Friday, October 25, 2019
Monday, October 7, 2019
ایلی ایلی لما سبقتنی؟
یکی از کارت های تاروتم گم شده. تمام عصر این صدا رو توی گوشم شنیدم که کارتم گم شده. شاه سکه. انگار در دنیام که یکی یکی چراغ های جادوش کمرنگ میشه، دل به همین راه های کم ارتباطی بسته بودم که هنوز نشونم میداد ایمانی بوده سابق بر این. امیدی بوده. احوالی بوده. خیلی سال قبل.
خواب دیده بودم و توی خوابم کارت شصت و سه یا شصت و چهار تاروت بود. توی خواب یا بیداری بعدش – حالا دیگه یادم نیست – فکر کرده بودم که این کارت شاه چوبدسته. حالا که شاه سکه گم شده، برام معنای این رو داره که همه ی این سالها دنبال جواب اشتباهی میگشتم. دنبال کارت اشتباهی. دنبال مرد اشتباهی. اینجاست که درد تموم میشه و خونریزی شروع. انگار به همون کلید کوچیکی میرسم که توی دسته کلیده. کلیدی که اون در مخفی رو باز میکنه. اونجا که تموم جسدها هستن.
رفتم خشکبار فروشی سر کوچه و خرید کردم. مهمان داشتم و هیچ تصوری از چینش میز نداشتم. وقت چرخیدن توی مغازه، به مرد گفتم که برام یک بسته بزرگ نبات بذاره. سعی کردم فکر کردن به اینکه یکی از توقعات من از پارتنرم همیشه این بوده که نبات بگیره، که حواسش به نیاز تنم در وقت دوره ی خون به این دانه های بلوری شیرین باشه رو متوقف کنم. فکر کردم اما غمگین تر شدم. هر قدمی هم که به سمت خونه اومدم بیشتر دیدم پاییز شده و تا عمق استخوانم سردم شد.
باهاش صحبت نمیکنم. بیشتر فکر میکنم یک دنیای فانتزی ساختیم که با هم توی اون دنیا مراوده میکنیم. دنیایی پر از شوخی های ریز و پر از جرقه های کوچک نور. انگار در حال ایفای نقش هایی باشیم که نه منم و نه اون. زن و مردی که با قوانین امروز جهان زندگی نمیکنند. نه مراوده، نه گشتن و نه وقت گذرانی شون به واقعیت زندگیشون مرتبط نیست. این رو امروز فهمیدم. که چقدر از واقعیات و تلخی های دنیام سعی میکنم دور نگهش دارم. نه چون مراعات باشه. برای من این شیوه ای برای حفظ دنیای حبابی دو نفره مون بوده و هست. باهاش صحبت نمیکنم و امروز که از خشکبار فروشی برمیگشتم دیدم دیگه به طور جدی از این بخش های نیازمند وجودم دور نگهش میدارم.
شب، وقت صحبت از داستان ها، دختر گفت چه داستان هایی از کتاب براش جذاب بوده. من چندین بار سعی کردم بگم که زنی که پوست فک خود را گم کرد چقدر شبیه منه. شبیه این روزهای من. پوستم خشکه. خودم گمم و هیچ رطوبتی اطرافم نیست که من رو تغذیه کنه. هوا داره سرد میشه و حس میکنم دارم یکبار دیگه فرو میرم. نمیدونم فصل سرما چطور بگذره. به همین جا از پاییز که رسیدم دلم برای امنیت تابستون تنگ شده.
خسته بودم امشب. خیلی خسته. بعد از مدت ها حس کردم باید بنویسم. دلم برای وبلاگ تنگ شده بود.
Thursday, September 26, 2019
تکیدن
Thursday, September 19, 2019
پیشکش
نمیدونستم تحلیل بدن خودش رو اینطور نشون میده. خونریزی آخر سی سالگی میتونه این همه شدید بشه. شدیدترین در تمام این دوره های بدن.
بار بعدی که به خون برسم سی و یک ساله ام. حالا یک ماه وقت دارم که یک تخمک جدید و خون و خون و خون رو تقدیم چرخه ی زمان کنم.
Tuesday, September 10, 2019
مقصود
من قبل از وبلاگستان عاشق شدن بلد نبودم. به سنم نمی خورد. از لابه لای همین خطوط بود که یاد گرفتم آدمها چطور عاشقی میکنند. به لابه لای همین خطوط هم دل باختم. از اینجا یاد گرفتم که عشق ورزی طبیعی ترین و زیباترین کاریست که میشود مشترکا انجام داد. یاد گرفتم زن مستقل بودن چطور است. خواندم که چطور دل آدم می شکند. فهمیدم بعد از این دلشکستگی ها همیشه ( و قسم به خدای زمان همیشه) آرامش میرسد. همیشه بعد از طوفان هوای پاک خواهد رسید. و خب یاد گرفتم با این حال جای زخم ها می ماند. خاطره ی زخم ها می ماند.
وبلاگستان فارسی در حال پیر شدن است. از آن همه زن و مرد جوانی که صبح و شب در حال نوشتن از تن و از شور و از اضطراب بودند، انسان های موقر میانسالی سر بر آورده.. انگار بعد از آن همه گداختن و جرقه زدن، آتش یک دستی باقی مانده باشد که میشود کنارش نشست و سکوت کرد و گرم شد. آخ که چیزی از این قشنگ تر هست؟
من یک پله در زمان عقب ترم و خب، گاهی، وقت سکوت و تنهاییم که می شود، فکر میکنم که چه حیف اینجای زمان با همیم. کاش حضورش و دوستی اش وقتی به دستم میرسیده که من از این تب و تاب گذشته بودم. از سی سالگی رد شده بودم. سی و هشت ساله بودم مثلا. تکلیف مشخص. میخ ها کوبیده. آزمون و خطای جهان بیرون را به سرانجام رسانده. اینطور که حالا هستم، ملازمات خودش را دارد. حواس پرتی های خودش را. هر روزی که از دستم میرود انگار حسرت پس انداز میکنم.
وبلاگستان فارسی در حال پیر شدن است. همه ی ما در همین حالیم. من همان کاری را میکنم که بلدم. دوست داشتن با تمام دلم. دل بستن با همه ی امیدم و تبدیل کردن تجربه ها به کلمه. که خب از ما چه چیزی باقی می ماند به جز همین کلام؟
انگار امروز (یا همین روزها) روز وبلاگستان فارسی بوده. من به جز سالهای اخیر که جا به جایی از پرشین بلاگ به بلاگ اسپات حال نوشتنم را عوض کرده، تقریبا تمام زندگی ام را نوشته ام. در لحظه. تقریبا با کمترین فیلتر. الان وارد سال پانزدهم اینجا شده ام و خب سالها هم آن ترسناکی و ابهت سابقشان ریخته. مثلا وبلاگ یواشکی ام حالا هفت ساله شده. وبلاگ گروهی مان هم که حالا سه سالگرد گذرانده. اگر هنوز حال وبلاگ خواندن دارید، آرامگاه زنان رقصنده مرتب تر و یک دست تر و همچنان به روز میشود.
جزیره میداند
پیام بدم و برات بگم که صبح، ویران بیدار شدم؟ که بعد از این همه روز و زمان و هفته و ماه و کوفت توی خوابم بودی و آن هم چه بودنی؟ برات بنویسم ...
-
ماه و زهره را به طرب آرم
-
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپ...
-
پرسیدم چه بلایی سرمون اومده؟ ما که رویابینان جهان بودیم. گفت از واقعیت شکست خوردیم. و گمونم درست گفت.