باقی موندن رو دوباره جلا بدم. و کنار همه ی اینها، هر روز، همیشه یادمه که چقدر جات خالیه. عجیبه که اینبار حتی این نبودن رو هم دارم تبدیل به یک تجمل می کنم.
اون شب دوالف زنگ زد. از نصفه شب گذشته بود. صحبت هامون همیشه من رو می خندونه انقدر که در صداش و بین مکث هاش و اون جمله بندی شیطنت آمیزش دنبال تو می گردم. دوالف زنگ زد و گفت به مشکلی خوردن و یاد من افتاده که حتما میتونم کمک کنم و زنگ زده بود برای کمک. من دلم براش قنج زد. دلم از اون صمیمیتی که حس می کنه گرم شد. هنوز برام جالبه چطور تو اینطور در بقیه امتداد پیدا می کنی. چطور انقدر امتداد پیدا می کنی که محو میشی. چطور این همه زیاد میشی. این اصلا شاید جادوی شخصی تو باشه.
دوست داشتن تو تغییرم داده. این رو حالا که زمان کافی گذشته میبینم. دوست داشتنت تغییرم داده و حالا آدم مهربون تری هستم. قصدم هم از ابتدا همین بود، نه؟ حالا که طوفان قرار گرفته، قرارتر گرفته، حتی از نبودنت هم آروم ترم.

Monday, June 18, 2018

از لا به لای کتاب ها.

اینجا نوشته:  میخواستم بندی او باشم، نه به خاطر تنش، بلکه به این سبب که با او سرخوش بودم. میخواستم بمانم. با او گفت و گو کنم، نه تنها گفتگو، دست پختش را بخورم. به او لبخند بزنم. در افکارش انباز باشم. و تا زده ام در هوایش به پرسه درآیم.
.
آدم از پس زندگیش بر میاد. تا وقتی ادبیات هست، از پس زندگی میشه بر اومد. کلمات رالف شبیه مانیفست زنده بودن تمام وجودم رو داره می لرزونه و فکر می کنم تمام حیات همینه. هرچقدر سعی کنند که ناامید بشیم، که دل ببریم، که به نیستی تن بدیم، این جهان شوخی تر از اونیه که اینطور بودنش بتونه ما رو به زانو در بیاره. شبیه یک راز. یک راز بسیار قدیمی. که حرف به حرف لا به لای ادبیات خودش رو پیچیده.
.
از بین کتاب ها، این دومین کتابیه که مانیفست من برای زندگیم بوده. تمام این پانزده سال اخیر. پرنده ی خارزار. گاهی مگی و گاهی رالف.

به جان

رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