Thursday, July 31, 2025

30

با ظرفها برگشتم خونه. دیدم تحمل این کاملی، تحمل این وضعیت رو ندارم. نعلبکی گل بنفش که از پیچ شمرون خریده بودم رو پرت کردم زمین. پودر شد. صداش پیچید توی سرم. انگار نیاز به این تایید داشته باشم. 
بعد دراز کشیدم و قدرتم تموم شد و گریه کردم.
باید برای بچه فکری بکنم.

No comments:

Post a Comment

شنبه عصر

بعد، در مورد مرگ حرف زدیم. در مورد اینکه وقتی کسی عاشق تو باشه و تو عاشقش باشی، همیشه نمیتونین جلوی چشم هم بمیرید. اوج عشق برای بدن اینه که ...