Friday, November 27, 2020

زمستان

شکم‌سیری این روزها به حد خطرناک و کشف نشده‌ای رسیده اسماعیل. روی تخت دراز کشیدم و چشم‌هام را بستم و فکر کردم خب، واقعا حسرتی ندارم. فقط حیف که داستان را هیچ وقت ننوشتم. بدهکاری من به این جهان اگر فقط کلمه و بوسه باشد، مقبول است هنوز.
درد آزارم می‌دهد. منتظرش بودم انگار.

No comments:

Post a Comment

چهارصد و پنج

جنگ یک باره مهاجرم کرد.‌ اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد.‌ به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشه‌های قوی ایرانم ناپ...