Friday, October 19, 2018

هورمون‌ها

انگار که آیین ماهانه باشد، چراغ‌ها را خاموش کردم.‌ گرم‌ترین لباس مجاز برای تخت را پوشیدم. خزیدم بین دوتا پتو و یک ساعت و چهل و سه دقیقه و بیست ثانیه‌ی تمام اشک ریختم.
به عنوان بی‌خاصیت‌ترین مونث جهان.

Wednesday, October 17, 2018

دخیل

حالا شب‌ها به دو دسته تقسیم می‌شن: شب‌هایی که قبل از خواب قرص میخورم و شب‌هایی که به سادگی خوابم می‌بره. این وقت‌ها به خانم زاناکس فکر می‌کنم. به تمام بارهایی که از کمک گرفتن شیمیایی برای حل یک مشکل فیزیکی استفاده کردیم و ازش نوشتیم.
پوست صورتم خشک شده. کرم پیدا نمیکنم. هزار چیز بی‌ربط دور و بر خونه ریخته و یادم نمیاد قوطی کرم رو کجا گذاشتم. امشب خشکی‌اش کلافه ام کرد. روغن نارگیل رو برداشتم و آروم صورتم رو باهاش چرب کردم و انگشت‌هام رو مالیدم روی خطوط تازه شکل گرفته. چروک خوردم. خیلی کم. اما خطوط در حال عمیق شدن هستند. انگار زمان داره مداوم و پیوسته از روی تنم رد میشه. من زمینم و اون آب و داره شیارم میده. میدونم شکست با منه. دارم سعی میکنم شگفتی فرایند رو از دست ندم.
ازم پرسیده بود دلت تنگ نمیشه؟ مثلاً شب‌ها؟ راستش دارم به این دنیای آدم بزرگ‌ها فکر می‌کنم. به درس‌هایی که عمر داره یادم میده. که هیچ چیز رو نمیشه کنترل کرد به جز خودت. به جز شب‌هات. که به دو دسته تقسیم می‌شن. و قرص‌ها معرکه‌اند. هر حالی که باشی، چند دقیقه بعد راحت می‌خوابی.
و همه چیز رو رها می‌کنی تا فردا.

Sunday, October 14, 2018

ما را بس

کسی گفته بود یا جایی نوشته شده بود؟ یادم نیست. که آدمها ابتدای زندگی برای درک خوب و بد نیاز به قهرمانی دارند که میمیرد. که می‌ماند و برای همیشه خوشبخت می‌شود. که بعد از بلوغ تضاد و تعارض و تراژدی در گسستن و پیوستن و اتفاقات رخ می‌دهد. مرحله‌ی بعدی هم هست. آنجا که زندگی همینطور که هست روایت می‌شود. حداکثر در پخته شدن یک حس‌. گذر از یک دو راهی. تداوم یک جور ِ بودن.
نه اتفاق مهیبی لازم است. نه تحول خانمان سوزی. زندگی یک روزمره‌ی امن و قابل تکرار شده باشد برای این روزهام کافی است.
رسیدم به جایی که سپر آویختم از ماجرا. الک آویختم.

گرگ

گفت تو قوی هستی. خیلی قوی هستی. و خیلی ظریف. مثل همه‌ی آدمها. تاریکی که اومد، فکر کردم چقدر عجیب. شاید اگر مصداق ازش می‌پرسیدم نمی‌تونست جواب بده. چقدر خودم رو پنهان می‌کنم این روزها. به درون می‌کشم. چقدر با اون دختری که بودم متفاوت شدم.
کاش زخم های آدمها کمرنگ میشد. اون وقت با چاقو شرحه شرحه‌ات می‌کردم و بعد تف می‌انداختم و لبخند چرک می‌زدم که این باشه به تلافی جانی که از من کدر کردی. که این باشه حداقل جبران برای تاوانی که اینطور دارم میدم. برای این پا پس کشیدنم از حیات.
جالبه. بار اوله دارم به بیرون ریختن خشم فکر می‌کنم.

Saturday, October 13, 2018

با لبخند

چقدر فاصله بینمون افتاده. نگاهت میکنم و به یادت نمیارم.
چه خوب هم.

دراز کشیدم کف حمام. انگار که ته چاه باشم. مچاله. پر درد. منتظرم که آخر یا از این اشک‌ها نجات پیدا کنم یا غرقشان شوم.

به جان

رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