لبم پاره شده و سوزشش به دهنم طعم نمک داده. سرفهها برگشتن امشب و گیجی عجیبی ته ذهنم از این همه خواب پریشان این چند وقت باقی مونده.
دیگه نمیدونم کدوم جهان واقعیه و کدوم خیال. فقط انگار بذر جهانی شگفت انگیز داره درون یاختههام کاشته میشه.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
شنبه عصر
بعد، در مورد مرگ حرف زدیم. در مورد اینکه وقتی کسی عاشق تو باشه و تو عاشقش باشی، همیشه نمیتونین جلوی چشم هم بمیرید. اوج عشق برای بدن اینه که ...
-
با خساست تمام، چشم دوختم به آخرین قطرههای توانام. مراقب. منتظر. نگران.
-
ماه و زهره را به طرب آرم
-
نود و سومین شب بعد از نبودن بچه، دختر یاد گرفته جای خواهر رفتهاش بخوابه. عمیقترین شکل سوگواری که در زندگیم شاهد بودم و خوندم رو توی این سه...
No comments:
Post a Comment