Monday, September 29, 2025

37

توی خواب، بابا مرده بود. دقیقا شب تولد سی و هفت سالگی. وسط شهر آفتابی استانبول. من ساعتها توی لفافه‌ای از درد راه رفته بودم و گیج دور خودم گشته بودم که حالا چه کنم. پنج صبح، توی تاریکی و سرمای استانبول بیدار شدم حالا. کادوی امسال، همین زنده بودن بابا.

No comments:

Post a Comment

شنبه عصر

بعد، در مورد مرگ حرف زدیم. در مورد اینکه وقتی کسی عاشق تو باشه و تو عاشقش باشی، همیشه نمیتونین جلوی چشم هم بمیرید. اوج عشق برای بدن اینه که ...