اسماعیل، شب که میشه و کنار پنجره که میشینم، صدای سگ میاد. من چقدر این صدا رو اینجا دوست دارم.
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپ...
No comments:
Post a Comment