انگار پسر پرنده ی کوچکی باشه که دست من به امانت سپرده باشند. حالا پرهاش دیگه مرطوب و لاجون نیست. ترسیده. مشکوکه. اما وقتشه که بهش اطمینان بدم که بپر.
داره میپره. داره میپره. برخلاف تصور چندین ماه قبلم، جدا شدن ازش از بهترین رخدادهای روزهاست.
دفتر نوشتههای مهرماه رو پیدا کردم. نوشتم: گربه جدید خیلی بانمکه اما تتیس سرحال نیست. یکماه دیگه که از این خونه برم دیگه نمیتونم سر مزار بچه...
No comments:
Post a Comment