دریا برگشته روی شهر. ماشین ها از ولیعصر بالا میرن و صدای موج میاد.
Sunday, November 29, 2020
Friday, November 27, 2020
زمستان
شکمسیری این روزها به حد خطرناک و کشف نشدهای رسیده اسماعیل. روی تخت دراز کشیدم و چشمهام را بستم و فکر کردم خب، واقعا حسرتی ندارم. فقط حیف که داستان را هیچ وقت ننوشتم. بدهکاری من به این جهان اگر فقط کلمه و بوسه باشد، مقبول است هنوز.
درد آزارم میدهد. منتظرش بودم انگار.
Thursday, November 26, 2020
.
با اون هیکل پشمالوی چاق گنده اش اومده نشسته سمت چپ سینه ام. نفسم رو گرفته و اندازه ام در برابر جهان بدجور آب رفته. در لیست کارهای دو هزار و بیست نوشته بودم دویدن. اگر شد اینبار ماراتون. نشد بیست و یک کیلومتر. این روزها خط زده ام و جایگزینش کرده ام با هر سه روز یکبار هم که شده از خانه خارج شو.
.
اعتمادم به تمام ارکان زندگیم ریخته. ویران شده. هر شب دخترها تا صبح روی تخت - یکی کنار بالش و یکی کنار قلبم- میخوابند و باز، هر بار وقت بیخوابی گوگل میکنم: آیا گربههام از بودن کنار من راضی هستند؟
قایق کاغذی
به پیک پنجم و ششمش که رسید، سرش خجول چرخید سمتم که اما میدانی، آن وقتها که نمیدانستم فلانی معشوقجانت است وقتی میخواندمش به نظرم حسابی بود. نوشتههاش، عکسهاش و منشش بهم میچسبید. این دو سال اخیر اما چیزی انگار عوض شده. حالا زمینیتر شده برام.
خندیدم که آره. این جادوی من است. این تنها جادوی من است در واقع. دوست داشتنم، حتی بدون آنکه بدانی معطوف به کیست اطرافش مه غیر واقعگرایی ایجاد میکند. تو فلانی را بی که بدانی از چشم من میدیدی. از نگاه من میخواندی. من می توانم بهترین درون هر کسی را بیرون بکشم. زیباترین لبخندش. مهربانترین حالتش. حسابیترین وجه وجودش.
خندید که آره. پیک بعدی را بلند کرد که به سلامتی.
Tuesday, November 24, 2020
هر روز از ولیعصر چندین بار صدای آمبولانس می آید و بند دلم پاره میشود
گلدان جدیدمان که پشت پنجره ی اتاق پسر بود، یخمال و چلیده شده. مهمانش کردم به اتاقم و از امروز، قرار شده هر روز چند نوبت اسپری آب بگیرد و سهم نوازشش چند برابر شود و اصلا تا آخر فصل سرما همینجا بماند. من از یک طرف چسبیده ام به شوفاژ و کله ام را تکیه داده ام بهش و آرام سرفه میکنم و دنبال آفتاب میگردم، گلدانکم، طفل معصوم، از آن سمت برای یکبار دیگر تلاش میکند از پا نیفتد.
Thursday, November 19, 2020
Subscribe to:
Posts (Atom)
به جان
رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟
-
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپ...
-
پرسیدم چه بلایی سرمون اومده؟ ما که رویابینان جهان بودیم. گفت از واقعیت شکست خوردیم. و گمونم درست گفت.
-
درد.