Friday, May 10, 2019

بچه رو برده بودم سونوگرافی برای کلیه اش. از باکسش درش آوردم و خودش رو چسبوند بهم. خوابوندیمش و موهای دلش رو تراشید و دوباره خودش رو چسبوند بهم. رفتیم و ژل سرد رو مالید به دستگاه و روی شکمش دست کشید و کارش که تموم شد دوباره خودش رو چسبوند بهم. دکتر خندید که چه دخترت وابستته و من به اون صدای دائمی توی سرم فکر کردم که میگه نه بلدی از دخترات نگهداری کنی و نه دوستت دارن. و فکر کردم که چقدر چقدر چقدر این سخت گیری همیشگی نفس گیر شده.

Sunday, May 5, 2019

امنیت

آخرین باری که خوابیدم - امروز عصر - دیدم که ازم دور شده. خوابیده بودم و صدای جیغ کشیدنم بیدارم کرد. نبود. هوا روشن بود هنوز. دست دراز کردم و چنگ زدم به گوشی موبایلم و چک کردم که هنوز در دنیای واقعی سر جاش باشه. ترسیده. هراسان. بدون توان نفس کشیدن. همونطور خوابم برد دوباره.
یادم بمونه کاش. توی روزهایی که من ِ خودآگاه اینطور دانسته و با صدای بلند تکذیبش میکنم، لایه های روانم اینطور براش بی قراری میکنن. یادم بمونه که معجزه اش، کم نبود. کم نبود. یادم بمونه این آدم لنگر روانم شد. اسکله شد. پناه شد.
اونقدر آروم و یواش که نفهمیدم چطور.

Friday, May 3, 2019

امسال بهم یک کتاب داد. سال قبل هم همینکار رو کرده بود. اول قبلی مطول نویسی کرده. انگار تلاشی برای باز کردن در ارتباط باشه. امسال نگاهش کردم چطور از لا به لای جمعیت خودش رو به من رسوند و چطور روان نویسش رو در آورد و چطور همونطور در حرکت نوشت و امضا کرد و بهم رسید و کتاب رو داد دستم. کوتاه. چند کلمه. موجز اما. مثل وقتی که نمیخواییم پیش کسی به روی خودمون بیاریم و آشنایی بدیم و یکیمون، طولانی تر پلک میزنه. انگار اون پلک زدن، استعاره ای از فشردن دست باشه. از فشردن در آغوش باشه. 
همه ی داستانمون بین همین دو کتابه. همه ی حرف هامون همینه. تمام چیزی که رخ داده همینه. نیازی به بیشتر نیست. چیز بیشتری نیست. 

چیزهایی هست که این روزها با هیچ کس تقسیمشون نمیکنم و انگار هیچ وقت رخ نمیدن.

خندیدم که من همه ی عمرم رو عاشق بودم. میدونستی؟ گفته بودم؟ از پنج سالگی یکسره تا همین، بعد مکث کردم، که تا همین سال پیش. یکسره کسی بوده که تیرک دنیای من بر شانه هاش باشه. عمود مقدس زندگی داشتم. همیشه داشتم. همیشه کسی بوده که راه میرفته و نفس میکشیده و من زنده میموندم باهاش. همه ی عمر تا همین یکسال پیش.
دلم برای زندگی ِ در جادو تنگ شده. میدونی، این طور بودن که حالا میگذرونم خیلی زمینی و خیلی انسانی و گاهی خیلی فرساینده است. دوست داشتن و عاشقی دو بخش جداگانه اند. من دلم برای جادو، دلم برای عاشقی تنگ شده. این روزها با اینکه تنها نیستم و میدونم همین هم یک معجزه است، اما ببین، ببین کلمه هام چطور از جلا افتادن. دلم برای آفتابی که دیگری به کلمه هام میتابونه تنگ شده.

