Thursday, March 8, 2018

تنها چیزی که از جانب تو هنوز شگفت زده ام می کنه اینه که چطور هنوز و هر روز امیدوارت که میشم نور تمام جهانم رو میگیره و ناامیدم که می کنی، جوری در قعر سقوط می کنم که انگار هیچ خاطره ای از روز ندارم.
باید از این چرخه پیاده شم جانان دل. باید پیاده برم.
خوبی زندگی اینه که با اینکه هنوز دلت به همون شدت سابق میشکنه اما دیگه میدونی زنده می مونی. میدونی این هم می گذره. چشمات رو میبندی و با خودت تکرار می کنی این هم می گذره.

Tuesday, March 6, 2018

هجده ساله میشوم دوباره. شبیه بار اولی که دیدمت. همان هراس قدیمی از اینکه نکند کاری کنم که به دلت نچسبد، همان تلاش مذبوحانه ام برای اینکه بخندانمت، همان سکوت لعنتی که چیزی به بیان نیاورم که نپسندی. لال می شوم. می نویسم اما. برات می نویسم و جواب میدهی و مهربانی. همیشه مهربانی. من آتش میگیرم این سمت. زنگ می زنم به میم. فریاد می زنم. همان وسط خیابان که هستم. فریاد می زنم که من دوستش دارم. هنوز دوستش دارم. واقعیت همین است. مابقی، چرند. یکسره.
....
میم خوشبین نیست. نه به او که به هر آنکس که تجربه ها را زندگی می کند که خوراکشان کند و تقدیم خدای کلمه کند. حرف زدنش که تمام میشود، منم که سکوت می کنم. می شناسمش. آنقدر خواسته امش، آنقدر تمام این سال ها براش نفس کشیده ام و هواش برام معبد مقدس بوده که حالا من هم، همینم: تجربه می کنم تا بنویسم. وگرنه، از جهانم سقوط می کنم.
...
براش نوشتم دلتنگتم. بار چهار و پنج بود. وقت نمیشد. من هنوز روی خط پافشاری بودم اما. نیاز داشتم به او. به جانش و به اندامش.  شبیه نوشیدن آب از چشمه. گفت بیا پس. منتظرم. نرفتم. پر زدم.
...
سر مرد غر زدم که تند تر برو. خندید که پرواز کنم؟ گفتم دیر شده. دوستم امشب مسافر است. میرود. یک ساعت دیگر اگر نرسم، برای همیشه میرود. نمیبینمش. می رود. خندید که می رسی. نترس. انگشت هام را جمع کردم. کف دستم. مشت کردم. گره زدم. گفتم کمی تندتر. لطفا.
...
به انگشت هام نگاه کردم که می لرزیدند. سر جای خودشان آرام نداشتند و می لرزیدند. یک کلمه بیشتر نمیشد براش بنویسم. یاری نمی کردند. زنگ زدم که دیر میرسم. خندید که میدانم و توئی. سر فرصت بیا. آرام گرفتم.
...
نفس نفس زدن هایمان که از شدت افتاد، گفت بگذار سمت چپت بخوابم من. جمع شد و نرم شد و سرش را گذاشت روی شانه ی چپم. لب هام را چسباندم به پیشانی اش به بوسه. مزه هاش - آخ از مژه هاش - خوردند به گونه ام و چشم هاش - ای وای من از چشم هاش - یواش بسته شدند. زمزمه کردم براش که بلاخره تو فرشته ی شانه ی راستی یا چپ؟ خندید و سال نو شد.
 ...
حواس تنم حساس شده بودند. حس می کردم. بعد از یکسال ِ تمام زمستان، پوستم زنده شده بود. نسیم حاصل از نفس کشیدن هایش خنکم می کرد. گوشتم گرم میشد از تنش. به موسیقی صداش گوش می کردم و توی گوش هام آهنگ می پیچید. آهنگ دور. استشمامش می کردم و آنقدر این همه حس کردن برام زیاد بود که سرگیجه داشتم. خوابم نمی برد. از حال می رفتم. هوشیار می شدم. تنش هنوز خواب بود. دوباره از حال می رفتم.
...
بو کشیدم. آغوشش پناهم می دهد و بوی تنش بی قرارم می کند و من تاب می خورم. بین خواستنش  و تا به ابد همانطور ماندن و از شدت مهرش در جا، جان دادن و مردن. بوییدمش. عمیق. که تو عطر زدی؟ گفت نه. حس نمی کنم و گفتم چه خوب.
...
برای خودم بود. شمیم تنش برای خودم بود و من حتی راضی نبودم  این حال را با هیچ کس تقسیم کنم. حتی با خودش.
...
خم و پیچ تن ها شبیه گره خوردن شده بود. نمیشد تکان بخوری. دلت نمی آمد. خوابش، آرمیدن ِ آرامش آنقدر به جانم می چسبید که حاضر بودم خشک شوم و بلندتر از این نفس حتی نکشم. به ریتم نفس هاش جانم گره خورد و حواسم جمع دست هایمان شد: دست چپش، گره خورده بین انگشتان دست راستم مانده بود. انگار لبه ی پرتگاه باشیم و بترسیم سقوط کنیم و چنگ بزنیم. به همدیگر چنگ بزنیم. این همه تشنه ی همین انگشت ها بودم و حالا عمیق خوابیده بود و شب بلند بود و اقبالم بلند بود.
...
پلک هاش، شبیه پروانه های بی تاب که شد و چترشان به گونه هام خورد، فهمیدم که بیدار شده. که به زودی باز به دنیای واقعیت و فاصله برمیگردیم. به منطقه ی لعنتی رفاقت محض.  ته صدام التماس پر شد که پنج دقیقه ی دیگر بمانیم؟ گفت که حتما و بمانیم. دوباره خزید توی تخت و ماند
....
مال من است. همینقدر شی واره. یا می پذیریم که بعید است یا شبیه تمام این روزهای از شهریور هشتاد و چند تا به حال که در طلبش هستم، می جنگیم. با خود، با جهان، با تقدیر.
...
 شایستی که در آغوش بکشمت. تو که سرنوشت منی و می پذیرمت. حتی اگر سر تعظیم فرود نیاورم. عناد بورزم. سرکشی کنم.
...
یک صحبت نیمه کاره بینمان مانده. زنگ زدم که بیا صحبت کنیم. گفت کِی؟ زمانمان همین چند روز دیگر است. قبل از اینکه سال به تاریخ جهانی نو شود. صدات کنم و نگاهت کنم و بگویم که میخواهمت هنوز. می مانی؟ اینبار می مانی؟
...
بوسیدمش. مثل همیشه کم. مثل همیشه ناقص. و تشنه تر شدم. عطش باز هم مثل همیشه ی این همه سال پر از سنگینی حضورش و کم داشتنش به دیوانگی ام رساند.
...
دوستت دارم. می دانی. دوستت می دارم و میدانی که نمی توانم هنوز نگاهت کنم و بگویم. این باشد راز بین من و کلمه ها. دوستت دارم عزیز دل. دوستت دارم.

