نشستم نوشتههای چند ماه اخیر رو مرور کردم و از حجم بیسروتهی متنها وحشت زده شدم. من از اینجا برای خالی کردن یا مرتب کردن ذهنم استفاده میکنم. درک اینکه چقدر ذهن آشفتهای دارم - و بله چه زندگی آشوبزدهای - ترسناکه.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
شنبه عصر
بعد، در مورد مرگ حرف زدیم. در مورد اینکه وقتی کسی عاشق تو باشه و تو عاشقش باشی، همیشه نمیتونین جلوی چشم هم بمیرید. اوج عشق برای بدن اینه که ...
-
با خساست تمام، چشم دوختم به آخرین قطرههای توانام. مراقب. منتظر. نگران.
-
ماه و زهره را به طرب آرم
-
نود و سومین شب بعد از نبودن بچه، دختر یاد گرفته جای خواهر رفتهاش بخوابه. عمیقترین شکل سوگواری که در زندگیم شاهد بودم و خوندم رو توی این سه...
No comments:
Post a Comment