Monday, April 29, 2019

آفتاب

مامان بلد نبود برامون لالایی بخونه. بلد بود در واقع، اما فقط یکی بلد بود. که بابای دخترک توی شعر رفته بود جبهه و دخترک رو دعوت میکرد گریه نکنه و بی تابی نکنه و صبر کنه و بخوابه تا جنگ تموم شه.  با لحن پرسوز و گدازی برام شعر رو زمزمه میکرد. یادم نیست چی بود. فقط گاهی که موسیقی عزاداریهای مرسوم سالیانه ی محرم بلند میشه، یاد اون لالایی می افتم. به جاش توی این سال ها به زبان های زیادی از اقوام مختلف زمزمه ی مادرها برای بچه هاشون رو شنیدم. هر بار هم حسرت خوردم که چقدر بلد بودن زبان فارسی با لهجه ی مرسوم تهران، من رو از یاد گرفتن لهجه و مثل و کلمات مابقی شهرها دور کرده. کسی به تهران متعلق نیست. تهران برای همه است و متولد این شهر بودن، یک جور بی شهری عجیبی در دل خودش پنهان داره.
کاف اما با صدای آهنگینی برای پسرهاش لالایی میخونه. کلمه هاش رو نمیفهمم اما مهر در زبان کردی مشخصه. بیشتر از هر زبان دیگه ای که شنیدمشون. چند وقت پیش هم یکی از مادرهای اون خطه برای فرزند کوچکش لالایی ضبط کرده بود و رسیده بود دست ما. دلم خواسته بود همین یک کار رو یاد بگیرم. شعر خوندن به زبان کردی رو. 
امروز اتفاقی توی نمایشگاه رسیدم به یه غرفه ی کتاب های کردی. پسرک در خلوتی خودش نشسته بود و داشت کتاب میخوند. گفتم میخوام کردی یاد بگیرم و ذوق کرد و برام چند دقیقه در مورد رسم الخطشون توضیح داد. آخر یک کتاب شعر برداشتم و دو سه تا کتاب آموزش روخوانی. که بیام و شعر بخونم و کلمه یاد بگیرم.
شاید یکروز، سی و هفت هشت سال بعد مثلا، دخترم توی وبلاگش بنویسه که مامان بلد نبود کوردی حرف بزنه. بلد بود در واقع، اما فقط یک شعر بلد بود. یکی که توش دخترکی عاشق باد و باران و گل و رنگین کمان در دامنه ی یک کوه زندگی میکرد و هر روز بهار از پشت در اتاقش شروع میشد.

Sunday, April 28, 2019

نامجو میخونه تبسم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید و فکر میکنم چقدر همین که بلد نیستم دوست داشتنش رو کلمه کنم، به قدری که دلم میخواد کلمه کنم من رو ساکت کرده. . 

Saturday, April 27, 2019

مشکل تعادل دارم. نمیدونم این مربوط به اینه که خیلی خیلی دیر راه افتادم و ایستادم یا ترس ناخودآگاهیه با منشا چیزی ناشناخته تر. با هر گونه کاری که تعادلم رو روی سطح زمین از کنترل پام خارج کنه مشکل دارم. به شدت از ارتفاع می ترسم و زمین خوردن نگران کننده ترین تجربه ی منه. روزهایی که سنگ نوردی میکردم با هر تکان و خروج از تعادلی از ته دل جیغ میزدم. این روزها هم که در حال تمرین دوچرخه سواری هستم همون آدمم. از لحظه ی اول که سوار دوچرخه در یه مسیر ناشناس میشم استرس دارم تا وقتی دیگه توان ادامه ندارم و از دوچرخه پیاده میشم. 
دیروز از امیرآباد تا میدان ولیعصر اومدم. کوچه های ناآشنا و مسیر نامشخص و شیب زیاد و استرس عمیق من، آخر نزدیک بود به گریه بندازه من رو. پیاده که شدم حس جنگیدن داشتم. حس جنگیدن با یک ترس عمیق درونی. حس تغییر دادن یک بخش از زندگی که همیشه برای من دور بود. حس زمین زدن یک ترس.
قراره من ِ جدید رو از این روزها بیرون بکشم. حالا دقیقا دو سال شده که اسلوب زندگی که داشتم رو نابود کردم. کم به کم چیزهایی رو از ویرانه ها بیرون کشیدم و نجات دادم و برای بار اول، حالا دارم چیزی یاد میگیرم. چیزی زاده میشه. نو میشه.
به شدت استرس دارم. به شدت میترسم و نگرانم و هراس، بیش از هر حسی زیر پوستم هست. اگر تن ندم چی؟ ادامه ی این زایش به کجا میرسه؟

به جان

رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