Wednesday, October 28, 2026

Sunday, October 25, 2026

ظفر

دولت آن است که بی‌خون‌دل آید به کنار

Friday, October 23, 2026

38

هیچ عشقی هرگز من رو لمس نمیکنه مگر از خاک تو عبور کنه تهران.

Thursday, August 20, 2026

به جان

رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟

Friday, August 7, 2026

.

دفتر نوشته‌های مهرماه رو پیدا کردم. نوشتم: گربه جدید خیلی بانمکه اما تتیس سرحال نیست.
یکماه دیگه که از این خونه برم دیگه نمیتونم سر مزار بچه برم. حالا میفهمم چرا در تمام داستانهای آمریکای جنوبی اسکلت مرده‌ها رو به وقت جا به جایی بر دوش می‌کشند.

Tuesday, August 4, 2026

جزیره میداند

قدرت نوشتنم به وضوح کم شده. قدرت، از تمرین به دست می آید و حالا مدت هاست تمرین نوشتن ندارم. خواندنی ها هم همینطور. به شدت کم شده اند. خوراک بد، بدن بد به همراه دارد و حالا من هم درگیر همینم. بد نوشتن. بد خواندن. و همین، یعنی داستانهای زندگی از زیر دستم در میروند. آن هم حالا، که بعد از چند سال دوباره اتفاقات در حال رخ دادن هستند
شمردم. روی دست راستم بیست و دو جای ساس زدگی وجود دارد. یادگاری شب دوم. که سلول جا نداشت و اتاق بازجویی خوابیدم تا صبح. دیروز مچ خودم را گرفتم که برای هر کس میبینم از این دو سه روز تعریف میکنم. پوستم کنده شده. ساس گزیده، خودم خارانیده ام و واقعا پوستم کنده شده. عجیب و بیشتر از عجیب، واقعی.  آدمها میگویند خوب این چند روز را هندل کردی. من اما فکر میکنم گزینه ی دیگری داشتم؟ به جز ایستادن، به جز جوک ساختن، به جز پیدا کردن راه که مشکل حل شود، به جز فهمیدن اینکه چه شده اینجا رسیده ام و بعد حل کردنش. دلم میخواهد اینجا هم بنویسم. اما خب ممکن نیست.
ده ماه میشود که اقامتم در این کشور دیگر موقت نیست. دائم شده اما هنوز مهاجرم و همین، این همه اذیت برام به همراه داشته. مسیر اما تا شهروند بشوم هنوز بدجور طولانی باقی مانده. بعدش چه؟ تا آن زمان چه؟ حالا چه؟
خانه جدید آن سمت بغاز است. دلم میخواست چند سالی در سکوت، در یک روستای کوچک زندگی کنم. روستا هم نه، در یک شهرستان کوچک. این چند سال زیستن در کارتال استانبول برام همین بود. حالا این دوره حیاتم تمام شده. خانه نو. همه چیز از نو. همه چیز به ادامه.
باید برات عکس میفرستادم که عزیز قشنگم. ح اما نشانم داد که من هیچ وقت اهل بیان نبوده ام. همیشه خودم را در چندین لایه دفن کرده ام که نگویم. ننویسم عزیز ِ من. نگویم عزیز قشنگم. به جاش از نوشتن بگویم. از قدرت. از پوستم. از ساس ها. از زندان. که خودم را اینطور درونش حبس کرده ام.
روزهای آخر قلعه باستیل است.
حواست نیست و  میبوسمت.

Monday, July 20, 2026

جزیره میداند

 پیام بدم و برات بگم که صبح، ویران بیدار شدم؟ که بعد از این همه روز و زمان و هفته و ماه و کوفت توی خوابم بودی و آن هم چه بودنی؟ برات بنویسم که توی خوابم، تمام تن بودی؟ عریان. آن هم چه عریان بودنی؟ برات از پرش های درون خواب بنویسم؟ پرش از این سمت به آن سمت؟ از خیابان ها، ماشین ها و مسیرها؟ از هزار چیز دیگر مثلا؟ از این خواب خیلی عجیب که هنوز بعد از هشت ساعت مزه تلخ توی دهنم و گیجی توی سرم کمتر نشده؟ یا نه. به آسانی رهاش کنم تا محو شود. که پرگویی، اتلاف زمان است.

قرار به دانستن باشد، تو خودت میدانی.

Thursday, July 16, 2026

یار

باید برات می‌نوشتم عزیز دل قشنگم. نمی‌نویسم اما. به سادگی، چون کسی عزیز دل این روزها -سالها- نیست که قشنگ باشد یا نباشد. هرکس می‌رسد، می‌پرسد چه خبر از یار؟ کدام یار اما؟ بدتر اینکه دماغی هم برای دلبری و دلداری نمانده. توی ذهنم یک لیست بلند از کارهای فوری ِ انجام شدنی دارم. چای خوردن با پسر خوشگله (گمانم در سن ما خوشگلی که هیچ، پسره هم دیگر از سکه تعریف افتاده) هیچ کدام از صد دغدغه اولم نیستند.
واکسن بچه‌ها، عمل دومی، عوض کردن خانه، کار، قبض اینترنت، غذای گربه‌های حیاط، ریختن خاک جدید بر سر با برگشتن جنگ. تمام کردن کتابی که صبح شروع کردم. نوشتن. مشخص کردن تکلیف ارشد. مهاجرت بعدی. فکر کردن. راه رفتن. این دو کیلوی ته وزن. آب دادن به گلدان‌ها. شستن ظرف‌ها. هماهنگی اسباب کشی. صد دغدغه را بنویسم؟ 

Sunday, July 5, 2026

شور

دوست جدیدم -دیوانه‌ی کامل- گفت آتش رو صدا بزن. یادم آورد چقدر شوق زندگی داشتم. چه جوانی ناب زیبایی گذراندم. دیدم همیشه از ترس، ترسیدم اما شور رو از دست دادم.
صداش زدم که: بیا!

