Thursday, May 31, 2018

طوفان و چنار

از در با دو تا پلاستیک خوراکی اومد. معلوم بود که استرس هدایتش می کنه نه عقل. گفتم خب بگو. گفت بذار برسم و خندید. یک بستنی خورد. یک لیوان نوشابه. یک لیوان موکا براش ریختم و با دو قاچ گاتا بلعید. چیپس رو که باز کردم و ماست رو ریختم توی کاسه و گذاشتم کنارش، دیگه داشت حرف میزد.
یک ساعتی که گفت و گفتم، گفت این همه ی ماجرا نیست. بشین تا تعریف کنم. تازه احساس امنیتش به لب هاش رسیده بود. نشستم روبروش و گفت چیزی هست که نمیدونی. یادته یکبار یک مشکل بزرگی خورده بودم که یک دفعه حل شد؟ گفتم آهان. همان که پای فلان کس رو وسط کشیدی. سکته کرد که چطور این رو بهت گفتم؟ چطور می دونی؟  که این رو هیچ کس در جریان در جریانش نیست. تو چطور این قدر امین من بودی لعنتی؟ 
خندیدم. مستقیم نگفته بود. از فضای بین کلمه هاش شنیده بودم.
حرف هاش که تموم شد، گفت عجیبه رفیق. عجیبه این همه میشه باهات احساس راحتی کرد. عجیبه که مشخصه این همه که قضاوت نمی کنی. شعار نیست. واقعا نمی کنی. چطور ممکنه این همه پذیرا باشی؟ خندیدم که جان دلم، من امامزاده نیستم. من هیچ وقت امام زاده نبودم که هیچ، بارها و بارها بدترین و شنیع ترین کسی که میتونستم باشم شمرده شدم. بارها از چهره ی خودم بیشتر ملامت شدم. بارها قضاوت شدم. بعد دیدم که آدم ها یک سال تا ده سال بعد راه من رو رفتن. تو بهترین کار رو کردی. تو دوام آوردی. تو زنده موندی. از این بهتر؟ چه چیزی از این بهتر؟ 
یک جایی هست توی رابطه، که از آدمت فاصله میگیری. یک بار دیگه کارهاش رو کنار اتفاقات میچینی. سعی می کنی به جای قضاوت کردن بفهمی. سعی می کنی به جای درگیری احساسی متوجه بشی. بفهیم کلمه ها چی میگن. اونجا تو مهم نیستی. اون هم مهم نیست. رابطه است که از همه چیز مهم تره. همیشه وقتی از این گردنه رد میشم، حس می کنم درونم بزرگتر شده. پذیراتر شدم. بهتر می فهمم. نرم خو تر شدم. درک کردن آدمی که به جانت بسته شده معمولا کمک می کنه بقیه رو ساده تر بپذیری. جهانت ملایم تر شه. بعد روا داشتن برای بقیه هم ساده تر میشه. 
خیلی وقته به جای این توقف شیرین لحظات، شمشیر دستم گرفتم و در حال تاختنم. در حال نیزه پرتاب کردن. گمونم یک بار دیگه وقتشه آدمی رو به خاطر شرافت آدمی نظاره کنم. به خاطر منحصر به فرد بودنش. به خاطر لذت فهمیدنش.

Wednesday, May 30, 2018

پیمان ِ جان

مهدیه، مهدیه جان
صبح وقت بافتن موها و سنجاق زدنشان به تو فکر کردم. چشم هام برق میزدند و به تو فکر کردم. که بنویسم دختر جانم، آن سیاهی کمرنگ شده. یک وقت هایی گذشته حتی. چند روزی می شود که یکسره لبخندم. یا بیشتر لبخندم. یا همین که هست کافی است.
بین بافه ی اول و دوم با خودم خندیدم که حتی می شود خاطره ای پیدا کرد ازش که من باشم و موهای بافته ام و او و دست هاش. خنده ام بیشتر شد که می شود هم نه. می شود منتظر تابستان بود. برای اولین فصلی که بعد از چهل فصل، می دانم که نیست. از ته دل می دانم که نیست. حتی همین هم روشن ام کرد. خوشم کرد.
وقتش بود. کاش وقتش باشد.