Thursday, March 1, 2018

از من چرا رنجیده ای؟

دستم رو از سر اتفاقات محالی که فکر می کنم باید بیفتند و برای رخ ندادنشون گوشت خودم رو به دندون میگیرم باید بردارم. سخته. رها کردن چیزی که توقعش و امیدش رو داری سخته. زیادی سخت. هنوز اون آدم سالم یا نسبتا سالمی که بودم از زیر زخم ها سر در نیاورده. هنوز اون امیدی که به حرکتم در می آورد زنده نشده. من موندم و یه یخ بندون و یه اجبار به ادامه. سعی برای ادامه. آخ که.
میگذره. شب هیچ وقت پایا نمونده. شاید همین فردا به صبح نرسه. امسال استخون هام آسیاب شد و تمام امیدی که به تمام شدن این پروسه داشتم توی ده روز اول اسفند از بین رفت. باز پودر شدن بیش از اینی در انتظارمه و باز نبرد سخت تری. نبرد روزمره و بی رحمانه ای. گریزی نیست. دونستن اینکه گریزی نیست داره حرکتم میده. و آخ که چقدر سخته.
خوابم نمی بره. از هول فردا خوابم نمی بره. از هراس هر صبح و هر شروع. کاری نمیشه کرد. چه بخوابم و چه نه، صبح پشت دره و فردا روز دیگریه. هر چند که روز سخت تری.
آخ. همین فقط. آخ.

