Sunday, November 11, 2018

گفت هر بخش زندگی که سی درصدش از دستت در بره، به نظر میاد به تمامی خراب شده. شاید حق با اون باشه. شاید فقط تمام ماجرا در مورد سی درصد خرابی باشه. که بشه روزی یک درصد، هفته‌ای یک درصد یا حتی ماهی یک درصد درستش کرد.
قرارم با خودم همین میشه که تمام زندگی رو یکبار روی سرعت آروم پیش می‌برم. من به قدر کافی زمان از دست دادم و یکی دو سالی بیشتر دیگه فرقی نمی‌کنه.
استرس برگشته. میتونم دوباره اونقدر پایین برم که گم شم. استرس برگشته و مشق شبم حالا تکرار صد هزار باره همینه: همینجا خوبه. یک قدم جلوتر کافیه.

Friday, November 9, 2018

تراب

کاری کرده بودم که میدونستم دوست نداره. هم توی بیداری و هم توی خواب به حساسیت هاش واقفم و باز به دلخواه خودم کار کرده بودم. به رضایت خودم. توی خواب فهمید. آروم که نفسش پشت گردنم می خورد، فقط یک جمله گفت و بعد صدای نفس هاش عمیق شد. نه از خواب که از اندوه و من، زیر بار درد خم شدم. دیگه هیچی نگفت. به روی خودش نیاورد اما هیب درد کشیدنش باهام باقی موند.
دارم ته نشین میشم.  شبیه ظرف خاکی که آب آلود شده و حالا دوباره داره یواش یواش به سمت زمینش می یاد. من آب نیستم. خاکم و تمام این سال ها، شبیه باد زندگی کردم. 
دردم از همینجاست.

Wednesday, November 7, 2018

قاب

یه لحظه‌هایی هست که داره می‌خنده و من نفس نمی‌کشم انقدر که تمام یاخته‌های تنم در حال ضبط اون لحظه‌اند.
جوری می‌خنده که انگار مهم‌ترین کار جهانه. با تمام دل. با تمام صورت. با کناره‌ی چشم. با گشوده شدن لب‌ها.

Monday, November 5, 2018

حالا میتونم بگم قصه به آخر رسیده.

با خودت فکر می‌کنی اون ور مرز چه خبره؟ اگر فلان روز اتفاق جور دیگه ای افتاده بود، اگر جهان به مدار دیگری چرخیده بود و اگر و اگر. تا کسی رو میبینی که اون سمت مرز زندگی کرده. تمام خوشی و تلخی‌هایی که هوسشون رو داشتی و نچشیدی رو سپری کرده و حالا؟ حالا حرف نمیزنید. نمی‌رقصید. ارتباط نمی‌گیرید ولی میببنی دردش اونقدر زیاده که از پوستش لب‌پر می‌زنه و جانت رو پر می‌کنه و خب، فرقی نمی‌کنه کجای جهان باشی. مرز یه شوخیه و زندگی می‌تونه خیلی تلخ بگذره. ازش گریزی نیست و نداری.
توی جهان موازی اما، احتمالا شب اینطور می‌گذشت که من صداش کنم و بگم شاید نفهمم اما تلاش میکنم که درک کنم چه زخمی شده. شاید مثلا حتی بغل می‌کردیم هم رو. یا چند لحظه به نشانه‌ی فهم همدیگه مکث می‌کردیم. شاید یک آهنگ قردار می‌رقصیدیم. یا هر کاری که توی این جهان انجام ندادیم.
گمونم توی جهان موازی بهتر آدمها رو میفهمم. این نقص من در جهان کنونی‌مونه. توی این دنیا حرف توی گلوم موند. انگار تیغی بخواد پاره کنه من رو. خراش بده حنجره‌ام رو.

Sunday, November 4, 2018

بدنم داره پیر میشه. اینبار خطوط روی ران پا غافلگیرم کردند. اثر چاق شدن و لاغر شدن‌ها. شبیه سندی بر اینکه بپذیر. اوج جوانی گذشت.

