میدونی، من میتونستم آدم خیلی متفاوتی باشم. میشد یه رابطه من رو گیر بندازه. میشد ثروتمند باشم. میشد تحصیلات درست و درمانی داشته باشم. اما یه جایی هست از شبانه روز. تمام این سالها هم بوده و امیدوارم باز هم ادامه داشته باشه. اتفاقی که داره اینجا به بهترین حالت میافته:
وقتی که دراز کشیدم که بخوابم و دخترهام هر کدوم یک سمت بالشم خوابند. اون خوشبختی، اون حس غریب خوشبختی تقریبا با هیچ چیزی قابل قیاس نیست.
حالا مثل امشب باد بیاد و هوا سرد باشه و یه داستان خوب هم مشغولم کنه که چه بهتر.
No comments:
Post a Comment