نشستم سر کار و دارم با هزار جمله بندی مختلف با وسایلم خداحافظی میکنم و آرزو میکنم از این به بعد هم به برکت استفاده بشن. انگار که وسط یک مراسم جادو باشم.
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپ...
No comments:
Post a Comment