Tuesday, May 29, 2018

شراره ای مرا به کام می کشد

دلم برای معشوق تنگ شده. می ترسم شروع به نوشتن کنم و تمام متن پر از دلتنگی باشه و حالا گاهی مرز بین عادت و احساس رو گم می کنم. همیشه ی این سال ها، هر چقدر هم اوضاع بد بود، همیشه اون بود که ستاره ی قطبی تاریکی ام باشه. حالا دائم دور خودم می چرخم. قطب نمای من همیشه عشق بوده. از وقتی یادم میاد هم، معشوق جایی همین اطراف بوده. چه شبیه آدمی از دور که برام جالب بوده، چه شبیه کسی که ازش حساب می بردم و چه کسی که تپش های دلم با کلماتش ضرباهنگ می گرفته. حالا دلم براش تنگ شده. برای اون و بیشتر از اون، برای شوق خودم. کلمه اش همینه دیگه؟ معشوق. کسی که بهم شوق میداده. نه شوقی که اصیل بوده. شوقی که وجود داشته.
گاهی وسوسه میشم دوباره به خیالش راه بدم. همون موقع میدونم این کارم شبیه اعتیاده. دوره اش گذشته. حالا نه بعد از لقبش جان داره و نه سابق. دوره اش گذشته. زمانش سپری شده. تمام شده.
تابستون قبل، یکبار که خیلی دلم سنگین بود، رفتم و سین رو دیدم و صحبت کردیم. عالی بود. عید هم همینطور. حالا تولدشه و از صبح ده بار برق گرفته من رو که یادم بمونه بهش تبریک بگم. جهان که اینطور از جان خالیه، روی ستون رفاقت هاست که هنوز پا برجاست. اون هم آدم هایی که اینطور روزهای سخت تکیه گاهم شدن حتی اگر خودشون نفهمیدن.
فعلا دارم سعی می کنم با همین کلمه ها سر خودم رو گرم کنم. یا گول بزنم. یا هر چی.
دلم براش تنگ شده و دیگه نمیبینمش. بار اوله که این رو میدونم.

تمام هستی ام خراب می شود

پارسال فکر می کردم خیلی مهمم. همین حدود روزها که بودیم، فکر می کردم جهان به شاخ من می چرخه. ده ماه بعدی و سقوطش که هیچ، تجربه ی این دو ماه غریب ترین چیزی بوده که تا حالا از سر گذروندم. تجربه ی چیزی شبیه مرگ. البته که با اغراق.
یه لحظه هایی هست که فکر می کنی خیلی مهمی. برای فلان آدم یا در فلان کار یا فلان مسیر، که اگر نباشی چرخ دنیا نمی چرخه. این دو ماه نبودم. کاملا نبودم. محو کامل. و دیدم که چطور با نبودن من جهان تغییر می کنه: کارهایی که می ترسیدم امتدادشون به بودن من وصل باشن، همونطور که توقع داشتم انجامشون به مشکل خورد. اما در واقع این اتفاق در مقیاس بزرگ تفاوتی ایجاد نکرد. آدم ها به زندگیشون ادامه دادن. کسی گیر نکرد که من هستم یا نه. حتی به گمونم جای خالی توی زندگی کسی به جا نذاشتم. شاید اشتباه کنم. یا شاید دلم بخواد به خودم بقبولونم که مهمم. که در زندگی فلانی و فلانی و فلانی مهمم. از این سه تا فلان، یکیشون بیشتر از چهل بار باهام تماس گرفت. نتونستم بگم سلام. چیزی نبود که من باشه که حرف بزنه. چیزی نبود که سر پا بایسته. از ضعف خودم متنفرم و هیچ وقت به این شدت ضعیف نبودم.
خواب دخترم رو دیدم تا حالا. چند بار. از بین همه ی جهان فقط نگران اونم. اونقدر که یکبار بیدار شدم و زار زدم براش. و صد بار به خودم بابت چیزی که هستم لعنت فرستادم. دخترم نوجوانه. بسیار زیبا. نگرانم این غیبت، دست مادرش رو برای شوهر دادن زود هنگامش باز گذاشته باشه. از خودم بابت این نبود متنفرم. از خودم بابت این من، منزجرم. و خب کلید این در از این مسیر به دست نمیاد.
یه لحظه هایی هست که فکر می کنی بر می گردی. بعد صبح میشه. و میبینی هنوز تا گردن توی گل موندی. اونقدر که از ناتوانی خودت حالت به هم میخوره. 
و زورت به خودت نمیرسه. یا شاید هم تنبلی. اون نفرین غیر قابل بخشش.

