در بهشت اکنون
Saturday, September 17, 2022
تو که از ستارهی دیگری آمدهای، تو بگو
چشمهام رو میبندم و غذا میخورم. چشمهام رو میبندم و مسواک میزنم. چشمهام رو میبندم و سیب زمینیها رو خرد میکنم. چشمهام رو میبندم و دوش میگیرم.
انگار چشمها ضرورتشون رو در روزمره از دست دادند. و خب، چه فرقی میکنه سیاهی با سیاهی؟
No comments:
Post a Comment
Newer Post
Older Post
Home
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
بگریزم
درد.
.
با خساست تمام، چشم دوختم به آخرین قطرههای توانام. مراقب. منتظر. نگران.
هفتمین روز ماه نهم
ماه و زهره را به طرب آرم
از خیال
نود و سومین شب بعد از نبودن بچه، دختر یاد گرفته جای خواهر رفتهاش بخوابه. عمیقترین شکل سوگواری که در زندگیم شاهد بودم و خوندم رو توی این سه...
No comments:
Post a Comment