پوستم نازک شده. بدون اغراق. بدون آرایه. امروز دو تکه از پوستم کنار رفت و خون خزید بیرون. توانم ته کشیده. امیدم هم. حوصله ی ادای جنگیدن برای زندگی ام هم.
رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟
No comments:
Post a Comment