بارون میاد و آفتابه. این یعنی عروسی گرگ هاست. این رو بار اول توی حیاط مدرسه ی پنجم دبستانم شنیدم. بارون می اومد و آفتاب بود و ما دست هامون رو باز می کردیم و زیر بارون می چرخیدیم. بعدتر شنیدم مازنی ها به این وقت ها میگن که «شال مار اروسی».
بارون میاد و آفتابه و گرگ روی پوستم خسته است ولی خوشحاله. از بارون و از آفتاب تغذیه می کنه و میدونم امشب بیش از همیشه زوزه خواهد کشید.
Tuesday, June 5, 2018
پدر
چهار پنج سالم که بود، از این عروسک های کوچکی داشتم که دست و پا و کله شون با کوچک ترین فشاری کنده می شد. چند شب اتفاقی افتاد که سر عروسک در می اومد. باید ساعت ها - ساعت های کشدار بچگی - منتظر می موندم تا بابا برسه و هنوز کفش هاش رو در نیاورده، عروسک رو بهش می دادم که درست کنه. کل کاری که باید انجام می شد یک پیچوندن ساده بود ولی من بلد نبودم. نمی دونم چرا به مامان یا به بچه ها نمی گفتم. به جاش منتظر می موندم که برگرده خونه. هر بار هم از سرعت عملش در درست کردن عروسک شگفت زده می شدم. دو سه ثانیه بیشتر نمی شد.
اون روزهای مدرسه هم که از سرویس جا می موندم و من رو می رسوند، یا اون سال هایی که مدرسه نزدیک بود و با هم قدم می زدیم، تمام راه رو یکسره حرف می زدم. همیشه گوش می داد. یکبار همون وقت ها از سوالی که پرسید فهمیدم تمام دوست هام رو می شناسه. که به همه ی اسم ها دقت می کنه و وقایع رو به خاطر می سپره. تا سال ها، بهترین دوستم موند. سال های نوجوانی و ابتدای جوانی ام هم، پا به پای من سعی کرد بخونه. سعی کرد قدم بزنه که عقب نمونه. هم خودش و هم عقاید و کارهاش رو به خاطر من عوض کرد. مهمونی که می رفتیم، اون یک جمله می گفت و من ادامه می دادم. پی شوخی هاش رو می گرفتم. حرف هاش رو ادامه می دادم و خیلی از دخترها و پدرها به ما حسودی می کردن. می خندیدیم. اون وقت ها خیلی زیاد می خندیدیم.
تا یک شب بیست و یک سالگی، در مستاصل ترین احوالات اون وقت ها بهش زنگ زدم و خیلی جدی و دور گفت خودت حلش کن. می دونستم وقتی جدی میشه هیچ شوخی نداره و حرفش قابل سرپیچی نیست. من نتونستم. کمک نکرد. به خیال اون روز ها - حتی این روزها - فشار اون موقع خیلی بیشتر از توان و تحملم بود. لطمه خوردم. در جا زدم. رابطه مون هم شکست. تا یکی دو سال بعدش انقدر همه چیز بینمون وحشتناک شده بود که توان صحبت کردن با هم رو هم دیگه نداشتیم. خشم اونقدر زیاد بود که اگر رها می کردمش، مطمئن نبودم از پس خرابی های بعدش بر بیام. سکوت کردم. از پیشش رفتم. خونه گرفتم و تا گردن رفتم توی زندگی. حالا بیشتر از همون سالی ده بیست بار دیدن و دو سه شب مهمونشون بودن و شاید مهمونی یا عزایی همراهیشون کردن، دیگه نمی بینمش. حتی وقت هایی هم که میبینیم هم رو، نمی تونم بهش بگم توی چه تار عنکبوتی گیر کردم یا چطور نفسم گرفته. فقط اگر اتفاق شادی افتاده باشه براش تعریف می کنم.
