عین میخندید که زنها دو دستهاند: خانم و باجی و تو دختر، ذاتت خانم نیست. همینه که نمیتونی از طمطراق قدمهات کم کنی. نمیتونی حواست رو فقط معطوف به طنازانه حرف زدن کنی یا لباس ست کنی و ناخن بکاری و ناز، بخندی. همینه که دیرت میشه سریع موتور میگیری. یه لباس رو مهمونی و عزا و کافه میپوشی. برات مهم نیست لباسهات رنگشناسیشون! به هم بخوره. دردسر زندگی برات توی این بخشها نیست و باجیوار زندگی میکنی. حواست به بالا رفتن سن و چروک پوست و خطوطش نیست. وزن و سن عدد ممنوعه نیست برات. جون به جونت کنم باجی هستی.
بعد قهقهه میخندید.
ذات آدمها عوض نشدنیه. اینبار به کوروش میگفتم. که چه دلم برای آدمهایی که ذات دارن، منش دارن، غنج میزنه. همین یکی، همین یک بخش از این سه دهه زندگی نصیب خودم هم شده باشه که دیگه عالی.
Friday, August 10, 2018
کبک
Thursday, August 9, 2018
مکنده
افسردگی من یک زنه. با موهای بلند رنگ نشده که تا کمرش میرسه. لباس یکسره سفید میپوشه انگار که روح باشه. یا عروس. لباسش شبیه اون پیرهنیه که اون وقتها انتخاب کرده بودم. پایین زندگی میکنه. از طبقهی یک پایینتره. خیلی پایینتر.
اسمش؟ اسمش عسله. عسل.
دیشب خوابش رو دیدم. نزدیک بود گیرم بندازه یکبار دیگه. لحظهی آخر تونستم فرار کنم و عصبانی شد. دنبالم کرد. دنبالم میگرده.
سحر از خواب پریدم. نفس نفس زنان. هراسان. زیادی بهش نزدیک شده بودم. عسل.
یکبار دیگه من رو دیده بود.
Wednesday, August 8, 2018
از خواب ها و سختی هاش
من هنوز بعد از هشت سال استرس امتحان رئولوژی دارم. مثلا همینکه دیشب تا صبح خواب دیدم با هشت و نیم امتحان تستی رو افتادم و داشتم ثابت میکردم جوابهام درسته.
Sunday, August 5, 2018
دارم فرو میرم انگار
مامان از فضای بسته میترسید. از من هم.
ترسیده بود بهم بگه. که با ناراحت بشم، یا غر بزنم یا هر چیزی. به انتخاب اتاق هتل که رسیدیم، من بالاترین طبقه رو انتخاب کردم. نگفت آسانسور سوار شدن دوست نداره. چند روز همپای من اومد. حتی نگفت وقت مترو سواری نفسش میگیره. بعدتر، چند روز که گذشت و برادری بهمون ملحق شد بهم گفتن. من؟ احمق بودم. احمق بودم. ترسیدنش رو دست انداختم و شوخی فرض کردم. باور نکردم چیزی از درون بتونه اینطور آدم رو کنترل کنه. یکی دو روز بعد ازش جدا شدم. بیرحمانه.
امروز، وقت قدم زدن تو پیادهروی میرداماد، رسیدیم به یه جایی که محض ساخت و ساز تنگش کرده بودن. مسقف و کوتاه شده بود. جای یک قدم جلو رفتن، یک قدم عقب رفتم. چند لحظهی خیلی کوتاه تعلل کردم. نفسم از اضطراب گرفت.
بلاخره آدمها رو میفهمی. اما خیلی دیر، خیلی دیر .
Wednesday, August 1, 2018
اطناب 5
یه لام گفته بودم توی بحث اون شبمون. پرسیده بود ازدواج کردی تو انگار. درسته؟ خندیدم که انقدر کسالت بار شدم؟ که نه اما دو سالی هست توی یه رابطه ام. از بیرون عالی. از درون انگار فرو رفتم. گفته بود اگر نبودی در رابطه چه می کردی؟ بازی کلاممون شروع شد. یکی دو ساعت دو نفری خندیدیم. من دور شدم.
من همینطوری روزمره هم حتی، گاهی دور میشم. از آدم ها و از توقعاتشون دور میشم و پر میگیرم. نمی فهمند. اون صبح هایی که از خواب بیدار میشم و هیچ کس رو یادم نمیاد، چه دوست، چه معشوق، یار و خانواده. اون روزها رو کسی نمی بینه. نشون کسی نمیدم. فاصله همیشه بهم کمک می کنه خودم رو پنهان کنم. این آدم گسسته و گسیخته رو. چهره ی آن کسی که همیشه هست (ها ها ها، اسم سرخپوستی: آن کسی که به نظر می آید که همیشه هست) رو به خودم بگیرم. اما اینطور نیست واقعا. من دور میشم از آدم ها. خیلی دور. گاهی مدت ها هوس تجربه ی کسی دیوانه ام می کنه و دانه به دانه برای بدست آوردنش دام می بافم و نقشه می چینم و بعد فردای داشتنش یادم میره. یادم میره حتی این آدم هست. اونقدر که گاهی خودم وحشت می کنم.