Sunday, May 27, 2018

در بین همه ی شبکه های اجتماعی و فیدخوان و غیره، دلم بند اینوریدر شده. بچه ها کم تعدادند. گاهی کامنتی، نوتی چیزی روی متن های وبلاگ ها هست. بین هر سیصد چهارصد متن شاید یکی باشد که دو سه نفری زیرش صحبت کنیم. سرزمین آدم های درونگراست. سرزمین آدم های کلمه. سرزمین آشنا.

Friday, May 25, 2018

احوالات

وقتی میگفتن ده تا هدف بنویسین که می خوایین بهش برسین و دقت کنین حتما تا ده تا برسه، من همیشه شونزده تا می نوشتم. بیست تا. بعد وقت می گذاشتم که حذف کنم. همیشه از زمان توقع بیشتری داشتم. از خودم هم. هجده سالگی می دونستم قراره بیست و هشت سالگی کجا باشم. بیست و چند سالگی هم حتی مطمئن بودم میدونم ده سال دیگه چی می خوام.
حالا بی خیالی یخی اطرافم رو گرفته. اتفاقات که رد میشن، گاهی از خودم می پرسم نگاهش کن، میخوایش؟ جواب این سال اخیر نه بوده. نگاه کردم که فرصت ها رد میشن و میدونستم فرصتی نبوده. چیزی نبوده. فاصله داشتن با اتفاقات انقدر زیاده که خواستنی در کار نبوده.
این چند روز یکی دو گاز کوچیک از اتفاقات زدم که فلان چیز رو میخوای؟ دیدم که بدم نیومده براش وقت صرف کنم. براش انرژی بذارم و بعد ازش بهره مند شم. بعضی هاش حتی به نظرم وسوسه انگیز دارن میان.
میم دوچرخه داره. قرار بود ماه پیش برم و ازش بگیرم و چند وقتی قرض دست من باشه. از دیروز که از اون نقطه ی جادویی گذشتم و دیدم که دارم بدون کمک رکاب می زنم، توی سرم چرخیده بهتر نیست دو هفته سه هفته دیگه معطل کنم و بعد یکسره برم از خونه ی میم تا اینجا رکاب بزنم به جای وانت گرفتن؟ ته دلم صدایی داره به این تصور می خنده.
دیروز رفیق برگشت گفت اشتباه روی دوچرخه میشینی. بد میشینی. نگران میشینی. تصورت ازش اشتباهه. فکر کن که یارته. از خنده از حرفش ریسه رفتم و چند لحظه بعد بود که کنترل اوضاع دستم اومده بود.
برام یه فیلم گرفته از خودش که داره میره سر کار. از یه جاده ی سرسبز و اونقدر زیبا که مشخصه برنامه ریزی کرده من رو وسوسه به سفر کنه. توی همون چهل ثانیه پیام تصویریش، یک زن از دور میاد و می دوه و از کنارش رد میشه. تصویر دوم که وسوسه ام می کنه همینه. که با دوچرخه خودم رو از اون جاده به خونه اش برسونم. دلم براش تنگ شده. گمونم وقتشه برم و این رو براش بنویسم.

پرستو

دارم در احساسات رو باز می کنم و اولین حسی که بیرون میاد دلتنگیه. دو هفته پیش زنگ زدم بابا. که دلم برات تنگ شده گفتم بهت زنگ بزنم. خندید و چند کلمه حرف زد و قطع کردیم. بار اولی بود به گمونم چنین چیزی رو بهش میگفتم. دیشب که برگشتم خونه، دیدم دیگه طاقت این حد غار ندارم. دارم بال بال میزنم با خواهر صحبت کنم و صداش رو بشنوم. یک ساعتی معطل کردم تا شش صبحش شد و زنگ زدم و حرف زدیم. زیاد حرف زدیم. از مهمونی شب من و آدم ها. از دوست های مشترکمون. از دوچرخه سواری کردن من و خواب دیدن رفیق که دارم زمین میخورم و زمین می خورم. از نحوه ی جدید زندگیش که سه هفته است شروع شده و اونقدر توی صداش نشاط ایجاد کرده بود که ده سالی بود این همه سبکبال نشنیده بودمش.

به جان

رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