دور دست رو که نگاه میکنم، یه خط نازک و خمیده از اتوبان میبینم. توی سکوت و بیکاری نیمه شب زل زده بودم به نور چراغ ها و عبور تک و توک ماشین ها و به نوید فکر میکردم. به مادرش بهیه. این داغی که روی جانمون زدند، روزی میشه که تبدیل بشه؟
پیام بدم و برات بگم که صبح، ویران بیدار شدم؟ که بعد از این همه روز و زمان و هفته و ماه و کوفت توی خوابم بودی و آن هم چه بودنی؟ برات بنویسم ...
No comments:
Post a Comment