Friday, November 2, 2018

پروای از هیچ

حساب می‌کنم از جمعه‌ی قبل تا امروز. زمان کم میاد. چند روز رو از دست دادم. چند روز محو شده.
دراز کشیده بودم و طبق لذت این خونه زل زده بودم به آسمون. گریه‌هام‌ تموم شده بود و رفته بودم سراغش انگار بازی باشه که «یعنی چطوری میشه» و منتظر تغییر بدن بودم. استرس نداشتم. نگرانی نداشتم. دلتنگی نداشتم. انتظار نداشتم. فکر می‌کردم هجوم احساسات فلجم کنه. نکرده بود. زل زده بودم به آسمون و جای هیچ کس خالی نبود. جای هیچ کس پر نبود. هیچ چیزی دلم نمی‌خواست. حتی برخلاف تصورم دلواپس دخترهام هم نبودم. چند لحظه که گذشت فکر کردم بد نبود جدی‌تر انجامش می‌دادم. که واقعا می‌خوابیدم. که کاش دخترها رو هم با خودم می‌خوابوندم.
کوروش خندید که باز دیر کردی. گفتم چی شده بود. گفتم یک دفعه زمان از دست میدم. دیر نمیکنم. ساعت گم میشه حتی. با جمله‌ی دوم اشک‌ها شروع شده بودند و دیگه «من» کنترلی نداشتم. نخندید. گوش کرد. فقط گفت چرا این یکسال چیزی نگفتی. گفتم نشد. نتونستم. الان هم اصرار بچه‌ها بود که حرف بزن. که شیمیایی شاید باید حل شه. گفت که آره. حالا که حد آسیب زدن به خودت رو رد کردی حتما راه شیمیایی رو پی بگیر. مخصوصا تو که نمی‌ذاری کسی کنارت بمونه. بشینه. قرار بگیره. قرار بده. و حرف بزن. حرف بزن. از جلسه اومدم بیرون. نشستم روی دیواره پارک ساعی و زنگ زدم و حرف زدم. حرف زدم. دوساعت تمام اشک ریختم و حرف زدم. به دوازده شب که رسیدم، شمردم پنج ساعت مداوم اشک ریخته بودم.
چرا می‌نویسم؟ که یادم بمونه این هفته رو. که پذیرفتم افسردگی جدی‌تر از قدرت من اطرافمه. دیشب کیک شکلاتی رو که تموم کردم و اشک‌هام تموم نشد بهش گفتم. گفتم مامان یک دوره‌ی سه ساله حتی نتونست پاش رو از خونه بیرون بذاره. می‌ترسم الان در اون آستانه باشم. آستانه‌ی فرو رفتن. فرو رفتن. فرو رفتن. و ترسناک‌ترین بخشش این دست و پا نزدنم‌ برای برگشتن روی سطح زمینه.
نقطه‌ی استیصال مغزم درد می‌کنه. با شقیقه‌هام. و چشم‌هام. درد این یکی حتی با فشردن پلک‌هام هم آروم نمی‌گیره.
دیگه منتظر هیچ چیزی نیستم.

Thursday, November 1, 2018

پناه

هوا تاریک بود که بیدار شدم. فکر کردم الان باید رسیده باشند فرودگاه تهران. برعکس من که همیشه دیر می‌کنم، همیشه زودتر می‌رسند. همیشه مرتبند. همیشه نظم شاخص دارند. برعکس من. برعکس من. برعکس من.
غر زده بود به من که این فرودگاه مناسب نیست و آن یکی بهتر بوده. که میخواستم استقبال بروم. که هماهنگ نکردی و از همان حرف‌های همیشگی هر دونفرمان که تا یک قدمی انفجار بالا می‌رویم. عین تصویر را هفت سال پیش پیاده کرده بودیم. رسیده بودیم فرودگاه. دیر. پروازش رسیده بود و یک لیوان قهوه گرفته بود و سرگردان می‌چرخید تا همدیگر را پیدا کردیم. حالا نمی‌شد براش توضیح بدهم که تابستان نیست. نمیشود لباس گل گلی بپوشم. که‌از پله‌ها نیستم که بالا بدوم. که من اصلا نیستم. اصلا نیستم.
به ساعت ایران چند دقیقه‌ی دیگر پروازشان می‌نشیند. می‌رود فرودگاه دنبالشان. آن یک نفر منتظر است و این دو نفر پیاده می‌شوند و من؟ من از اینجا از خیال سفری می‌نویسم که جا ماندم.
قرار بود آدم شوم.‌ این روزها شبیه قارچم بیشتر.

به جان

رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