دیروقت شب، از پناهم به قدم زدن برگشتم خانه. تمام چراغهای ساختمان خاموش بود به جز یک خانه و یک اتاق. پشت پنجرهی اتاق، قامت کوچکی ایستاده بود که زل زده بود به بیرون. انگاری منتظر آمدن من مانده باشد.
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپ...
No comments:
Post a Comment