Sunday, June 28, 2026

قطار

بعد از هشت سال، که قطار حرکت کرد و من جا موندم، دوباره رفتم ایستگاه. دوباره حرف زدم. دوباره خواستم. فکر میکردم این دوران زندگی برای همیشه تموم شده. 
و نمی‌دونم شده یا نه. اما این بار سرزنده‌ام

Sunday, June 21, 2026

.

نشستم و به هلال ماه زل زدم که بخش به بخش پایین می‌رفت. آسمون پر ستاره بود. اون همه ستاره رو توی کدوم شب دیده بودم؟ وقتی سرم رو بالا می‌بردم و زل میزدم به تصویر آشنای بالای سرم؟ سی سال شاید گذشته. وسط شهر خیلی بزرگ، با یکی از بدترین آلودگی‌های نوری ممکن، دقیقا زیر تیر چراغ برق، با هلال ماه شب پنجم ششم، باز ستاره‌ها رو میشد دید. 
این همه سال و این همه مسیر اومدم که به این شب برسم؟ پس می‌ارزید.

Saturday, June 20, 2026

Saturday, June 13, 2026

شنبه عصر

بعد، در مورد مرگ حرف زدیم. در مورد اینکه وقتی کسی عاشق تو باشه و تو عاشقش باشی، همیشه نمیتونین جلوی چشم هم بمیرید. اوج عشق برای بدن اینه که در تنهایی با روح خداحافظی کنه.
و بعد زار زدم. مرگ وقتی لمست می‌کنه هیچ وقت زندگی به شکل سابق برنمی‌گرده. این موهبتشه البته اما موهبت سنگینیه.

استانبول

مردم این شهر بارون رو دوست ندارند. روزهای بارونی و ابری و بادی طرفداری نداره. به چشم «خب صبر کنیم بگذره که آفتاب دلپذیر برگرده» نگاهش میکنند. نشسته بودم بالکن. کتاب می‌خوندم و می‌خندیدم و هیچ کس نبود. برخلاف همیشه که تابستونها آدمها مثل مور و ملخ از خونه بیرون میزنند. 
یه مرغ دریایی وسط بارش بارون پرواز کرد و چرخید و چرخید. منم همینطور مارتی عزیزم. منم مثل تو عاشق این چهره از شهرم.
کاش تو هم من رو آشنا ببینی عزیز دل.

Tuesday, June 9, 2026

رویا

نوشت که میخوام برات یک ونوس با شاخه های سبز بسازم. اجازه میدی؟

Sunday, June 7, 2026

.

نون پرسید چطور دوام میاری؟ با دکتر صحبت کن و قرص بگیر. گفتم که نه. همین عملکرد نصفه نیمه ی من رو هم قرص مختل میکنه. واقعا علاج کارم الان قرص نیست. اما سخته رفیق سخته. گفت آره این روزها عجیب سخته. بعد انگار ترسیده باشم که نکنه ناشکری کرده باشم، گفتم اما نه به قدر پارسال. هیچ چیز به سختی پارسال نیست. هیچ چیز به سختی پارسال نیست.

امسال شک ندارم که همه چیز عبور میکنه. پارسال هر دقیقه منتظر مردن بودم. 

حالا الان آدمی هستم که سختترین سالش رو گذرونده. هر چیزی بشه، سختترین سال گذشته.  و هیچ چیز قدرتمندتر از دانستن این نیست که سختترین ِ کل زندگی ام، عبور کرده.

.

زندگی به حرکت افتاده. امیدوارم بتونم به نوشتن برگردم.

Sunday, May 31, 2026

سلام بر روی زیبای مرگ، و بوسه

شش ماه. آلارم ده صبح رو خاموش کردم. هفت دقیقه دیگه آلارم ده شب رو خاموش میکنم. حالا اونقدر توان دارم که اندوه رو کنارم نگه دارم. 
فصل رفتن بچه‌ها فصل بودن بچه‌ها تموم شد.
برگردیم به زندگی.

Thursday, May 14, 2026

حنا.

 چند ساعت دیگه میشه یکسال که بچه دیگه نیست. دیشب ف پرسید مگه هنوز داغشون تازه است؟ فکر کردم اومدن این دوتا دختر جدید آرومت کرده باشه. گفتم که نه راستش. این دوماه یکبار هم نشده اسمشون رو بیارم و نبارم. آدم با آدم، اندوه با اندوه فرق میکنه دیگه. نه؟ هرکس صلیب خودش رو به دوشش داره.

چند ساعت مونده تا سالگرد روزی که زندگی برای همیشه عوض شد. بعد از اون دیگه نه خشم همیشگی همراهمه نه هزار چیز دیگه. میگن خشم از هر احساس دیگه ای قوی تره. میگن میاد و کنترل رو به دست میگیره و میتازه. اما راستش اندوه دنیا رو پر میکنه. آدم رو عوض میکنه. خشم این قابلیت رو نداره، مگه نه؟ 

بعد چند ماه تیغ افسردگی باز روی گلوم نشسته. هیچ کاریش هم نمیشه کرد به جز سلام کردن بهش. سلام بر اندوه شب های تاریک. سلام بر خاموش شدن شعله های روشن. یه همچین کلمات بی سامان عجیبی. کار دیگه ای میشه کرد؟

دیشب برکه جای بچه خوابید. کاری که به ندرت میکنه. بوسیدمش و با هم خوابمون برد. 

آبان

در مدح و مذمت فرصت دوباره.