Wednesday, February 14, 2018

رابطه که نابرابر میشه یعنی باخت رفیق. یکی که از دیگری بیشتر طلب کنه، بیشتر صدا بزنه، بیشتر برای برق انداختن چشم‌های اون یکی زحمت بکشه و یکی که بیشتر دلواپس شادمانی دیگری باشه، باختن رسیده.
بارون داره میاد. دارم به نوای ریزش این قطره های ریز گوش میدم و فکر می کنم به همین سادگی، وقتشه بازنده بودن رو قبول کنم.

Tuesday, February 13, 2018

تلاش

برفی اومد اینجا. الان که من دارم سعی می کنم به نوشتن برگردم و دوباره با کلمات آشتی کنم، توی قفسش لم داده. به پهلو. سرش رو به میله ها تکیه داده و با تنبلی نگاهم می کنه از دور. فقط دوشنبه که اینجاست و حالا حالتش راحته اما چهل روزی از تغییر خونه گذشته ولی دخترها راضی نیستن. خودم هم راضی نیستم. این تغییر جا هنوز به مذاقمون خوش نیومده. هنوز عادت نکردیم. هنوز جاگیر نشدیم. هنوز سقف برامون منزل نشده. خونه نشده. جای تپیدن دل نشده.
خونه رو بلاخره عوض کردم. بعد از اینکه هر سال لاف زدم که امسال، سال عوض کردنشه و باز و باز و بازتر درون شفیره ی خونه فرو رفتم، آلودگی ِ امسال زمستون امونم رو برید. این خونه جای بالاتریه در نقشه ی تهران. چهار شماره، عدد منطقه کمتر شده اما به جاش گیر یک ساختمون سازی افتادم که فضای همین یه خونه، به شدت سرشار از گرد و خاک شده. خونه رو گذاشتم، پیله ام رو ترک کردم و اکثر وسایل رو هم. اومدم که از نو بسازم.
با محله آشنا نیستم. کوچه هاش رو و کاسب هاش رو نمیشناسم. دلم قرص نیست به پیاده روی های شبانه اش و در یک کلام، هنوز دوستش ندارم.
دوستش ندارم.
این مشکل دومه.
مشکل اول اینه که منجمد شدم انگار. قبل تر هم از احساس کردن گریزون بودم اما الان انگار به تمامی از حس کردن همه چیز جدا افتادم. شادی، غم، هیجان.
دور افتادم به تجربه کردن زندگی. نتیجه اش چی میشه؟ اتفاقات رو میبینم. موشکافی می کنم و تجربه، اما احساس؟
پاش می لنگه. بدجور. من همیشه با کلمات خودم رو ساختم و یافتم. باید یه بار دیگه از درگاه مقدس واژه کمک بخوام.
باید شروع کنم به دوباره نوشتن. فضای امن پرشین بلاگ به تمامی از دست رفته. اون بخش آرشیو شاید دیگه برنگرده. دیگه جنگیدن نداره. انتظار کشیدن هم. زندگی رو از همینجا ادامه میدم.
نمیدونم کسی هست براش هنوز جالب باشه خوندن ِ در بهشت اکنون و دیوانگی های همراهش؟ اگر هست، کمک کنین دوباره پیدام کنه لطفا.

Thursday, January 11, 2018

اطلس

کابینتی که این همه منتظرش بودم، یک هفته دیرتر رسید. گاز وصل شد و لوله ی آب اینبار شکست. تا لوله کش بیاد نشستم وسط خونه و زار زدم. قبل رفتن دنبال تعمیرات این یکی بخش زندگی ِ جدید، توی آینه دیدم وسط صورتم قشنگ رد اشک مونده.
همیشه فکر کرده بودم چه اغراق بیهوده ای داره ادبیاتی که از رد اشک روی صورت میگه. شبیه ریملی که باید با آب اشک شره کنه و چه مسخره است همیشه. امروز که اطلس شده بودم و جهان روی شونه هام بود، یکی دیگه از تصاویری که توی خیال هم نمیدیدم رو توی آینه دیدم.
میدونم میدونم سه هفته دیگه یه خونه ی امن و زیبا دارم که آدم ها میان و زمستونشون و بهارشون و دقایقشون رو باهام تقسیم می کنن. امروز اما از اون روزاییه که دلم نمیخواد همیشه همه چیز رو اینطور قوی و تنها بگذرونم. امروز جان ِ خسته ای هستم.

جزیره میداند

 پیام بدم و برات بگم که صبح، ویران بیدار شدم؟ که بعد از این همه روز و زمان و هفته و ماه و کوفت توی خوابم بودی و آن هم چه بودنی؟ برات بنویسم ...