Saturday, February 1, 2020

پناه

گمونم روز آخر باید دست‌های خالیم رو نشون می‌دادم و می‌گفتم ببین، این تمام امید من، تمام ظرفیت من برای دوست داشتن بود. تمام تلاش و توانم. لطفا تو پیشتر بیا.
امروز رفیق می‌گفت شما اواخر با هم رسما زندگی می‌کردید. من توقع نداشتم همه چیز بینتون به انتها برسه. هنوز متعجبم.
من هم. اون هم وقتی بعد از این همه تغییر، هنوز ردپاش اطرافم این همه پررنگ هست.
دستهای خالیم رو نشون ندادم البته. وسایل جمع شده رو نشونش دادم که بیا. چیزهایی که اینجا داشتی. برای بردن.

No comments:

Post a Comment

بیداری غول درون

بهم گفت تو ساق پای کلفتی داری و پاهای محکمی. وقت راه رفتن پاهات رو محکم به زمین بکوب ببین چطور زندگیت عوض میشه. دیدم عه وا راست میگه. من این...