Tuesday, November 18, 2025

.

گفت من اگر بودم انقدر دست و پا نمیزدم که تو زدی. میذاشتم حیوون بره. تو واقعا با چنگ و دندون نگهش داشتی این یکی دو ماه. 

Tuesday, November 4, 2025

Neverland

 نیاز دارم از خونه بزنم بیرون و برم و برم و برم و برنگردم. نیاز دارم برم به ناکجای خودم در این شهر. اما خب من در این شهر ناکجا ندارم و غربت یعنی همین. نداشتن نورلند در شهر.

Sunday, November 2, 2025

.

به کمربند جبار نگاه کن دختر و به یاد بسپار عمر انسان از اندوهش طولانی‌تره و بنیاد جهان از چیزهایی غیر انسان‌ساز ساخته شده، از حضور ما بسیار طولانی‌تر.
که هیچ چیز در زیر آسمان همیشگی نیست.

Monday, October 20, 2025

دریا

 وقتهایی که بچه بد نفس میکشه، رنگ نصف زبونش عوض میشه. صبح روی سینه ام خوابیده بود و با خس خسی ترین حال ممکن نفس میکشید و زل زده بودم به زبونش. صبر کردم تا کلینیک باز کنه و بزنمش زیر بغلم و ببرمش تا باز اکسیژن بگیره. این وقتها بهتر نفس میکشه اما اون تنش تو وجودش تلنبار میشه و چند ساعتی بی قراری میکنه. غول اصلی فرداست که وقت دکتر قلب داریم. گذاشتمش رو میز کنار دستم که بخوابه و من به کار برسم و ثانیه ای قرار نداره. دائم وول میزنه و مشخصه اون یکساعتی که ترسیده بوده، هنوز از وجودش خارج نشده.

دکتر میگه به من اعتماد کن. چت جی پی تی الکی میترسونتت. من اما فقط به نفسهای بچه اعتماد دارم. همونطور که اون، به نوازش انگشت من اعتماد میکنه و سعی میکنه بخوابه.

Thursday, October 16, 2025

.

 نوشته بود این پنج هیجان رو که در بدن گیر میکنه رها کن: شرم، اضطراب، ترس، گناه و سوگ. فکر کردم به جز اینها اصلا چیزی در بدنم مونده؟ 

Sunday, October 5, 2025

آدا

گفت هواپیما قبل از رفتن به فرودگاه روی جزیره دور می‌زنند. نگاه کن. سه تا هواپیما در سی دقیقه بهم نشون داد و توضیح داد فاصله بین لندینگ حدودا چه نظمی داره و نقطه‌ی چرخش و شعاع چرخش رو برام مقایسه کرد. حرفش که تموم شد فکر کردم این «مهاجرانه‌ترین» صحبتی بوده که در این شهر شنیدم. 
آدمی که روزها تلاش کرده رازهای زندگی جدیدش رو از جزییات اطراف بیرون بکشه.

Saturday, October 4, 2025

.

بچه خیلی عجیبه. من رو می شناسه. با من صحبت می‌کنه و گاهی حتی چیزکی در مورد خودش بیان می‌کنه. اما همزمان می‌دونم همه چیز رو خیلی سریع قراره فراموش کنه. می‌دونم شاید شش ماه بعد هنوز من رو به یاد داشته باشه اما دو سال بعد چطور؟ اون موقع دیگه چیزی یادش نیست. وقتی باهاش صحبت میکنم می‌دونم این فراموشی چقدر نزدیکه و همزمان می‌دونم این سوپرپاور منه. زنی که به زودی فراموش میشه.

 حالا قدر این قدرت رو میدونم.

به جان

رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