شهریور دو سال پیش که با لام صحبت کردم، حالم گرفته بود. اونقدر که خودم حتی نمی دونستم چنین نارضایتی ریشه داری توی وجودم هست. سه ماه قبلش، بهش گفته بودم من تا آخر اسفند بیشتر نمی مونم. یکی دو ماه دعوای شدید و تنش گذروندیم تا یک روز بعد هم آغوشی، به من گفت بگو که نمیری. که هستی. که دیگه چنین چیزی نمی گی. اون روزهای سال تمامش به خواست اون گذشت. به سرگرمی هاش. به خندوندنش. به مرتب کردن جهان مطابق میل و نظرش. اونقدر که من هی فاصله گرفتم. نفهمید. نفهمید. توی فروردین اما، انقدر فاصله مون زیاد شد که یادم رفت برگردم.
اون شب فروردین، بهش همین رو گفتم. که من دور شدم. ساده پذیرفت. بعد البت نشونم داد زیادی عصبانیه از دستم. دیگه نذاشت حتی صحبت کنیم. نذاشت خطی از رفاقت حتی بمونه. نمیشد براش بگم بیشتر از اینکه از اون جدا بشم، از خودم در رابطه با اون فاصله گرفتم. از اون دختری که نگاهش به دیگریه. به هر تکانه ی لبخند و درد. نه که لذت از این نمی برم. از کاهیده شدن خودم به اون زن راضی نیستم. زنی که فقط انگار نظاره می کنه. من اون نیستم. فاعلیت زیر پوستم گاهی اونقدر زیاده که اون حد مهربونی برام جوابگو نیست. فقط انگار گاهی نیاز به عمل دارم: پاره کردن، دوختن، ساختن.
حالا میدونم که چرا توی رابطه نیستم. البته که ترسناک هم هست. دونستن اینکه این سال ها دیگه هیچ وقت بر نمی گرده و گذراندن این روزها با یک نفر، میتونه آینده رو به شدت متفاوت از امروز کنه. اما میل به رفتن، اونقدر قوی تر از دو سال پیش شده که حیفم می یاد کسی رو توی این دایره سهیم کنم. میدونم چی نیستم. میدونم چرا نیستم. و این بیشتر از هر چیز شگفتی زاست.
قاف چند روز پیش اومده بود اینجا. می دونستم صبحت های کاریمون بهانه ی نخ نماشه. صحبتش که تموم شد، برای بار اول با این خود ِ پدیرفته شده نگاهش کردم و سنجیدمش و دیدم که چه دلم میخواد تف کنمش. پس بزنمش. حتی دیگه نبینمش. یک دفعه سراسر تحقیر شدم براش. گفت بمونم؟ گفتم نه. سریعا برو که کار دارم دیگه. تا همینجا هم وقتم رو زیاد گرفتی. خودش رو پس کشید. رفت.
با لام یکشنبه دوباره صحبت کردم. تنها کسیه که توی دو سال اخیر فقط وقت فاجعه با هم صحبت می کنیم و اینبار سمت اون طوفان اومده بود. گفت چطوری؟ گفتم که عالی. گفت میدونی چی وجودت جالبه برام؟ اینکه به شدت پیداست داری سعی می کنی حاکم بر پوست و جان و سرنوشتت خودت باشی. قدرتت از پشت کلامتت پیداست.
غش کردم از خنده. و چشم هام برق زد.
اسلو، زوریخ، استکهلم
شب، به وقت نیمه شب تهران براش پیغام تبریک فرستادم. در دسترس نبود. رسیدم خونه و سرم رو گرم کردم تا دو و نیم نصفه شب بشه. دوش گرفتم و ظرف شستم و منتظر موندم که زمان بگذره که موبایل تق صدا داد. جواب پیغامم رو داده بود. روی شکم خوابیدم وسط خونه. شروع کردیم حرف زدن. دختر خوابیده بود و یک ربع به نصفه شب اون کشور شمالی مونده بود تا رسما سی ساله شه. حرف زدیم و یکبار دیگه بهش گفتم چقدر دوستش دارم. چقدر عزیزه. چقدر رفیقه.
در جواب برام نوشت هدفم در دوستی همین بوده. هدفم در دوستی با تو - با من - این بوده که تمام توانم رو برات بذارم. نوشتم که تونستی. نیمه شب گذشت و گفت خب این بهترین طریقه ی رسیدن به روز تولد بود. در حال صحبت کردن با تو. بدون هیاهوی بی خود. در سفری دو نفره. دوباره دوست داشتنش، دوست داشتنشون از ابعاد پوستم بالا زد.
یک قطره خیسی پخش شد روی صفحه ی موبایل. یکی دیگه هم. و بعد قطره ی سوم.
به جان
رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟
-
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپ...
-
پرسیدم چه بلایی سرمون اومده؟ ما که رویابینان جهان بودیم. گفت از واقعیت شکست خوردیم. و گمونم درست گفت.
-
درد.