استخوان ساعد دست چپم تیر میکشه. دارم جدی تر و بیشتر به مهاجرت فکر میکنم. به نظرم میاد که به حد آستانه ی تحملم رسیدم. سر ریز شدم.
انگار دیگه هیچ چیز نیست که به خاک وصلم کنه. انگار اینجا موندم و منجمد شدم.
* از در انتظار گودو آقای بکت.
پیام بدم و برات بگم که صبح، ویران بیدار شدم؟ که بعد از این همه روز و زمان و هفته و ماه و کوفت توی خوابم بودی و آن هم چه بودنی؟ برات بنویسم ...
به نظرم اگه وقت/انرژی/حوصلهاش رو داری بد نیست این نقل و قولهایی از کتابها رو که در وبلاگت مینویسی
ReplyDeleteتو
https://fa.m.wikiquote.org/
هم بزاری