خودش اما هنوز تا جای ممکن سعی می کنه ازم خبر داشته باشه و حواسش بهم باشه. مثلا تابستون پارسال نهار دعوتم کرده بودند. من یک ماه و نیم جهنم گذرونده بودم. تنم اعتصاب کرده بود. چاق شده بودم. تازه گچ پام رو باز کرده بودم و اونقدر از صبح تا شب درگیر دعوا و تنش بودم که صدای عادی صحبت کردنم هم بغض داشت. یک ماه بود که جایی نرفته بودم و سر غذا، همین که همه چیز عادی بود، آدم ها مهربون بودند و نشونم می دادند دوستم دارن انقدر برام تکون دهنده بود که زدم زیر گریه. هیچ چیزی نپرسید و به روی خودش هم نیاورد. فقط بعدا گفته بود این بچه چقدر اذیت شده این چند وقت. زنگ زده بود که بیشتر بیا. طبق معمول نرفتم. اون فاصله ی لعنتی هیچ وقت یخش نشکست.
خیلی عزیزه اما. خیلی عزیزه. میدونم که میدونه عزیزترین آدم زندگی منه. میدونه که چطور جانم به جانش بسته است و میدونه هر بار سلامتیش به خطر می افته چطور پرنده میشم که خودم رو به میله های قفس می کوبونم. که هر بار سفر طولانی میره، غریب میشم. واقعا غریب میشم.
دو ساعت و بیست دقیقه برای نوشتن همین چند کلمه اشک ریختم. بلد نیستم در حرف بهش بگم چقدر عزیزه. حالا برم که دو ساعت و بیست دقیقه ی دیگه براش بنویسم از خودش. به مناسبت امروز. که شصت و دو ساله شد.
Monday, June 4, 2018
از کتاب ها
اینجا نوشته:
در سوالات او از تحمیل نظر یا حتی تلاش برای گرفتن پاسخ خبری نبود. گفتگوهای ما جتی جنبه ی آموزشی هم نداشت. تنها وفور زمان را احساس می کردیم.
.
یاد صحبت کردن های پراکنده ام با رفقا افتادم. اون وراجی های پایان ناپذیر و طولانی که همیشه بعدش حالمون بهتره.
در سوالات او از تحمیل نظر یا حتی تلاش برای گرفتن پاسخ خبری نبود. گفتگوهای ما جتی جنبه ی آموزشی هم نداشت. تنها وفور زمان را احساس می کردیم.
.
یاد صحبت کردن های پراکنده ام با رفقا افتادم. اون وراجی های پایان ناپذیر و طولانی که همیشه بعدش حالمون بهتره.
Sunday, June 3, 2018
قدح اندیشه
چقدر چیزهای احمقانه هست توی دلم. مثلا اینکه از دست دانشگاه عصبانی ام. با تمام دلم هنوز عصبانی ام. از اینکه بچه ها رفتن و برنگشتن دلخورم و بیش از همه چیز دانشگاه رو مقصر میدونم.
خیلی وقت بود وقتی هنوز روزه، از حافظ رد نشده بودم. مسخره است، نه؟ بعد از هفت سال بدون خشم توی اون کوچه های خلوت پلکیدم. حالا اومدم خونه و فکر می کنم چقدر دلم براش تنگ شده. امروز چند بار به عناوین مختلف یادش افتادم. حالا فکر می کنم اون همه نفسی که از من رفته شبیه دعوا با عزیزترین معشوق زندگیته.
پریشب آخر صحبت هامون، به مرد گفتم بلاخره من و تو یه سبقه ی مشترک داریم. می فهمم این حرف هات و نظریات گندت از کجا میاد. گفت تو؟ بهت اصلا نمیاد فلانجا درس خونده باشی که هیچ، بیشتر شبیه بچه های هنر یا فلسفه ی دانشگاه تهرانی.
خجالت اگر نمی کشیدم، خرخره اش رو جویده بودم.
همین عجیبه برام. و این باشه دومین آرزو. بعد از این همه که نوشتم و گفتم آرزوهام رو گم کردم، حالا این دومین خواسته ایه که این روزها دلم رو لرزونده: مقطع بعدیم رو همونجا بخونم. هر چی باشه من عشق به فیزیک رو از کلاس های وقت آزاد دکتر مسعودی گرفتم.
Subscribe to:
Posts (Atom)
به جان
رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟
-
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپ...
-
پرسیدم چه بلایی سرمون اومده؟ ما که رویابینان جهان بودیم. گفت از واقعیت شکست خوردیم. و گمونم درست گفت.
-
درد.